تبليغاتX
جهان سیاست

86/03/02

توتاليتاريسم

 
توتاليتاريسم عامه پسند
 
 

در فلسفه و علوم اجتماعي، به دست دادن تعريفي دانشنامه اي و دقيق از مفاهيم كليدي تقريباً غيرممكن است؛ زيرا توصيف و تعريف دقيق هر مفهومي بيش از آنكه بدانيم از چه سخن مي گوييم دشوار خواهد بود و درك و دريافت اين مطلب كه از چه پديده اي سخن مي گوييم، خود مستلزم بررسي كامل و همه جانبه آن است. مفاهيم دقيق و روشن، بيشتر حاصل و نتيجه مطالعات گسترده و تحقيقات علمي اند تا ابزارهاي از پيش تعيين شده. از اين رو بحث درباره مفهوم «توتاليتر» totalitarian (تماميت خواه، تام گرا، مطلق گرا، يكه تاز، استبداد فراگير، ...) نيز از اين قاعده مستثني نيست. ناگزير من در اينجا تنها با برشمردن نكاتي و اشاره به چند نمونه تاريخي، مي كوشم كه محدوده مفهوم توتاليتر را تا اندازه اي روشن كنم.
مفهوم «توتاليتر» در عرف سياسي به معناي به كار بستن عنصر زور و خشونت است كه گروهي، يا دولتي براي دستيابي به خواسته ها و هدف هاي معين خود به طور آشكار و اغلب با تحريك دسته هاي اوباش و با پشتيباني توده هاي مجهول الهويه از آن سود مي جويد. اما از آنجا كه تقريباً تمام جوامع بشري احتمالاً به استثناي ساده ترين جوامع بدوي و بي خط ـ در پيشبرد خواسته هاي خود به گونه اي حاوي عنصر زور و خشونت اند، اين تعريف كمك چنداني به ما نمي كند. حتي اگر منظور ما از خشونت، نوع سياسي آن، يعني «خشونت سازمان يافته» باشد كه واضح ترين نمود قدرت يا اقتدار است. درواقع خشونت جايي پديد مي آيد كه قدرت در مخاطره قرارگيرد. به هرحال، اگر به عرصه تاريخ و سياست بنگريم، نقش عظيم و تأثير عميق عنصر خشونت در حيات بشري، عيان تر و برجسته تر از آن است كه نيازي به شرح و بيان داشته باشد.
اما كسي كه مفهوم «توتاليتر» را با دقت و فراست به كار مي برد ـ چنانكه از ريشه لغوي آن يعني total (در زبان لاتين totus تمام، تام، مطلق) نيز پيداست ـ نظريه ها، جنبش ها و نظام هايي را درنظر دارد كه هدفشان در درجه اول برپايي جامعه اي است كه تمام مناسبات آن، از توليد مثل گرفته تا توليد و تقسيم كالا و از حيات اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و مذهبي گرفته تا نظام آموزشي و اداري، همه در خدمت ايدئولوژي واحد و فراگير و در مهار و تسلط و كنترل دستگاه مركزي واحدي قراردارد. به عبارت ديگر، آموزه اي كه تمام آنچه را انسان از بدو تولد تا زمان مرگ با آن سروكار دارد، به طور كامل و بدون استثنا دربرگيرد.
البته چند عامل مهم در چنين نظارت و هدايت متمركزي نقش اساسي و مؤثر دارد. نخست بايد نقش كساني را در نظر داشت كه در اصطلاح شناسي سياسي معمولاً از آنان به عنوان «پيشوا» (Fuehrer/ leader) ياد مي شود. اين اصطلاح كه نخست در آلمان، در دوران رايش سوم و سيطره نازيها بر بخشي از قاره اروپا، به «آدولف هيتلر» اطلاق مي شد، پس از آن معنا و وزنه سياسي ـ تاريخي خاصي يافت. اهميت «پيشوا» در جنبش ها و نظام هاي تماميت خواه، تنها به اقتدار سياسي او محدود نمي شود، بلكه اهميت آن شايد بيشتر به سبب نقشي است كه در تأثرگذاري رواني بر توده ها و دادن هويت كاذب و تلقين احساس يگانگي به آنان، داراست. نقشي كه هيتلر و استالين در آلمان و روسيه شوروي در بسيج توده ها به منظور راه اندازي صنايع گوناگون و از آن جمله صنايع تسليحاتي، و همچنين بسيج كامل آنان براي جنگ داشتند، بهتر مؤيد اين نظريه است.
يكي ديگر از عوامل مؤثر ـ و شايد مهمترين عامل كه جنبش يا نظام توتاليتر بدون آن قادر به پيدايش و رشد و گسترش نيست و ستون هاي نظام توتاليتر (تماميت خواه) بر بنياد آن استوار است، «ايدئولوژي واحد و فراگير» است كه اسطقس تماميت خواهي و مايه قوام و دوام آن است. از اين رو زماني كه جنبش و يا نظام تماميت خواه از لحاظ ايدئولوژيكي دچار سستي و عدم اطمينان شود، آسيب پذير و متزلزل مي گردد. براي مثال شايد يكي از عوامل اصلي فروپاشي نظام كمونيستي در اتحاد جماهيرشوروي را بتوان از اين منظر مورد مطالعه قرارداد. در كشورهاي بلوك شرق، طبقه حاكم ديگر اعتقادي به ماركسيسم كه ظاهراً زيربناي جامعه شوروي و كشورهاي اقمار آن را بايد تشكيل مي داد، نداشت. ايدئولوژي ماركسيسم بي اهميت شده و به امري صوري تبديل گرديده بود و فقط از زبان ايدئولوژيكي براي طرح شعارهاي جديد استفاده مي شد كه طبعاً كارآيي خود را از دست داده بود.
بنياد ايدئولوژيكي نظامهاي تماميت خواه گاه بر پايه برتري نژادي و قومي و قبيله اي و گاه براساس برتري طبقاتي و گروهي استوار است. «آيين كالون» (Calvinism) و دولت مبتني بر آن در ژنو سده ۱۶ ميلادي را شايد بتوان نمونه اي نزديك به يك نظام تماميت خواه مذهبي به شمار آورد. يكي از ويژگيهاي اجتماعي دوران كالون، نظارت شديد بر زندگي خصوصي شهروندان ژنو بود. مثلاً در سال ۱۵۴۶ ميلادي قانون ممنوعيت جشن ها، رقص ، بازي با توپ و مهره تاس حاكم شد. افزون بر اين نه تنها قانوني براي چگونگي نوع كفش و كلاه و البسه به وجود آمد، بلكه در حكمي، عيار نقره ديس و كارد و قاشق و چنگال نيز كه شهروندان در منازل خود از آنها استفاده مي كردند، تعيين شد. شهروندان موظف و مجبور به انجام مراسم و مناسك مذهبي و عبادي شدند و فقط به مؤمنان اجازه ازدواج داده مي شد. به كارگيري عنصر تبليغ و تلقين از ديگر عوامل مؤثر در پابرجايي نظام هاي تماميت خواه است. براي مثال مبلغان و سخنرانان حزب ناسيونال سوسياليست آلمان (نازيها) كه به اهميت اين اصل واقف بودند، در برنامه هاي تبليغاتي و گردهمايي هاي خود، با زيركي تمام مي كوشيدند تا احساسات توده ها و هواداران و اعضاي حزب را چنان برانگيزند و به جهتي هدايت كنند كه هيچ گونه پرسش منطقي به اذهان آنان راه نيابد و امكان هرگونه برهان خواهي و حجت طلبي بسته گردد. البته اين امر مستلزم در اختيار داشتن تمام دستگاههاي تبليغاتي و امكاناتي از قبيل راديو تلويزيون و روزنامه هاي سراسري و همچنين نظارت بر نظام آموزشي و تربيتي و نهادهاي فرهنگي و هنري و مذهبي است. با اين همه نظامهاي تماميت خواه از به كار بستن خشونت و اعمال زور نمي توانند چشم پوشي كنند. ارعاب منتقدان و سركوب معترضان و نابودي مخالفان و معاندان از ديگر عواملي است كه نظامهاي تماميت خواه بدون آن قادر به ادامه حيات نيستند.
بديهي است كه در تاريخ مكتوب جوامع بشري، نظامي وجود نداشته است كه معرف كامل تعريفي باشد كه در اينجا از نظامهاي توتاليتر به دست داديم. مفهوم توتاليتر فقط مشخص كننده حدودي است كه جوامع گوناگون كمابيش در چارچوب آن قراردارند. اما به تحقيق مي دانيم كه «تماميت خواهي متمركز»، به مثابه شديدترين نوع نظامهاي توتاليتر، تنها شكل نظام سركوبگر نيست، بلكه نظامي غيرمتمركز با سركوبگري پراكنده و رهبريتي نه چندان مقتدر نيز كه به هر دليل مورد پذيرش توده نسبتاً وسيعي قراردارد و در اصطلاح به آن «توتاليتاريسم عام پسند» مي گويند، يكي ديگر از اشكال نظامهاي تماميت خواه است. چنين به نظر مي رسد كه با برخورداري از اين الگوي نظري، جوامع موجود را كه عناصر و عوامل مؤثري از نظامي توتاليتر در آنها يافت مي شود، نسبت به دوري و نزديكيشان به اين محدوده، بتوان ارزيابي، رده بندي و مشخص كرد. هرچند كه دستيابي به واقعيت هاي ضروري و عيني و تفسير درست آنها دشوار خواهد بود. براي مثال چگونه به آنچه در حال حاضر در پشت ديوارهاي آهنين كره شمالي كه يكي از بارزترين نمونه هاي نظام توتاليتر است، مي توان پي برد و به شدت سركوبگري و درجه تماميت طلبي نظام حاكم واقف شد؟ اطلاعات و آگاهي هاي ما از درون جامعه كره شمالي بسيار كم و محدود به دوران فترتي است كه پس از مرگ رهبر اعظم، كيم ايل سونگ، تا جانشيني پسرش پديد آمده بود. با اين همه شايد از طريق اين الگوي نظري و با كمك داده هاي عيني، بتوان به تعريفي نسبتاً دقيق از مفهوم توتاليتر دست يافت. افزون بر اين، ما به اندازه كافي با نهضت ها و نظامهاي سياسي كه در طول تاريخ، بويژه در قرن بيستم، وجود داشته و كمابيش به اشكال گوناگون توتاليتاريسم نزديك بوده اند، آشنايي داريم. شايد در عالم تخيل، دو اثر معروف «جورج اورول»، يعني «مزرعه حيوانات» و «۱۹۸۴»، نمونه هاي مناسبي براي جامعه و نظام تماميت خواه تمام عياري باشند كه البته در عالم واقع ـ با آن شدت و برجستگي كه اورول در اين دو زمان به تصوير كشيده است ـ از وجودشان بي خبريم!

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:19 |  لینک ثابت   • 

86/03/02

اسلام

دريافت‌های گوناگون از ديانت اسلام

 

ترور، جنگ و جنبشهای مذهبی، تصوری است غالب در غرب از شرق مسلمان که ديرزمانی است جايگزين تصور پيشين از «شرق افسانه‌ای» شده است. اما به‌راستی اين تصور کليشه‌ای تا چه حد بازتاب‌دهنده‌ی واقعيت‌های ملموسِ سرزمين‌های اسلامی است؟ به‌منظور دريافت دقيق گوناگونی‌های حيات اجتماعی و درک تفاوت‌ها و نيز تقارب‌های فرهنگی در کشورهای اسلامی، کافی نيست که خود را تنها با مفاهيم کلی مذهبی اين جوامع مشغول داريم؛  بلکه لازم است به‌طور گسترده و با نگاهی نقادانه به‌بررسی دقيق حيات اجتماعی مردمان و اقوامی که در اين منطقه از جهان زندگی می‌کنند، پرداخت و  با مطالعه و شناختی کافی از تاريخ، سنت‌های فرهنگی، تحولات سياسی و بافت اجتماعی اين جوامع، کوشيد تا تصويری چند بُعدی و تصوری واقعی و همه‌جانبه از اين جوامع به‌دست آورد و بر مبنای آن، رفتارها و کنش‌های اجتماعی و تحولات جاری را مورد تجزيه و تحليل قرار داد.

 

پرسش‌ها و پيشداوری‌های

برپايه‌ تبليغات‌ گسترده‌ رسانه‌‌های‌ غربی، امروزه با شنيدن نام "اسلام"، بر ذهن بسياری از شهروندان جوامع غربی پرسش‌ها و پيشداوری‌های از اين دست نقش می‌بندد: اسلام دين جنگ است يا صلح؟ اسلام و مسلمانان چه نسبتی با ترور و عمليات انتحاری دارند؟ آيا اسلام ستم بر زنان و سرکوب دگرانديشان را روا می‌دارد؟ روشنگری و خردورزی چه جايگاهی در اسلام دارند؟ آيا اسلام با دمکراسی و مدرنيته در تضاد است؟ علل دشمنی جهان اسلام با جهان غرب چيست و آيا اين خصومت ابدی است؟ و سرانجام آنکه آيا دوران کنونی نقطه‌ی عطفی در تاريخ اسلام است و جوامع مسلمان اينک، در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم ميلادی، بر سر دوراهی قرار گرفته‌اند؟

به‌تازگی کتابی در آلمان با عنوان "جهان اسلام بر سر دو راهی" منتشر شده است که نويسندگان آن کوشيده‌اند تا در محدوده‌ی مقالاتی کوتاه، شماری از چهره‌های سرشناس جهان اسلام و تنی چند از متفکران مسلمان را ‌معرفی کنند و با انتقال چکيده‌ای از نظرات آنان به‌خوانندگان غربی، برای برخی از اين پرسش‌ها و پيشداوری‌ها پاسخ‌هايی بيابند.

کتاب به‌پنج فصل تقسيم شده است: 1- "چهره‌های اسلام اروپايی". 2- "طرح‌های يک دمکراسی دينی". 3- "امکانات و محدوده‌های اصلاح شريعت اسلام" 4- "فهم آيندگان از قرآن". 5- "جنبش زنان مسلمان و فعالان حقوق بشر".

نويسندگان مقاله‌ها که اغلب روزنامه‌نگاران و شرق‌شناسان جوان آلمانی يا دانش‌آموختگان مسلمان دانشگاه‌های آلمان‌اند، با ديدی مثبت و نگاهی خوشبينانه به‌سراغ برخی از چهره‌های سرشناس و تأثيرگذار مسلمان رفته‌ و کوشيده‌اند تا با کاوش در نقطه نظرات و ديدگاه‌های آنان، تحولات فکری مسلمانان در دوران معاصر و گوناگونی ديدگاه‌ها و قرائت‌های متفاوتی که از اسلام و متن کتاب مقدس مسلمانان وجود دارد، نشان دهند. به‌گُمان آنان چهره‌هايی چون "طارق رمضان"، "فتح‌الله گولن"، "محمد شعراوی"، "یوسف قرضاوی"، "محمد شبستری"، "عبدالکريم سروش"، "محمدحسين فتح‌الله"، "نورخليش مجيد"، "خالد ابوالفضل"، " نصرحامد ابوزيد"، "فريد اسحاق"، "جمال البناء" و "عبدلحکيم مراد" در شمار "اصلاح‌طلبان دينی ليبرال يا محافظه‌کار" جهان اسلام‌اند که در عين پايبندی به‌مبانی و ارزش‌های اسلام، می‌کوشند تا ميان ايمان و اعتقادات و سنت‌های ديرپای مسلمانان از يک‌سو و اصول دمکراسی و حقوق بشر و تحولات شتباناک جهان از سوی‌ديگر، تعامل و تعادل برقرار کنند.

 

بازگشت به‌ارزش‌های اوليه

اين چهره‌ها را شايد بتوان کمابيش زير عنوان کلی "تحول‌طلبان مسلمان" جا داد. در حالی که "اصلاح‌طلب" ناميدن اين افراد تنها به‌شرطی موجه است که برداشت ما از مفهوم "اصلاح" (reform)  به‌معنای امروزی و سکولار آن، يعنی تصحيح و تغيير بنيادها و "نوآوری" به‌منظور جاگزين نمودن و تعويض تدريجی "نو" با "کهنه" نباشد. بلکه "اصلاح" به‌معنای اوليه آن يعنی "بازگشت" (re) به "صورت" (form) اصلی  و ازلی دين اسلام و ارزش‌های اوليه آن در نظر گرفته شود.

فراموش نکنيم فراموش نکنيم که "حسن البناء"، بنيانگذار جنبش جمعيت اخوان‌المسلمين و "پدر معنوی اسلامگرايان"، وقتی لغت "اصلاح" را بر زبان آورد که خواهان احياء شريعت اسلامی بود که به‌اعتقاد او بايد جاگزين قوانين عرفی شود. افزون بر اين، نهضت اصلاح دين مسيحی (reformation) نيز با شعار "بازگشت به‌‌سرچشمه مسيحيت" آغاز شد که البته در سير تکاملی خود دستاوردهايی درخور به‌همراه داشت. بر اين اساس شايد اين سخن فرانسيس فوکوياما را بهتر بتوان دريافت، آنجا که می‌گويد: "تنها از دل بنيادگرايی است که جنبشی اصلاحی در اسلام سر بر خواهد آورد".

 

جنبش زنان مسلمان و فعالان حقوق بشر

البته در اين کتاب به‌نام کسانی نظير "شيرين عبادی"، "بکر البقا"، "جیهان حلفاوی" و "ناديه ياسين" نيز برمی‌خوريم. اينان اما بيشتر جزو مدافعان حقوق اقليت‌ها و طرفداران حقوق بشر و از فعالان جنبش زنان مسلمانند و در زمره‌ی "اصلاح‌طلبان" و متفکران مسلمان به‌شمار نمی‌آيند. با اين همه، شخصيتی چون شيرين عبادی، گرچه خود را در شمار انديشمندان اصلاح‌طلب مسلمان نمی‌داند، اما همواره بر نياز به‌تفسيری تازه از اسلام که بر مبنای آن زمينه‌ی تحقق حقوق بشر و احقاق حقوق زنان فراهم آيد، تأکيد داشته است.

از ديگر چهره‌های طرفدار حقوق زنان، جمال البناء، برادر کوچکتر حسن البناء بنيانگذار اخوان‌المسلمين مصر است که در دهه‌ی پنجاه ميلادی، مدت‌زمانی نيز رياست انجمن دفاع از زندانيان سياسی را در مصر به‌عهده داشت. او که از منتقدان روحانيان سنی الازهر و از مخالفان تفسير‌های رسمی از قرآن است، با استناد به‌نص صريح قرآن که می‌گويد: "اِن اَکرَمَکُم عِندَالله اَتقکُم" (همانا گرامی‌ترين شما نزد خداوند، پرهيزکارترين شماست) بر اين باور پا می‌فشارد که خداوند در قرآن تفاوتی ميان زن و مرد، دارا و ندار و ميان نژاد و مليت‌های گوناگون قائل نشده است. جمال البناء نه تنها با روحانيت اهل تسنن مخالف است، بلکه با هر نهادی در جهان اسلام که مدعی انحصار توليت دين و تفسير رسمی متون دينی است، سر ناسازگاری دارد.

 

چهره‌های اسلام اروپايی

"چهره‌های اسلام اروپايی" عنوان فصل ديگری از کتاب است که به‌معرفی شخصيت‌هايی اختصاص يافته است که کمتر در کشورهای اسلامی شناخته شده‌اند و حوزه تأثير‌گذاری آنان بيشتر در ميان مسلمانان کشورهای اروپا يا آمريکای شمالی است. اينان که کمابيش از فرهنگ و مناسبات موجود در غرب شناخت کافی دارند، از روش‌ها و راه‌های ارتباطی مدرن در تبليغ نظرات خود سود می‌جويند. اين بخش از کتاب با معرفی "طارق رمضان"، يکی از نوادگان حسن البناء، آغاز می‌شود و با آشنايی با ديدگاه‌ها و فعاليت‌های "سهيب بن‌شيخ"، "بکر البقاء"، "فتح‌الله گولن" و "عبدلحکيم مراد" ادامه می‌يابد.

طارق رمضان در حال حاضر يکی از چهره‌های جنجال‌برانگيز در رسانه‌های غربی است و نظرات بحث‌انگيز و سخنان دوپهلوی او بازتاب‌هايی متفاوت در کشورهای مختلف در پی داشته است. او که اينک در سويس سکونت دارد، توانسته است برای طرح ديدگاه‌های خود به‌بهترين شکل از رسانه‌های مدرن سود جويد و توجه جوانان مسلمان شهرهای بزرگ اروپا را به‌خود جلب کند.

"سهيب بن‌شيخ"، مفتی شهر مارسی فرانسه نيز که دانش‌آموخته‌ی دانشگاه الازهر مصر است و دوره دکترای خود را در سوربن به‌پايان رسانده است، گرچه توانسته است نظر نخبگان و رسانه‌های فرانسوی را به‌خود جلب کند، اما ديدگاه‌های ليبرال او و مخالفت آشکار با بنيادگرايی و هشدارهايش از به‌سياست آلودن اسلام، موجب کاهش محبوبيت او در ميان اکثريت مسلمانان فرانسه شده است. رسانه‌ها از او به‌عنوان شخصيتی پُرجذَبه نام می‌برند که با صراحت به‌مخالفت با اسلامگرايان تندرو و طرفداران تروريسم برخاسته و معتقد است که شريعت اسلام با "جمهوريت" و "مدرنيته" سازگاری دارد.

او از ميان برداشتن تبعيضات و به‌رسميت شناختن فرهنگ اسلامی از سوی دولت فرانسه را تنها راهکار جلوگيری از گسترش افراط‌‌گرايی در ميان جوانان مسلمان می‌داند. بن‌شيخ رويدادهای فلسطين، بوسنی، چچن، افغانستان و عراق را عامل تحقير و سرخوردگی مسلمانان و يکی از علل اصلی گسترش افراط‌گرايی در ميان مسلمان می‌داند.

 

آموزش و اتکا به‌اخلاق اسلامی

محمد فتح‌الله گولن، خطيب مسلمان ترک که فعاليت‌های خود را در دهه پنجاه ميلادی آغاز کرد و با کمک مقامات رسمی و با پشتيبانی دولت ترکيه در دهه هشتاد به‌آن شدت بخشيد، توانسته است با پيوند ناسيوناليسم ترک با اسلام هواداران بسياری گرد آورد. او که مؤسس يکی از بزرگترين و گسترده‌‌ ترين نهادهای آموزشی در ترکيه است، حوزه فعاليت خود را به کشورهای غربی نير گسترش داده است. افزون بر نزديک به يکصد و پنجاه مدرسه خصوصی و کلاس های آمادگی دانشگاهی و خوابگاه دانشجويی در ترکيه، در بسياری از شهرهای آلمان نيز کلاس‌های کمک درسی برای دانش‌آموزان ترک ساکن آلمان تأسيس کرده است. گولن روزنامه‌ای نيز به‌زبان ترکی به‌نام "زمان" منتشر می‌کند.

فتح‌الله گولن آموزش مدرن و اتکا به اخلاق و ارزش‌های اسلامی را چالش بزرگ مسلمانان در هزاره جديد می‌داند. او در نوشته‌های خود می‌کوشد تا به‌پرسش‌هايی پاسخ گويد که برای حفظ هويت نسل جوان مسلمانان ترک که در کشورهای غربی زندگی می‌کنند، دارای اهميت است.

 ايجاد نهاد‌های آموزشی خصوصی و فعاليت‌های اجتماعی و فرهنگی از يک سو و ديدگاه‌هايی او مبنی بر سازگاری ارزش‌های اسلام با لائيسيته (جدايی دين و دولت) از سوی ديگر و همچنين مخالفت آشکار با اعمال خشونت‌آميزی که به‌نام اسلام صورت می‌گيرد، از او چهره‌ای موافق با سياست‌های دولت ترکيه و مطلوب ترک‌های مسلمانی ساخته است که می‌کوشند با حفظ هويت فرهنگی و دينی، خود را آماده پذيرش اصول اوليه دمکراسی و ورود به‌اتحاديه کشورهای اروپايی می‌کنند.

 

امکانات و محدوديت‌های اصلاح شريعت اسلام

اين بخش به‌معرفی سه چهره‌ی کاملاً متفاوت از شخصيت‌های سرشناس و با نفوذ جهان اسلام می‌پردازد که در تأليفات خود کوشيده‌اند مرزها و محدوديت‌های تحول و اصلاح شريعت اسلام را ترسيم کنند: محمدحسين فضل‌الله، يوسف قرضاوی و خالد ابوالفضل.

از سيد محمدحسين فضل الله، مرجع شيعيان لبنان، در رسانه‌های غربی اغلب به‌عنوان "رهبر معنوی جنبش حزب‌الله لبنان" ياد می‌شود که به اقدامات تروريستی و عمليات استشهادی گروه‌های تندرو اسلامی به‌ديده‌ی اغماض می‌نگرد. اما او در کنار چهره‌ی انقلابی، فقيه ورزيده‌ای است که با قرائتی نو و تفسيرهای تازه از قرآن كوشيده است مفاهيم بنيادين و پويای قرآن را استخراج كند. او معتقد است که از متن کتاب مقدس قواعد بسيارى مى توان استخراج نمود که زندگی مسلمانان امروز را بهبود ‌بخشد.  محمدحسين فضل‌الله، برای مثال ديدگاه آن گروه از مسلمانان را که بر نامشروع بودن دموكراسی و انتخابات تأکيد دارند، ناروا می‌داند و اين دو را در تقابل با اصول و مبانی اسلام نمی‌داند. او تا آنجا پيش می‌رود که نظام حزبی در آمريکای شمالی را دمکراتيک و درخور تحسين می‌خواند.

سيد فضل‌الله نظراتی بر خلاف فتواى مشهور علمای شيعه و سنى درباره تأمين نياز جنسی زنان، اجازه خروج از خانه و سفر و اعمال خشونت عليه آنان دارد. او با توجه به‌آياتی چون «هُوَ أجتباكُم وَ ما جَعَلَ عَلَيكُم فى‌الدّين مِن حَرَج» (او شما را برگزيد و برايتان در دين هيچ تنگنايی پديد نياورد)  چنين نتيجه می‌گيرد که چه تنگنا و فشارى بالاتر از اين كه زنى در اوج سرزندگى و بالندگی، با مردی ازدواج كند كه او را يكسره از ضروريات زندگی زناشويی بازدارد.

 

"حکومت دينی" و "حکومت اسلامی"

اگر در اسلام نيز منصبی همطراز پاپ اعظم کاتوليک‌ها جهان وجود می‌داشت، يوسف قرضاوی مستعدترين شخصيت برای احراز اين مقام می‌بود. اين روحانی مصری‌الاصل اهل سنت و مفتی بزرگ قطر که رياست "اتحادیه جهانی علمای مسلمان" را به‌عهده ‌دارد، در حال حاضر سرشناس‌ترين عالم اهل سنت در حقوق اسلام است. گستره تأليفات او تقريباً تمام مسايل مهم و مورد توجه مسلمانان معاصر را در برمی‌گيرد. "حلال و حرام در اسلام"، "ديدگاه‌های فقهی معاصر" "بيداری اسلامی و بحران هويت"، "جهانی شدن و نظريه پايان تاريخ و برخورد تمدن‌ها" و "قدس، آرمان هر مسلمان" از جمله عناوين آثار مکتوب او به‌شمار می‌روند.

قرضاوی در مورد "حکومت دينی" و "حکومت اسلامی" و تفاوت و نسبت اين دو نظراتی جالب و درخور تأمل دارد. او معتقد است که بر مبنای راه‌نمودها و با توجه به‌تاريخ اسلام، "حكومت اسلامی" حكومتی است مدنی که تسلط و کسب قدرت در آن بر اساس «شورا و بيعت» و اصل انتخاب است. رهبر يا رئيس جمهور نيز در آن نمودِ وكيل و كارگزار امت را دارند. امت مظهر و نماينده چنين حکومتی است و می‌تواند و محق است كه تصميمات و افعال رهبر را زير نظر و نظارت داشته باشد و به او امر و نهی کند. اگر هم  رهبر و رئيس حکومت به‌کژراهه و خطا رفت، امت حق دارد از راه‌هايی مسالمت‌آميز و در صورت نياز با انقلاب او را برکنار کند.

"حكومت دينی" اما همان "تئوكراسی" است كه در قرون وسطی برپا شده بود و روحانيان مسيحی در آن زمام امور را در دست داشتند. روحانيونی که خود و افعال و اعمال خود را "به‌نام خدا" و به‌عنوان "نمايندگان خدا بر روی زمين" بر جان و مال مردم تحميل می‌کردند.  آنان به‌مردم اين نظر را تلقين کرده بودند كه هر آنچه روحانيان در زمين روا بشمارند، خداوند هم در آسمان آن را تاييد می‌كند. قضاوی سپس نتيجه می‌گيرد که چنين حکومتی هيچ نسبتی با اسلام ندارد و به هيچ وجه مورد تاييد قرآن نيست. در اسلام قشری به‌نام روحانيان دينی سراغ نداريم. در اسلام علمای دين داريم كه آنان نيز هرگز صاحب اختيار و انديشه مردم و مالک مال و جان آنان نيستند و در حقوق و امتيازات با مردم عادی فرقی ندارند. چرا که هر كس با تلاش و تحصيل و تحقيق می‌تواند به‌جايگاه علمای دين دست يابد.

 

تساهل در اسلام

خالد ابوالفضل، استاد مصری‌تبار حقوق دانشگاه کالفرنيا و کارشناس حقوق اسلام، شخصيتی علمی و دانشگاهی و در عين حال از چهره‌‌های جنجالی و بحث‌انگيز رسانه‌های آمريکا در سال‌های اخير است. او که در اين ميان تابعيت آمريکايی را پذيرفته است، درست سه روز پس از رويداد يازده سپتامبر سال 2001 ميلادی، با انتشار مقاله‌ی معروف و جنجالی خود در روزنامه "لس‌انجلس تايمز" با عنوان " بر سر تساهل و مدارای اسلامی چه آمده است؟" توجه افکار عمومی را به‌خود جلب نمود.

کتاب "تساهل در اسلام" يکی از مشهورترين آثار اوست که به‌زبان فارسی نيز ترجمه و منتشر شده است. خالد ابوالفضل در اين کتاب می‌کوشد تا از زمينه اجتماعی و تاريخی متن قرآن، اصول جهانشمول آن را کشف و تعهد اخلاقی اسلام را اثبات کند. او در تفسير‌های خود بر ‌سنت تساهل و مدارا در اسلام تأکيد دارد. خالد ابوالفضل در وجود آيات قرآن که در آن انسان‌ها در رفتار با غير مسلمانان به‌بخشش، مهربانی و عدالت فرا‌خواند شده‌اند، دليلی محکم بر تأکيد کتاب مقدس مسلمانان بر ماهيت متکثر جامعه بشری می‌بيند.

او در رساله "جايگاه تساهل در اسلام" نيز خاطر نشان می‌کند که تمدن اسلامی، فرقه‌های نامتساهل و افراطی را به‌طور سنتی به‌حاشيه ‌رانده است. با اين همه، استدلال می کند که به‌سبب سوءاستفاده گروه‌های افراطی از نمادهای اسلامی و نيز رکود در حيات مدنی و زندگی اقتصادی جوامع اسلامی، در حال حاضر اسلام با بحران مرجعيت دينی روبروست.

خالد ابوالفضل معتقد است که دموكراسی با تعيين حق بيان، حق تشکيل انجمن وحق رأی برای همگان، بيشترين قابليت را برای ترغيب عدالت و حمايت از شأن انسانی داراست؛ بی‌آنكه خداوند را مسئول بی‌عدالتی‌های بشر يا كوچك شمردن متقابل انسان‌ها بداند. يكی از ايده‌های بنيادين در قرآن اين است كه خداوند با قرار دادن تمام آدميان به‌عنوان نايب خود بر روی زمين، به‌تمام بشريت نوعی الوهيت اعطا كرده است.

او در مقاله "اسلام و چالش دمکراسی" سپس چنين نتيجه می‌گيرد: بدون ترديد، نايب خداوند نمی‌‌تواند كمال قضاوت و اراده او را داشته باشد. بنابراين، دموكراسی قانونمند، در يك سند قانونی، به‌خطا در قضاوت، وسوسه‌ها و رذيلت‌های مرتبط با خطاپذيری انسان از طريق پاس داشتن برخی معيارهای اخلاقی كه بيانگر شأن افراد است اذعان می‌كند. دموكراسی به‌طور قطع متضمن عدالت نيست اما شالوده‌ای برای طلب عدالت و تحقق مسئوليت بنيادينی كه از سوی خداوند برای هر يك از ما مقرر شده است، بنا می‌‌نهد.

 

نتيجه‌ کلی

چهره‌هايی که در اين کتاب با نظرات آنان آشنا می‌شويم، از کشورهای مصر، ترکيه، ايران، سوريه، لبنان، مراکش، قطر، اندونزی و آفريقای جنوبی برخاسته و برخی نيز در اروپا و آمريکای شمالی ساکن‌اند. تأملی کوتاه در انديشه‌های اين شخصيت‌ها و نيز نگاهی گذرا بر سلوک و سابقه‌ی آنان کافی است تا آشکارا به‌تفاوت‌های اساسی در ديدگاه ‌ها و نظرات آنان پی‌برد. از اين رهگذر شايد بتوان به‌وضوح مشاهده کرد که به‌دست دادن قرائتی واحد از قرآن و يافتن روشی يکتا و برداشتی يگانه از ديانت اسلام ميسر نيست و هر کس از ظن خود در اين وادی طی طريق می‌کند و پايبند ايمان و اعتقادات خويش است. يعنی در واقع آنچه تاکنون دين اسلام را از خطر تبديل شدن به‌ايدئولوژی مصون داشته است.

 

 

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:14 |  لینک ثابت   • 

86/03/02

بهایی

                  بهایی لوژی در ایران!

 در این متن کوتاه به ساده ترین راه های شناخت بهائیان در ایران(بدون تمرکز بر روی اعتقادات آنها که به موازینی همچون صلح عالم، تساوی حقوق زن و مرد و... سوق داده می شود) خواهیم پرداخت،و آنها را با نوعی طنز غم آلود توصیف خواهیم کرد،تا مخاطب خود قضاوت نماید که حال،زمان خنده است یا گریه؟!

 اصولاً در ایران مردم به 2 دسته تقسیم می شوند: 1- دیندار 2- واقعا بی دین

از دستهء اول 2 گروه دیگر استنتاج می شود:1- واقعا دیندار 2- بی دین!

شاید کمی مضحک و تا حدودی تاسّف بار باشد، امّا حقیقتاً این همان گروه دیندارِ بی دین هستند که ضربه هایی نابخشودنی بر ریشهء این مملکت زده اند،می زنند و خواهند زد.

از این ها که بگذریم، به گروهی دیگر خواهیم رسید به نام بهایی ها، که در بین آنها نیز دیندار و واقعا بی دین وجود دارند. امّا تفاوت فاحش واقعا بی دینان آنها ،با گروه دیندارِ بی دین در این است،که آنها چیزی را تخریب نمی کنند و اگر چه نمی توانند چیزی را بازسازند،ولیکن دست به ویرانی هم نمی زنند.

 و امّا گروه دیندار بهاییان و راههای شناخت آنها:

1- اگر زمانی دیدید که یکی از همسایگانتان از منزل خویش خارج شد، و در هنگام مراجعت، منزلش از طرف دولت مصادره شده بود، به جای پیدا نمودن معنای کلمهء مصادره در فرهنگ لغت!، به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آن فرد انجام دادند؟!

2- اگر زمانی دیدید که یکی از دوستانتان را به زندان انداختند،به جای خریدن گل یا کمپوت گلابی(ارزانترین نوع کمپوت)! به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آن فرد انجام دادند؟!

3-اگر زمانی دیدید که عدّه ای از افراد را از کارهای دولتیشان اخراج کردند،اگر دیدید که حقوق آنها را پرداخت نکردند و اموالشان را از آنها گرفتند، به جای تماس گرفتن با 110 یا زنگ زدن به آتش نشانی! به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آنها انجام دادند؟!

4- اگر زمانی دیدید که عدّه ای از افراد را به دانشگاه راه ندادند، یا پس از 25 سال، تنها چند نفر از آن گروه را آنهم به طور ناعادلانه به دانشگاه راه دادند و البته بعد از مدّتی آنها را با بی احترامی،از دانشگاه اخراج کردند، به جای گرفتن آمار تعداد لیسانسه های سیگار فروش! به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آنها انجام دادند؟!

5- اگر زمانی دیدید که تعدادی از کودکان و نوجوانان مظلوم را در مدرسه هایشان تحقیر کردند و مدیران و معلّمانشان، به آن بی زبانان، توهین روا داشتند، به  جای رجوع به دایرهء لغات فحش های احتمالاَ غیر مجازتان! به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آنها انجام دادند؟!

6-اگر زمانی در خبرها خواندید،که گروهی در ایران،تحت نظارت فوق العاده شدید می باشند و نامه های محرمانهء بسیاری برای تشدید این زیر ذرّه بین بودن، بین عزیزان دولتی ردّ و بدل می گردد، به جای آنکه به فکر نوشتن نامهء فدایت شوم به خدا باشید! به این بیاندیشید که چرا چنین کاری را با آنها انجام دادند؟!

7- اگر زمانی به نوشته هایی این چنینی برخورد کردید،و متوجّه شدید که انسانی چشم امیدش به افرادیست که امیدوار است نظر بر نوشته هایش نمایند، به جای آنکه آن نوشته را 2 مرتبه از اوّل بخوانید!، تنها یک مرتبه به این بیاندیشید که چرا او دست به نوشتن چنین متنی زده است؟!

 

و در نهایت،اگر این متن را تا انتها خواندید، به جای آنکه بخواهید برای افرادی که به خاطر اعتقادشان حاضر شدند در کشورشان بمانند و جانشان را فدا نمایند،اشک ماتم بریزید، به جای آنکه بخواهید به جستجو بپردازید که این افراد کیستند و چه می گویند، لطفا تنها یک دقیقه به حرفهای بنده با دقّت گوش فرا دهید .من کار شما را ساده خواهم کرد و به شما خواهم گفت: آنها بهایی های ایرانی هستند، همان هایی هستند که ایران را با تمام صفاتش دوست می دارند، همان هایی که...

همان هایی که شناساییشان نه نیاز به برنامه های محرمانه دارد و نه نیاز به نظارت شدید.

بله شما بدون هیچ برنامهء محرمانه ای و بدون هیچ گونه زحمتی آنها را شناختید،پس به جای آنکه از این طریقهء سادهء شناسایی آنها، غرق در شادی و فرح شوید، به این بیاندیشید که :

براستی بهاییان چه می گویند که مستحقّ چنین اعمالی هستند؟

 براستی آنها چه کرده اند، که اموالشان مصادره شده است؟

براستی از آنها چه شنیده اند،که عدّه ای از آنها را شهید کرده اند؟

براستی از آنها چه دیدند،که می گویند بهاییان نجس هستند؟

براستی آنها چه گناهی مرتکب شده اند،که حقّ ورود به دانشگاه و ادامهء تحصیل را ندارند؟

براستی از آنها چه گناهی سرزد،که از کارهایشان اخراج و حقوقشان را تصرف نمودند؟

براستی...

و براستی که این براستی ها تمام نشدنی هستند

 

خواندم از مهرو صفا ، صدق و وفا

                                          بر گلویم سرب داغ ریختند ، من گفتم چرا؟

گفتند این دنیا نداند صدق چیست

                                          یا که آن مهر و صفا از بهر کیست

سرب داغ، بر گلویت گر رود

                                         این نشان آن وفاست، دانی عشق چیست؟

گفتم ای یار،من گلویم پیش از این

                                          از شعلهء عشقت،خونها دیده است

چون ندیدی خون دل را، پس بدان

                                         در دلم جز یاد تو، هیچ عشق نیست

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:7 |  لینک ثابت   • 

86/02/19

جهاني شدن

 جهاني شدن و منافع ملي
مقدمه
نوشته را با تعريف علم اقتصاد شروع مي‌كنم. اقتصاد، رشته‌اي از علوم ‌اجتماعي است كه تخصيص بهينه‌ي منابع(محدود) را براي ارضاي نيازهاي نامحدود افراد بشر بررسي و مطالعه مي‌كند. در اين تعريف، نيازهاي همه‌ي افراد در جوامع مطرح است و اشاره‌اي به اين‌كه نيازهاي برخي از افراد بايد بر نيازهاي گروه ديگر ترجيح داده شود، وجود ندارد. در سلسله‌مراتب نيازهاي مازلو‌(Maslow)‌، نيازهاي فيزيكي مانند غذا، مسكن، بهداشت و سپس آموزش و ... اولويت دارند؛ يعني ابتدا بايد اين نيازها ارضا گردد و سپس منابع به ارضاي نيازهاي مرتبه‌ي بالاتر تخصيص داده شود. تخصيص منابع نمي‌تواند به‌گونه‌اي باشد كه نيازهاي يك گروه‌ارضا ‌شده و نيازهاي گروه ديگر ارضا‌نشده باقي بماند. براساس رتبه‌بندي نيازهاي مازلو، نمي‌توان و نبايد در مواردي كه بسياري از مردم از ارضاي نيازهاي فيزيكي مانند غذا و مسكن محروم مي‌باشند، نيازهاي رده بالاتر گروه‌هاي ديگر‌ را با تخصيص منابع جامعه ارضا كرد. ساليان سال است كه اقتصاددانان روش‌هاي دست‌يابي به ارضاي نيازهاي مردم و افزايش رفاه آنان را براساس شيوه‌ي تفكر خود و وابستگي به مكاتب فكري متفاوت بررسي و پيشنهاد كرده‌اند. اقتصاددانان مكتب كلاسيك معتقدند كه اگر دولت مداخله نكند، دست نامريي بازار، منافع فردي افراد در جامعه را حداكثر مي‌سازد و با حداكثر‌شدن منافع تك‌تك افراد، منافع اجتماعي نيز حداكثر مي‌شود. به‌نظر آنان، نظام اقتصادي كه اين منافع فردي و جمعي را حداكثر مي‌سازد، نظام‌سرمايه‌داري بدون مداخله‌ي دولت است. به‌عقيده‌ي آنان، آزادي فعاليت‌هاي اقتصادي در نظام سرمايه‌داري، تخصيص بهينه‌ي منابع در جامعه را ممكن مي‌سازد. ماركس در نظام سرمايه‌داري، به‌خاطر تفاوت در قدرت سرمايه و نيروي‌كار، استثمار مزد‌بگيران توسط سرمايه‌داران را مطرح مي‌كند. به‌عقيده‌ي وي، اين قدرت نابرابر باعث مي‌شود كه سرمايه‌داران چيزي كم‌تر از ارزش كار كارگر كه به كالا انتقال يافته را به‌شكل مُزد به او پرداخت‌كنند، وي، ما‌به‌التفاوت ارزش كار انتقال‌يافته به كالا و مزد پرداختي به نيروي‌كار را ارزش اضافي مي‌خواند و معتقد است اين ارزش اضافي كه بايد به كارگر پرداخت ‌شود، منبع تأمين سود سرمايه‌دار و انباشت ثروت و سرمايه است. بنابراين به‌جاي نظام اقتصادي سرمايه‌داري كه منافع سرمايه‌داران را حداكثر ساخته و منافع كارگران را حداكثر نمي‌سازد، مالكيت اجتماعي ابزار توليد(سرمايه) را پيشنهاد مي‌كند. با حذف سرمايه‌داران، حال¹ كارگران مي‌توانند خود با مديريت ابزار توليد، منابع را به‌شكل بهينه تخصيص داده و منافع اجتماعي را حداكثر ‌سازند.

كينز نظر اقتصاددانان كلاسيك را با اين بحث كه دست نامريي كلاسيك‌ها نمي‌تواند به‌خوبي عمل‌كند، تحت‌عنوان "شكست بازار" به چالش مي‌كشد و معتقد است كه ناتواني سرمايه‌داري در تخصيص بهينه‌ي منابع و حداكثر‌كردن منافع اجتماعي بايد با مداخله‌ي دولت برطرف‌گردد. اقتصاد كينزي، جامعه‌اي را پيشنهاد مي‌كند كه در آن، هنگامي‌كه شكست بازار باعث بي‌كاري و فقر گروه عظيمي از مردم مي‌شود و مردم خود قادر با تأمين منابع مالي براي ارضاي نيازهاي اوليه‌ي خود نيستند، دولت بايد از طريق بيمه‌ي بي‌كاري، سوبسيد، آموزش و بهداشت مجاني به مردم كمك‌كند. تجويز كينز، مداخله‌ي دولت در اقتصاد براي حذف نابه‌ساماني‌هاي اقتصادي ايجاد‌شده در نظام سرمايه‌داري است. براساس تجويز كينز در اروپا و به‌خصوص انگلستان، مداخله‌ي دولت در اقتصاد باعث ايجاد مديريت جامعه به‌شكلي‌ شد كه به "دولت رفاه" معروف‌گرديد و نظام مالياتي پيشرفته‌اي به‌وجود آمد كه در آن، با ماليات‌گرفتن از سرمايه‌داران، از طريق ارايه‌ي خدمات‌ رايگان توسط دولت و سوبسيدها، نيازهاي بي‌كاران و فقرا تأمين مي‌شد.

‌مكتب نئوكلاسيك و پول‌گرايان(نئوليبرال‌ها) دوباره بحث اقتصاد سرمايه‌داري بدون دخالت دولت را مطرح‌كرد. ركود اقتصادي دهه‌ي 1970، باعث انتخاب ريگان در ايالات‌متحده به رياست‌جمهوري و خانم تاچر در انگلستان به نخست‌وزيري شد. اين دو كه نظام اقتصادي پيشنهادي نئوليبرال‌ها را براي حل مشكلات اقتصادي خود انتخاب‌كردند، هدف كاهش مداخله‌ي دولت در اقتصاد را در پيش گرفتند و تاچر در انگلستان اتحاديه‌هاي كارگري را نيز تضعيف‌كرد و با آزاد‌سازي نقل و انتقال سرمايه و آزادسازي تجاري، سرعت جهاني‌شدن اقتصاد افزايش يافت.

اگرچه قبل از اين تاريخ، شركت‌هاي چند‌مليتي وجود داشتند كه در كشورهاي مختلف فعاليت مي‌كردند اما از اين تاريخ به بعد شركت‌هاي جهاني به‌وجود آمدند كه تابع قوانين هيچ كشوري نبودند و وطني نيز نداشتند.

جهاني‌شدن، فرآيندي است كه در آن اقتصادهاي ملي بازتر‌شده و بيش‌تر تحت‌تأثير اقتصاد فراملي قرار مي‌گيرند. جهاني‌شدن با فرآيند بين‌المللي‌شدن كه قرن‌هاست وجود دارد، تفاوت دارد. ‌ ‌

در فرآيند بين‌المللي‌شدن اقتصادها، فعاليت اقتصاد بين‌الملل را عمدتاً مي‌توان ادامه‌ي فعاليت اقتصاد ملي دانست. شركت‌هاي چند‌مليتي يا بين‌المللي پايگاه ملي خود را حفظ مي‌كنند و تابع مقررات كشور مادر يعني كشوري كه در آن ثبت شده‌اند، مي‌باشند. جهاني‌شدن به وضعيتي اشاره دارد كه در آن اقتصادهاي ملي متمايز وجود ندارند و واحدهاي اقتصادي در يك نظام فرآيندها و مبادلات بين‌المللي ادغام مي‌شوند. توليد جهاني‌شدن مي‌شود و در آن شركت‌هاي فراملي بدون ارتباط ملي با مديريت بين‌المللي جايگزين شركت‌هاي چند‌مليتي مي‌گردند. نظام اقتصاد بين‌المللي مستقل و خود‌مختار مي‌شود و تنها در سطح بين‌المللي قابل‌كنترل مي‌باشد.

حركت به‌سوي جهاني‌شدن با آزادي ورود و خروج سرمايه، آزادي تجارت (كاهش تعرفه‌ها و محدوديت‌هاي تجاري)، آزاد‌سازي بازارهاي مالي، كاهش مداخله‌ي دولت در اقتصاد (مقررات‌زدايي و خصوصي‌سازي) صورت مي‌گيرد. اين سياست تعديلي سياستي است كه صندوق بين‌المللي پول و خواهر دوقلوي آن بانك‌جهاني براي بهبود وضعيت در كشورهاي توسعه‌نيافته تجويز مي‌كنند.

ادغام اقتصادها در يك اقتصاد جهاني و آزادسازي تجارت، رقابت بين واحدهاي توليدي را افزايش مي‌دهد، تجارت آزاد باعث مي‌شود كه بنگاه‌هايي كه كاراتر مي‌باشند– يعني كالا را با هزينه‌ي پايين‌تر توليد مي‌كنند و در توليد كالا نسبت به ديگران مزيت مطلق يا نسبي دارند– بتوانند در بازار دوام آورند.

براي افزايش قدرت رقابت بنگاه‌هاي داخل و كاهش هزينه‌ي توليد آن‌ها بايد دولت‌ها نرخ تورم را كاهش دهند. چون تورم بيش‌تر ناشي از كسر ‌بودجه‌ي دولت‌هاست، آن‌ها بايد با كاهش هزينه‌هاي خود، كسري ‌بودجه را كاهش دهند. كاهش هزينه‌ي دولت به‌معناي كاهش هزينه‌هاي اجتماعي كينزي در كشورها مي‌باشد. سوبسيدها بايد كاهش يابد، بيمارستان‌ها و مدارس و دانشگاه‌هاي دولتي به بخش خصوصي سودجو واگذارگردد؛ و آنان كه توانايي پرداخت هزينه‌ي خريد كالاهاي اساسي و آموزش و بهداشت را ندارند، بايد چنين كالايي را مصرف نكنند. منابع بايد به‌شكلي در اقتصاد ملي تخصيص داده شود كه نيازهاي افرادي را ارضا كند كه قادر به پرداخت براي ارضاي نياز خود مي‌باشند. آن‌ها كه از پرداخت بهاي كالا و خدمات ناتوانند، نمي‌توانند مواد‌غذايي، بهداشت، مسكن و آموزش مناسب داشته باشند. جامعه به دو قطب، آنان كه توان پرداخت دارند و آنان‌كه توان پرداخت ندارند، تقسيم مي‌شود. اقتصاد جهاني، حاكميت و قدرت سرمايه را افزايش داده و حاكميت و قدرت دولت‌ها و مُزد و حقوق‌بگيران را كاهش مي‌دهد. سرمايه است كه حرف اول را مي‌زند و منافع ملي را تعريف مي‌كند، منافع ملي همان منافع سرمايه است و حداكثر‌شدن منافع ملي با حداكثر‌شدن منافع سرمايه يكسان مي‌شود.

اثرات جهاني‌شدن بر اقتصادهاي ملي

تحميل سياست‌هاي تعديل از جانب صندوق بين‌المللي پول و بانك‌جهاني يا داوطلبانه از طرف حزب سياسي حاكم در كشورهاي مختلف، باعث شد كه اقتصاد كينزي (نئوكلاسيك– پول‌گرا) جايگزين اقتصاد ليبرالي شود. كاهش هزينه‌ي دولت با اين بهانه كه كسر بودجه‌ي دولت، تورم ايجاد مي‌كند و قدرت رقابت كالاهاي ساخت كشور را در بازارهاي بين‌المللي كاهش مي‌دهد، در وهله‌ي اول هزينه‌ي اجتماعي دولت‌ها را كاهش داد. بنگاه‌ها در اقتصادهاي صنعتي به‌خاطر كاهش هزينه‌ها، ماشين‌آلات را جايگزين نيروي‌كار كردند و كارگران تمام‌وقت و مزد بالا را كنار گذارده و كارگران نيمه‌وقت و موقتي با مزد پايين را جايگزين آن كردند. نارضايتي كارگران همواره با تهديد انتقال واحد توليدي به كشورهاي ديگر (دامپينگ ‌اجتماعي) روبه‌رو شد. هدف اشتغال كامل دولت‌هاي كينزي كنار گذارده شد و سوبسيدها كاهش يافتند، سودها افزايش پيدا كرده و مزدها كاهش يافتند و نابرابري بين كارگران يقه‌سفيد و سود‌برندگان با كارگران يقه‌آبي به‌شدت افزايش يافت.

براي مثال در سال 1990، بيست‌درصد از فقيرترين مردم در ايالات‌متحده در آمريكا 3/7 درآمد ملي را دريافت مي‌كردند كه اين سهم از سال 1954 به بعد كم‌ترين سهمي است كه به اين گروه رسيده است، اين درحالي بود كه بيست‌درصد ثروتمندترين مردم در اين كشور بيش از 50 درصد درآمد ملي را تصاحب مي‌كردند كه اين موضوع نيز از سال1954 سابقه نداشته است و اين بالاترين سهم دو دهك پر درآمد از درآمد ملي از سال 1954 مي‌باشد. در سال 1960 مديران شركت‌هاي آمريكايي، حقوقي 40 برابر بيش‌تر از متوسط مزد كارگران دريافت مي‌كردند كه در سال 1988 اين رقم به 93 برابر رسيد. در خلال دوره‌ي 92-1979، درصدِ كارگران با اشتغال تمام‌وقت اما با درآمد كم‌تر از خط فقر، براي يك خانواده‌ي چهار نفري (14000 دلار در سال) به‌ميزان پنجاه‌درصد افزايش يافت. درحالي‌كه در دهه‌ي 1980، قيمت سهام 400درصد افزايش يافت. متوسط مزد هفتگي كارگران از 387 دلار در هفته در سال 1979 به 335 دلار در سال 1989 كاهش يافت.1

در كشورهاي عضو سازمان همكاري‌هاي اقتصادي و توسعه‌(DECD)‌ در سال 1999 بيش از 35 ميليون نفر يا در حدود هفت‌درصد نيروي كار بي‌كار بودند؛ اما نرخ بي‌كاري واقعي در اين كشورها بسيار بالاتر از نرخ رسمي اعلام‌شده مي‌باشد. بسياري از مشاغل ايجاد‌شده، مشاغل نيمه‌‌وقت مي‌باشد و شاغلان آن‌ها زناني هستند كه شوهران آن‌ها به كار تمام‌وقت اشتغال دارند. در كشورهاي اروپايي از سال 1980 تاكنون صدها‌هزار شغل تمام‌وقت در بخش صنعت از بين رفته است؛ اما مشاغل با مزدهاي پايين و مزاياي اندك در حال افزايش است.
سازمان‌هاي بين‌الملل مانند صندوق بين‌المللي پول كه آزادسازي در بازار كار را پيشنهاد مي‌كنند و معتقد هستند اشتغال و مزد را بايد عرضه و تقاضا تعيين‌كند، نيروي ‌كار را نيز يك كالا در‌نظر مي‌گيرند و فرض مي‌كنند با مقررات‌زدايي بازار كار، اشتغال افزايش مي‌يابد و انعطاف‌پذيري بازار كار، بي‌كاري را كاهش مي‌دهد.
جهاني‌شدن اقتصادها، همراه با ماشيني‌شدن بيش‌تر و انقلاب‌ الكترونيكي، اشتغال كامل مورد‌‌نظر معماران دولت رفاه بعد از جنگ را از بين برده است.

آمار درمورد جايگزيني مشاغل تمام‌وقت با نيمه‌وقت و موقت كه ناشي از انعطاف‌پذيري بيش‌تر بازار كار است، در نتيجه‌ي كاهش مشاغل در صنعت و در نتيجه‌ي كاهش عضويت در اتحاديه‌هاي كارگري بوده است. افزايش مشاغل نيمه‌وقت باعث شده است كه مزد ساعتي كارگران از سال 1979 تا 1993 در ايالات‌متحده كاهش يابد. افزايش اين مشاغل باعث كاهش تعداد كارگران داراي بيمه‌ي بهداشت نيز شده است. در ايالات متحده، 88 درصد كارگران نيمه‌وقت كه تنها بخشي از سال را به‌كار اشتغال دارند، تحت پوشش بيمه‌ي ‌درماني نمي‌باشند. اين رقم براي كارگران تمام‌وقت حدود بيست‌درصد است.

فقر و رشد جهاني‌شدن

علاوه بر موارد بالا، نرخ‌هاي ماليات نيز به افزايش فقر در جوامع صنعتي كمك كرده است. در ايالات‌متحده، بين سال‌هاي 1978 و 1990، نرخ ماليات بر مزد، سي‌درصد افزايش يافت؛ در‌حالي‌كه نرخ ماليات بر درآمد براي صاحبان درآمدهاي بالا كاهش يافت. نرخ متوسط ماليات، افزايش نيافته است اما افراد با درآمد متوسط در اين كشورها ماليات بيش‌تري مي‌پردازند. اگر نرخ‌هاي ماليات مانند سال 1977 تصاعدي مي‌بود، بيست‌درصد پر‌درآمد‌ترين افراد در آمريكا نودميليارد دلار بيش‌تر ماليات مي‌پرداختند. سيستم مالياتي پيشنهادي نئوليبرال‌ها باعث شده است كه انباشت سرمايه به قيمت فقير‌ترشدن كارگران افزايش يابد. براي مثال، ثروت يك‌درصد از ثروتمندترين افراد در آمريكا از 8/33 درصد كل به 2/37 درصد در سال 1983 افزايش ‌يافته است، درحالي‌كه سهم هشتاددرصد فقيرترين افراد از كل ثروت جامعه از 7/18 درصد به 3/16 درصد كاهش يافته است.

بين سال‌هاي 1979 تا 1992، فقر در بريتانيا سه برابر شده است و فقرا از نُه‌درصد جمعيت به 25درصد جمعيت افزايش يافته‌اند. بين سال‌هاي 1992- 1979 درآمد ده‌درصد فقيرترين مردم، بيست‌درصد كاهش يافته است؛ درحالي‌كه درآمد ده‌درصد پر درآمدترين مردم، شصت‌درصد افزايش داشته است. اگر كل ماليات‌ها را درنظر بگيريم ده‌درصد فقيرترين مردم 43درصد از درآمد خود و ده‌درصد پردرآمدترين مردم 32درصد از درآمد خود را به‌عنوان ماليات به دولت پرداخت‌كرده‌اند.2‌ ‌

به‌طور خلاصه، جهاني‌شدن نابرابري‌ها را افزايش داده است و بيش‌تر به‌نفع مالكان سرمايه بوده است تا مزد و حقوق‌بگيران. كاهش مخارج دولت از طريق كاهش اندازه‌ي دولت و حذف سوبسيدها (مخارج رفاه اجتماعي) درآمدها را در گروه‌هاي درآمدي بالا افزايش و در گروه‌هاي درآمدي پايين كاهش داده است. به‌همين‌دليل است كه هنگام تشكيل اجلاس‌هاي سازمان تجارت جهاني، شاهد تظاهرات كارگران و بي‌كاران در كشورهاي محل برگزاري اجلاس هستيم.

در سطح بين‌المللي هم، جهاني‌شدن به‌نفع كشورهاي با اقتصاد پرقدرت و غني و به زيان كشورهاي كم‌قدرت و فقير است. مزيت مطلق يا نسبي در توليد كالاهاست كه الگوي تجارت را معيّن مي‌كند و صادرات بيش‌تر و سرمايه‌گذاري خارجي بيش‌تر است كه سود را افزايش مي‌دهد. كشورهايي كه در توليد كالاها، اندكي مزيت مطلق يا نسبي دارند، چه سودي از بازشدن اقتصادها و ادغام در اقتصاد جهاني مي‌برند. جهاني‌شدن قطعاً به زيان چنين كشورهايي مي‌باشد. حداقل چنين كشورهايي در كوتاه‌مدت با كاهش درآمد، كاهش اشتغال و نرخ‌هاي تورم بالا روبه‌روخواهند شد.

براي اين‌كه توزيع منافع ناشي از جهاني‌شدن برابر باشد، بايد كشورهاي فقير خود را به سطح كشورهاي ثروتمند برسانند. ساليان است كه حركت اكثر اين كشورها براي كاهش فاصله‌ي آن‌ها با كشورهاي صنعتي غرب، اندك بوده است. برخي از اقتصادهاي ضعيف امروز مانند آرژانتين، در گذشته كشوري ثروتمند بوده‌اند؛ يعني در برخي از كشورهايي كه فاصله‌ي درآمدي و قدرت اقتصادي آن‌ها با كشورهاي صنعتي زياد است، نه‌تنها پيشرفت يا حركتي در جهت كاهش اين شكاف درآمد و قدرت اقتصاد صورت نگرفته است بلكه پس‌رفت اقتصادي نيز وجود داشته است.3

سودبردن از فرآيند جهاني‌شدن نياز به انباشت بيش‌تر سرمايه، افزايش هزينه‌هاي توسعه و تحقيق، پيشرفت تكنولوژي و بهبود بخشيدن به زيرساخت‌هاي اقتصادي و اجتماعي دارد.4

تا زماني‌كه اقتصاد، اقتصادي پويا و پرقدرت نشود و در بازارهاي جهاني حرفي براي گفتن نداشته باشد، پيوستن به سازمان تجارت جهاني و بازكردن درهاي اقتصاد به‌روي كالاهاي خارجي زيان‌آور و فاجعه‌بارمي‌باشد.

برخي از كشورهاي آسيايي در 25 سال گذشته قدرت اقتصادي خود را افزايش داده‌اند، شكاف درآمدي بين ببرهاي آسيا و چين با كشورهاي صنعتي غرب در حال كاهش مي‌باشد. امروز اين اقتصادها، بازارهاي كشورهاي صنعتي غرب را از دست آن‌ها خارج‌كرده ‌است. اين اقتصادها وضعيتي مانند اقتصاد ژاپن در سال‌هاي اوليه‌ي بعد از جنگ دوم جهاني پيدا كرده است. تغيير زيرساخت‌هاي اجتماعي و تلاش و كوشش مردم در اين كشور، اين تحول را در اقتصاد چين به وجود آورده است.

حركت به‌سمت جهاني‌شدن در اقتصاد ايران به توصيه‌ي صندوق بين‌المللي پول و بانك جهاني با خصوصي‌سازي و آزادسازي تجارت در اواخر دهه‌ي 1360، بعد از پايان جنگ با عراق آغاز شد. معماران حركت به‌سوي جهاني‌شدن، بدون بررسي و مطالعه و درنظرگرفتن آثار كوتاه‌مدت پياده‌كردن سياست‌هاي تعديل اقتصادي، شتاب‌زده اين كار را آغازكردند. حاصل اجراي سياست تعديل را آمارها نشان مي‌دهد.

آزادسازي واردات، حجم واردات كشور را به اندازه‌اي افزايش داد كه براي اولين‌بار بدهي خارجي ايران به رقمي بسيار قابل‌ملاحظه رسيد– آمار بانك جهاني، پنجاه‌ميليارد دلار را نشان مي‌دهد–. بازپرداخت اصل و فرع اين بدهي‌ها باعث شد كه در سالي خاص، پنجاه‌درصد از درآمد حاصل از صادرات نفت و صادرات غير‌نفتي، صرف بازپرداخت اصل و فرع اين بدهي شود و براي اولين‌بار، ما از ساير كشورهاي جهان خواستار تعويق بازپرداخت‌بدهي‌هايمان شديم. كمبود درآمدهاي ارزي باعث كاهش سرمايه‌گذاري در كشور شد؛ براي مثال در سال1377، نرخ رشد سرمايه‌گذاري كل به قيمت ثابت در اقتصاد ايران5– درصد بود و از سال 1370 تا سال 1375 نيز متوسط نسبت سرمايه‌گذاري خالص به درآمد ملي بين 5 تا 7 درصد نوسان داشت. در سال 1373 نرخ رشد اقتصاد ايران 97/2– درصد شد و به‌طور متوسط در دوره‌ي 9ساله‌ي 1370 تا 1378 اقتصاد ايران تنها 87/0 در سال رشد‌كرد. نرخ تورم در كشور در سال 1373 به 2/35 درصد رسيد و در سال 1374 به 4/49 درصد افزايش يافت. سياست تعديل اجرا‌شده در برنامه‌ي اول، شاخص‌هاي اقتصادي را در كشور بدتر ساخت كه رييس‌جمهور وقت، آزادسازي تجارت (واردات) را متوقف ساخت. حاصل برنامه‌ي تعديل اقتصادي يا حركت به‌سمت ادغام در اقتصاد جهاني در برنامه‌ي اول توسعه‌ي اقتصادي – اجتماعي– فرهنگي جمهوري‌اسلامي فاجعه بود.5
يك‌بار ما آثار حركت به‌سوي جهاني‌شدن را در ايران تجربه‌كرديم. سياست‌هاي تعديل اقتصادي در برخي از كشورها كه توصيه‌هاي صندوق‌بين‌المللي پول و بانك‌جهاني را نه به‌طور كامل بلكه به‌طور گزينشي و با تقدم و تأخر مناسب اجزاي سياست تعديل اجرا كرده‌اند و سرعت اجراي سياست تعديل در آن‌ها چندان زياد نبوده، با موفقيت همراه بوده است. چين و شيلي مثالي در اين زمينه مي‌باشند. ادغام در اقتصاد‌جهاني يك ضرورت است، در غيراين‌صورت عدم تعامل با اقتصاد‌جهاني كشور را به جزيره‌اي در ميان بسياري از كشورها مانند آلباني قبل از فروپاشي شوروي و كوباي امروز تبديل مي‌كند كه يكي در قلب اروپا بسيار عقب‌مانده است و ديگري از فقيرترين كشورهاي‌جهان مي‌باشد. اما پيوستن به سازمان تجارت‌جهاني و تبعيت از قواعد و مقررات آن‌ها بدون داشتن قدرت اقتصادي نامناسب، فاجعه‌بار مي‌باشد. سياست‌گذاران اقتصادي، بايد قبل از پيوستن به سازمان تجارت جهاني، شرايط لازم براي سود‌بردن اقتصاد ايران از عضويت در اين سازمان را فراهم‌كنند. تقويت اقتصاد ايران نيازمند اصلاحات اساسي است. با روند حركت موجود و سياست‌هاي فعلي در اقتصاد كشور، هيچ‌گاه اين شرايط مناسب فراهم نخواهد شد. سرعت در ايجاد زير‌‌ساخت‌هاي اقتصادي و اجتماعي، جلوگيري از فرار سرمايه و مغزها از كشور، جذب سرمايه‌ي خارجي و بهادادن به تخصص و آموزش در سطوح مختلف، مي‌تواند در بلند‌مدت شرايط اقتصاد ايران را جهت پيوستن به سازمان تجارت جهاني و ادغام در اقتصاد جهاني بهبود بخشد. صنعت ايران درصورت عدم افزايش كيفيت محصول و بهره‌وري سرمايه و نيروي‌كار، درصورت پيوستن به اين سازمان دچار مشكلي خواهد شد كه صنعت نساجي ايران به‌خاطر قاچاق منسوجات چيني و ژاپني به‌شكل غير‌قانوني به آن دچار شد.

براساس مقررات سازمان تجارت جهاني، موانع غير‌تعرفه‌اي مانند ممنوعيت‌ها، سهميه‌ها و ديگر موانع در راه تجارت بايد كنار گذارده شده و تعرفه‌هاي كالاها كاهش يابد؛ بايد حقوق مالكيت معنوي رعايت شود. دراين‌صورت با بازشدن درهاي اقتصاد به‌روي كالاهاي خارجي، صنعت، كشاورزي و بخش خدمات اقتصاد در مقابل رقابت خارجي قرار مي‌گيرند. كدام رشته از صنعت كشور توان رقابت با كالاهاي خارجي را دارد. ايران تنها در توليد نفت‌خام و گاز و برخي از محصولات كشاورزي داراي مزيت نسبي است (مانند محصولات باغي.) در سال‌هاي گذشته به‌علت اهمال، كم‌كاري و سياست‌هاي اقتصادي نامناسب دولت در بازار فرش دست‌باف، زعفران و پسته، ساير كشورها در بازارهاي جهاني ايران را كنار زده‌اند. توليد‌كننده و صادركننده‌ي ايراني نمي‌تواند محصولات با كيفيت و با قيمت مناسب را در زمان مناسب به بازارهاي جهاني برساند؛ ناوگان حمل هوايي كالا، بسيار عقب‌مانده است.

پس از ساليان سال، ما هنوز نتوانسته‌ايم ناوگان ريلي كشور را به كشورهاي هم‌جوار وصل‌كنيم؛ در توليد كالا براي مصرف داخل در‌مانده‌ايم؛ توليد كالا براي بازار خارج از توان ما خارج است؛ كتاب‌ها و محصولات فرهنگي خارجي را بدون توجه به حقوق مالكيت معنوي در كشور كپي مي‌كنيم. حال اگر قرار باشد به مؤلف و پديدآورنده‌ي خارجي جهت توليد اين محصولات در داخل كشور حق كپي‌رايت پرداخت‌كنيم، قيمت آن‌ها به‌حدي افزايش مي‌يابد كه ديگر دانشجويان يا علاقه‌مندان قادر به خريد آن‌ها نخواهند بود. به‌عنوان مثال كتاب را درنظر بگيريد؛ ترجمه‌ي كتاب‌هاي خارجي ديگر به ارزاني در دسترس علاقه‌مندان قرار نمي‌گيرد. از نظر فرهنگي هزينه‌ي خريد اين محصولات براي مصرف‌كننده‌ي ايران افزايش مي‌يابد. با توجه به شرايط اقتصادي كشور، ادغام‌شدن در اقتصاد جهاني در شرايط فعلي باعث افزايش بي‌كاري و افزايش نرخ تورم و كاهش سطح درآمد و نرخ رشد مي‌گردد.

اما اگر شرايط مناسب براي پيوستن به سازمان تجارت جهاني مهيا شود، با افزايش ورود كالاهاي خارجي، اين احتمال وجود دارد كه رقابت اين كالاها با محصولات داخلي باعث افزايش بهره‌وري و كيفيت كالاها در اقتصاد ايران شود؛ صنايع و واحدهاي توليدي ناكارآمد از گردونه‌ي فعاليت خارج ‌شده و صنايعي كه محصول با كيفيت و با قيمت مناسب توليدمي‌كنند، توسعه بيايند و اين به‌نفع اقتصاد كشور مي‌باشد.

راه سود‌بردن از ادغام در اقتصاد جهاني، افزايش قدرت اقتصادي و سياسي كشور است. تاكنون ما از نظر سياسي با كشورهاي جهان تعارض داشته‌ايم و به‌جاي ايجاد روابط برابر اقتصادي و سياسي با كشورهاي قدرتمند به ايجاد روابط نابرابر تن داده‌ايم.

پيداكردن مزيت نسبي در كالاهاي بسيار و رقابت با كشورهاي ديگر در بازارهاي جهاني نياز به نيروي‌كار متخصص، با بهره‌وري بالا دارد. شرايط اقتصادي– سياسي– اجتماعي كشور در ربع قرن گذشته باعثشدهاست كه اين نيروها، با همه‌ي علاقه‌اي كه به سرزمين مادري دارند، جلاي وطن كنند. سرمايه‌گذاري‌هاي ما در تربيت اين نيروها بازده صفر داشته است و بازده چنين نيروهايي كه بعد از فراغت از تحصيل مي‌توانند به اقتصاد و فرهنگ كشور خدمت كنند، نصيب كشورهاي اروپايي و آمريكايي شده است. بهادادن به تخصص و بهره‌وري، جلوگيري از رانت‌خواري و ايجاد فرصت‌هاي مناسب براي جوانان كشور، بي‌شك از مهاجرت آنان به كشورهاي خارج جلوگيري خواهدكرد. بسياري از اقتصاددانان بر اهميت زيرساخت‌هاي اجتماعي در رشد اقتصادي تأكيدداشته‌اند، ما در اقتصاد ايران بر اين مسأله چندان تأكيد نداشته‌ايم.

پويا‌ساختن اقتصاد ايران و افزايش قدرت اقتصادي و سياسي و بهبود زير‌ساخت‌هاي اقتصادي و اجتماعي، پيش‌نيازهاي حفظ منافع ملي ايران در فرآيند جهاني‌شدن است. در غير اين‌صورت عضويت كشور در سازمان تجارت جهاني همان بحران‌هايي را حداقل در كوتاه‌مدت و ميان‌مدت به‌وجود خواهد آورد كه سياست تعديل اقتصادي به‌وجود آورد.

ايجاد رابطه‌ي برابر اقتصادي و سياسي با كشورهايي كه از نظر اقتصادي و سياسي پرقدرت هستند نيز يكي از پيش‌شرط‌هاي مورد‌نيازِ ديگر است. روابط نابرابر با كشورهاي ديگر جهان بي‌شك به‌نفع منافع ملي ما نخواهدبود. داشتن روابط اقتصادي و سياسي خوب با كشورهايي كه از نظر اقتصادي و سياسي كم‌قدرت مي‌باشند اگرچه بي‌ضرر است، اما كمكي به پويايي اقتصاد كشور نمي‌كند. البته براي پويا‌كردن اقتصاد كه مزايايي براي ما دارد، امكان دارد مجبور به پرداخت هزينه‌هايي باشيم كه اين از محدوده‌ي علم اقتصاد خارج است. ارزيابي اين مزايا و هزينه‌ها كار اقتصاددانان است اما تصميم‌گيري درمورد پرداخت يا عدم پرداخت اين هزينه‌ها وظيفه‌ي سياستمداران است و نه اقتصاددانان.

اقتصاد بين‌المللي و منافع ملي

از ديدگاه اقتصادي در روابط اقتصادي بين‌الملل، منافع ملي يك كشور هنگامي افزايش مي‌يابد كه آن كشور در مبادلات بين‌المللي بيش از آن‌چه به خارج مي‌دهد از خارج دريافت‌كند. بنابر ديدگاه‌هاي اقتصاددانان بين‌الملل، به‌خصوص پربيش، به‌علت قدرت اقتصادي نابرابر بين كشورهاي صنعتي و كشورهاي درحال توسعه، رابطه‌ي مبادله – نسبت قيمت كالاهاي صادراتي به كالاهاي وارداتي– در طي زمان كاهش يافته است. به‌گفته‌ي نايرره "در گذشته كشورهاي توليدكننده و صادركننده‌ي قهوه‌، براي مثال 100 كيسه قهوه براي مبادله با يك جيپ آمريكايي در زمان ارايه مي‌دادند، در‌حالي‌كه براي دريافت همان جيپ در سال، مي‌بايست250 كيسه قهوه به بازار جهاني عرضه مي‌كردند."6‌ ‌بنابراين، مبادله بين كشورهاي صنعتي و كشورهاي درحال توسعه يا توسعه‌نيافته منافع ملي كشورهاي صنعتي را افزايش داده و منافع ملي كشورهاي توسعه‌نيافته يا درحال توسعه را كاهش مي‌دهد. ‌ ‌

به‌عقيده‌ي ميردال و خانم جون رابينسون نيز تجارت بين كشورها با قدرت اقتصادي نابرابر همواره به زيان كشورهاي در‌حال توسعه يا توسعه‌نيافته است، اگر قرار بود مبادله‌ي كامل بين اين دو گروه كشورها، به‌نفع هر دو باشد، دراين‌صورت ديگر كشور فقير و توسعه‌نيافته‌اي وجود نمي‌داشت. مبادله بين كشورهاي درحال توسعه با كشورهاي توسعه‌نيافته‌ي صنعتي، يك بازي مجموع صفر است كه در آن منافع ناشي از تجارت نصيب كشور صنعتي و توسعه‌يافته شده و زيان آن نصيب كشورهاي درحال توسعه مي‌گردد.7‌ ‌

بنابراين، ادغام ايران در اقتصاد جهاني به‌خاطر اين‌كه كشور ما عمدتاً صادركننده‌ي مواد خام و مواد اوليه و واردكننده‌ي كالاهاي ساخته‌شده مي‌باشد، منافع ملي ما را افزايش نمي‌دهد. بازشدن درهاي اقتصاد، زيانِ ناشي از مبادله را افزايش مي‌دهد.

اِشكال عمده اين است كه در اقتصاد كشورها، در كشور ما با نزديك به پنج‌دهه حمايت از صنايع با تعرفه‌هاي بالا و به زيان مصرف‌كنندگان كه مجبور به خريد كالاها با كيفيت پايين و قيمت بالا شده‌اند، هنوز صنعت رشد پيدا نكرده است و نتوانسته با گسترش بنگاه‌هاي اقتصادي، كالاهاي با كيفيت و با قيمت مناسب كه قدرت رقابت در بازارهاي جهاني را دارند، توليدكند. ما همزمان با كره‌ي جنوبي توسعه‌ي صنعتي را آغازكرديم، هر دو در يك‌زمان كارخانه‌هاي مونتاژ اتومبيل را تأسيس‌كرديم اما با وجود تعرفه‌هاي وارداتي بالا، توليدكنندگان داخلي اتومبيل ما نتوانستند، كالاهاي با كيفيت بالا و قيمت مناسب براي ارايه به بازارهاي جهاني توليدكنند و ما نمي‌توانيم اتومبيل صادركنيم، درحالي‌كه كره امروز به كشور ما اتومبيل صادر مي‌كند و ما اتومبيل‌هاي كره‌اي را در داخل مونتاژ مي‌كنيم. اين توسعه‌ي صنعتي كُند باعث شده است كه با وجود تعرفه‌هاي بالا، هنوز آن گروه از مصرف‌كنندگان ايراني كه قدرت خريد بالاتري دارند، كالاهاي خارجي با قيمت بالاتر را به كالاهاي داخلي ترجيح دهند و مي‌بينيم كه انواع لوازم خانگي خارجي، بازار نسبتاً بزرگي در ايران دارند. ‌ ‌

اما آيا منافع ملي حكم مي‌كند كه ما از مبادله‌ي كالا با خارج اجتناب‌كنيم؟ پاسخ اين سؤال منفي است.

براي دريافتن علت، اقتصاد آلباني قبل از فروپاشي شوروي، اقتصاد كوبا و كره‌ي شمالي را درنظر بگيريد. اولي در اروپا، دومي در آمريكاي لاتين و سومي در‌آسيا از جمله فقيرترين كشورها مي‌باشند. پس انزواي اقتصاد نيز منافع ملي را كاهش مي‌دهد. چاره‌ي افزايش قدرت توليدي اقتصاد، افزايش بهره‌وري و افزايش ابداعات و كوشش براي توليد كالاهاي با كيفيت و ارزان مي‌باشد. ‌ ‌

پيوستن به سازمان تجارت جهاني يا ادغام در اقتصاد جهاني هنگامي به‌نفع ماست كه اين بازي مجموع صفر را به يك بازي با حاصل بزرگ‌تر از صفر تبديل‌كنيم؛ يعني در مبادلات بين‌المللي، هم ما و هم شركاي تجاري‌مان هر دو منافعي به‌دست آوريم و اين جز با افزايش قدرت اقتصادي و پيشرفت در صنعت و خدمات امكان‌پذير نمي‌باشد. ‌ ‌

در حالت اول، منافع ملي ما با ادغام در اقتصاد جهاني همسويي ندارد، درحالي‌كه در حالت دوم اين دو با هم همسو مي‌شوند. ‌ ‌

ايران براي ورود به بازار جهاني، نيازمند افزايش كمّي و كيفي محصولات صنعتي و خدمات مي‌باشد. افزايش كمّي، نيازمند سرمايه‌گذاري در جهت نوسازي كالاهاي سرمايه‌‌اي و پياده‌كردن تكنولوژي و روش‌هاي جديد توليد مي‌باشد. افزايش بهره‌وري با دادن پاداش مناسب به نيروهاي كارآمد و اجتناب از به‌كارگيري نيروهاي ناكارآمد ممكن است. افزايش كيفي نيز نيازمند افزايش سرمايه‌گذاري در سرمايه‌ي انساني از طريق بهبود آموزش در مدارس، دانشگاه‌ها و مؤسسات فني– حرفه‌اي و آموزش حين خدمات مي‌باشد. در نظريه‌هاي جديد رشد، سرمايه‌گذاري در سرمايه‌ي انساني اهميت بسيار دارد؛ نيروهاي انساني كارآمد مي‌توانند با افزايش بهره‌وري كل عوامل، باعث توليد كالاي ارزان‌تر و با كيفيت‌تر و افزايش قدرت رقابت اقتصاد ايران در بازارهاي خارج گردند. ‌ ‌

جهاني‌شدن براي اقتصادهاي پويا كه توانايي بهبود وضعيت توليد از طريق سياست‌هاي مناسب براي افزايش مزيت نسبي كالاهاي توليدشده در داخل را دارند، يك فرصت است. كاهش تعرفه‌ها، سدهايي را كه مقابل صدور كالاهاي كشور وجود دارد، از ميان بر مي‌دارد. كاهش تعرفه‌ها باعثمي‌شود كه قيمت كالاهاي صادراتي كشور در بازارهاي خارج، كاهش يافته و قدرت رقابت آن‌ها در بازارهاي خارج افزايش پيدا كند. اما اگر كشور نتواند كالاهاي با كيفيت و با قيمت مناسب توليدكند، كاهش تعرفه‌ي كشورهاي خارجي نمي‌تواند براي محصولات كشور مزيت نسبي ايجادكند، بنابراين كشور نمي‌تواند از فرصتي كه كاهش تعرفه‌ها برايش ايجاد مي‌كند، بهره‌‌برداري كند. در مقابل، كاهش تعرفه‌هاي كشور باعثمي‌شود كه قدرت رقابت كالاهاي خارجي در داخل افزايش يافته و صنعت كشور نابود شود. ‌ ‌

براي مثال؛ اگر تعرفه‌ي واردات صنعت نساجي در ايران كاهش پيدا كند، باقي‌مانده‌ي كارخانه‌هاي نساجي فعال نيز ورشكست مي‌شوند. ‌ ‌

پس اين‌كه پيوستن به سازمان تجارت جهاني به‌نفع اقتصاد كشور مي‌باشد يا خير، بستگي دارد به اين‌كه اقتصاد كشور تا چه اندازه مي‌تواند در مقابل رقابت كالاهاي خارجي از خود واكنش مثبت نشان دهد. تجربه‌ي حمايت‌هاي قبلي از صنايع نشان مي‌دهد كه صنعت غيرپوياي داخلي نمي‌تواند در برابر كاهش تعرفه و ورود كالاهاي خارجي دوام آورد. پس تا قبل از پوياساختن اقتصاد كشور با سياست‌هاي مناسب، پيوستن به سازمان تجارت جهاني به‌نفع اقتصاد ملي نمي‌باشد. ‌ ‌

مانند يادداشت‌هاي قبلي‌ام درباره‌ي جهاني‌شدن، اين نوشته را نيز با نقل‌قولي از ژوزف ‌استيگليتز به پايان مي‌برم. وي در مقاله‌ي ارايه‌شده در يك سمينار مي‌نويسد: "در فرآيند جهاني‌سازي، كشورهاي پيشرفته‌ي صنعتي، بسياري از هنجارهاي اخلاقي را ناديده‌گرفته‌اند. نهادها و سياست‌هايي كه بر فرآيند جهاني‌سازي حاكم‌اند بايد اصلاح شوند؛ زيرا آن‌ها منافع كشورهاي صنعتي يا حداقل منافع گروه‌هاي خاص در اين كشورها را مدنظر دارند و منافع كشورهاي در حال توسعه و مردم در اين كشورها را ناديده مي‌گيرند"8.


پي‌نوشت‌ها:

1)‌ ‌مهدي تقوي؛ جهاني‌شدن و چالش‌هاي پيش‌رو، فصلنامه‌ي پژوهشنامه‌ي اقتصادي، شماره‌ي 5، تابستان 1381.
2) رامش ميشرا؛ جهاني‌شدن و دولت رفاه، ترجمه‌ي مهدي تقوي، ناشر دانشگاه، علوم بهزيستي و توانبخشي، 1384، صص 47-28.
3)‌ ‌ديويد رومر؛ اقتصادكلان پيشرفته (جلد اول)،‌ ‌ترجمه‌ي مهدي تقوي، ناشر واحد علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد اسلامي، صص 4-2.
4)‌ ‌براي تعريف مناسب از زيرساخت‌هاي اجتماعي نگاه‌كنيد به "ديويد رومر"، صص‌ ‌220-210.
5)‌ ‌مهدي تقوي، ايران در آستانه‌ي هزاره‌ي سوم ميلادي، فصلنامه‌ي پژوهشنامه‌ي اقتصادي، پاييز 1380، صص 27-11.
6)‌ ‌مهدي تقوي؛ تجارت بين‌الملل، انتشارات پيشبرد، 1368، فصل سوم.‌
7) همان‌جا.
نوشته شده توسط مصطفی 57 در 12:43 |  لینک ثابت   • 

86/02/19

نفت

 حربه‌ي زنگ‌زده‌ي نفت

1) شواهد تاريخي

جنگ اكتبر 1973 را به‌خاطر برتري‌هاي نظامي اعراب بر اسراييل، بايد يك نقطه‌ي عطف در تاريخ معاصر نفت قلمدادكرد. اين جنگ، چنان‌كه برخي اظهاركرده‌اند، ناشي از به‌وجودآمدن شوك نفتي و بحران قيمت‌ها نبود. احتمالاً اولين‌بار در سال 1970 و به‌دلايلي كه به‌هيچ‌عنوان به كشورهاي صادركننده‌ي نفت ارتباط نداشته است، شاهد پديده‌اي به‌نام افزايش نسبي قيمت‌هاي نفت بوده‌ايم و جنگ اكتبر تنها جلوه‌ي ديگري به‌آن داد. لازم به‌ذكر است كه در آن‌موقع، مبتكر كاربرد سلاح تحريم، كشور آمريكا بود كه حتي در شرايط كم‌اهميت‌تر هم به اين‌كار دست زد (مانند منع صدور كالاهاي تجاري به چين و كوبا يا منع صدور غله به شوروي.) در اين موارد، هدف از محدوديت يا منع صدور، صرفاً تأمين برخي مصالح سياسي يا كسب منافع مادي و اقتصادي بود، درحالي‌كه براي اعراب، اين موضوع كاملاً متفاوت بود و به‌گونه‌اي احقاق حق پايمال‌شده تلقي مي‌شد. پديده‌ي منع صدور نفت اوپك، حتي در آن‌موقع، بيش از آن‌كه آمريكا را تحت فشار قراردهد، موجب ضرر و زيان اروپا و ژاپن گرديد. مقارن همان دوره، اقدامات پاك‌سازي در انحصارات نفتي، به‌ضرر كمپاني‌هاي بزرگ شروع شد. در همان ماه اكتبر، وزراي شش كشور حوزه‌ي خليج فارس در كويت گرد هم آمدند و تصميم‌گرفتند كه قيمت نفت بايد توسط خود آن‌ها تعيين شود و متعاقب آن، حدود هفتاددرصد به قيمت‌هاي آن‌زمان افزودند، حال آن‌كه هنوز در منطقه‌ي سينا و بلندي‌هاي جولان درگيري‌هاي شديدي وجود داشت؛ البته به دودليل مي‌توان پديده‌‌ي فروپاشي بنيان امتيازات انحصاري نفتي را توجيه‌كرد؛ عامل اول؛ تضاد منافع و سياست‌هاي آمريكا با ساير دولت‌هاي صنعتي واردكننده‌ي نفت بود؛ به‌اين‌معنا كه عمده‌ي اين كشورها به‌خاطر سياست‌هاي آمريكا مجبور به تحمل افزايش شديد قيمت‌ها شدند و دوم؛ عامل ترس و نگراني كشورها درخصوص عدم تأمين ذخيره‌ي لازم در آينده بود.

برخي كارشناسان معتقدند كه استفاده از سلاح نفت در آن‌زمان با تمام قوا و با اعلي‌درجه‌ي خود صورت نگرفت. براي رد اين مدعا بايد اشاره‌كرد كه ايران و نيجريه با تحريم نفتي مخالف بودند و حتي ايران با توجه به اوضاع نامشخص بازار، محموله‌هايي را با قيمت‌هاي بسيار بالا به فروش رساند و تاحدودي كاهش توليد اعراب را جبران‌كرد. درعين‌حال كشورهايي مثل ايران كه سياست به نعل و ميخ زدن را در پيش گرفته بودند، از افزايش قيمت‌ها حمايت‌كردند؛ به‌همين‌خاطر سه كشور ايران، ونزوئلا و نيجريه پس از تحريم و باتوجه به بالا‌بودن قيمت‌ها، اقدام به افزايش توليد كردند كه از اين حيث هم سبب غيرمؤثرشدن تحريم اعراب گرديدند. هرچند رفتار تسليم‌مأبانه‌ي عربستان در مقابل آمريكا و آغاز صادرات نفت به آمريكا از ماه مارس 1974 مي‌توانست شروع خوبي براي بي‌اثر‌بودن تحريم باشد، ولي ذهن تيزبين "هنري كيسينجر" بسيار دورانديش‌تر از آن بود كه با طناب اعراب وارد چاه شود. اساساً آمريكا دو راه بيش‌تر نداشت، راه اول اين‌كه سياست اروپا و ژاپن را مبني بر تحصيل نفت به نازل‌ترين قيمت در پيش بگيرد و راه دوم اين‌كه اقداماتي را به‌منظور توسعه‌ي اكتشافات و استخراج در اقصا ‌نقاط جهان و حتي داخل آمريكا و نيز استفاده از ساير منابع انرژي در دستوركار قرار دهد.

آمريكا راه دوم را انتخاب‌كرد و از اين به بعد، هياهوي زيادي را در حمايت از افزايش قيمت نفت آغازكرد. از يك‌سو موافق افزايش قيمت نفت بود و از سوي ديگر، خود را پشت سر اوپك مخفي مي‌كرد و اين سازمان را مسؤول افزايش قيمت‌ها معرفي مي‌كرد.

جدا از هر نتيجه‌ي حاصل‌شده يا حاصل نشده از اين تحريم، مي‌توان وقوع برخي پديده‌ها را كه بعضاً باعث تحول ساختارهاي اقتصادي در غرب شد، از محصولات همين تحريم برشمرد. افزايش بهاي نفت، باعث گراني و كميابي فرآورده‌هاي نفتي شده بود. گسترش اين موج كه همه‌ي اروپا و آمريكا را فرا گرفته بود، منشأ بروز اتفاقاتي شد كه همگي راه به تعديل و خنثاسازي اثرات شوك نفتي برد. علاوه بر تغيير رفتارهاي زندگي روزانه‌ي مردم (مانند استفاده از وسايل حمل‌ونقل عمومي يا نزديك‌تر شدن به محل‌كار و ...)، محققان هم نقش اساسي‌تري را در دو محور برعهده‌گرفتند. اول؛ پيدا كردن جانشين براي نفت و دوم؛ كاهش قيمت تمام‌شده و قيمت مصرف‌انرژي. اين تحولات هيچ‌كدام به‌نفع تحريم‌كنندگان نبود، ولي آن‌چه نبايد اتفاق مي‌افتاد، به يك‌باره رخ‌داد و در سال 1974، آژانس بين‌المللي انرژي يا IEA در برابر اوپك قد علم‌كرد. اين سازمان كه با هدف رويارويي با معظلات انرژي در كشورهاي پيشرفته پديد آمده بود، توانست با ارايه‌ي سياست‌هاي يك‌پارچه و دقيق، عملاً اثر افزايش قيمت نفت را خنثا كند، به‌گونه‌اي كه اين افزايش قيمت به‌سود كشورهاي توليدكننده تمام نشود و به اين‌منظور اقدامات ذيل را صورت داد:

– همكاري ميان اعضا به‌منظور كم‌كردن از وابستگي به نفت با استفاده از روش‌هايي نظير صرفه‌جويي، توسعه‌ي منابع انرژي‌هاي جايگزين و ...

– تهيه و تدوين برنامه‌ريزي انرژي در كشورهاي عضو به‌هنگام قطع عرضه و همچنين تسهيم نفت موجود درصورت بروز وضعيت اضطراري و الزام به نگهداري نود روز ذخيره‌ي استراتژيك. از طرف ديگر آمريكا و انگليس هم صرفاً به منويات اين آژانس بسنده نكرده و رأساً اقدامات ديگري را نظير كاهش خودساخته در ارزش پول ملي خود پديد آوردند. اين كاهش عمدي موجب شده بود كه از ارزش ذخيره‌هاي مالي كشورهاي صادركننده‌ي نفت و بالطبع از درآمد نفتي آن‌ها، به‌ميزان قابل‌توجهي كاسته شود. بنابراين از نقطه‌نظر تاريخي، اگر منظور از به‌كارگيري حربه‌ي نفت را معادل استيفاي حقوق ملي و قانوني فلسطين و پس‌گرفتن سرزمين‌هاي اشغالي بدانيم، آن‌گاه اين هدف هرگز برآورده نشده است؛ سوريه فقط قسمتي از جولان را پس‌گرفته و هنوز هم شاهد كشته و زخمي شدن فلسطيني‌ها هستيم و مذاكرات صلح خاورميانه هم راه به جايي نبرده است.

2) حجم بازار و توانايي توليد


هم‌اكنون بازار نفت با تقاضايي حدود 85ميليون بشكه در روز روبه‌روست كه بهتر است اين رقم را معادل عرضه‌ي اين بازار درنظر بگيريم. به‌عبارت ديگر، حجم معامله در بازار نفت با احتساب تقاضاهاي غيررسمي، توليدات غيررسمي، قاچاق، سفته‌بازي و ...) به مرز بالاي اين رقم هم مي‌رسد.

از سوي ديگر، با عنايت به نرخ رشد حدود 3/2درصد در سال، كاملاً مشخص است كه سالانه به حجم اين بازار افزوده مي‌شود. توليد رسمي ايران هم‌اكنون حدود 2/4ميليون بشكه است كه از اين ميزان، رقم 4/1ميليون بشكه‌ي آن به مصرف داخلي و توليد فرآورده‌هاي نفتي مي‌رسد. با اين اوصاف، كل توليد قابل صادرات كشور به رقم 8/2ميليون بشكه در روز بالغ مي‌گردد. اين ميزان در يك بازار 85ميليون بشكه‌اي، چيزي حدود سه‌درصد است. اكنون بايد ديد كه به‌طور متعارف، آيا كاسته‌شدن از سه‌درصد يك بازار، مي‌تواند آن‌چنان تأثيري در آن بازار داشته باشد كه از آن به‌عنوان يك شوك عرضه و افزايش سرسام‌آور قيمت و نهايتاً انتفاع به‌عنوان يك سلاح سياسي ياد شود؟ البته پاسخ به اين سؤال كار ساده‌اي نيست، ولي براي درك بيش‌تر اين وضعيت، بايد به چند نكته‌ي ديگر اشاره كنيم.

1-2) توجه به مقوله‌ي كاهش طبعيت توان توليد


كليه‌ي حوزه‌ها و چاه‌هاي نفتي جهان، به‌طور سالانه از يك كاهش مستمر در توان توليد خود رنج مي‌برند، خصوصاً آن‌كه از دوران اوج شكوفايي توليد (‌Peak) آن حوزه هم گذشته باشد. در حداقل 20 ساله‌ي اخير، به‌غير از موارد معدود، هيچ حوزه‌ي بزرگ يا سوپربزرگ مهمي در كشور به مرحله‌ي توليد بالقوه نرسيده است. قبل از انقلاب، ميزان توليد كشور، حدود شش‌ميليون بشكه در روز بود. درآن مقطع شاهدبوديم كه با وقوع انقلاب اسلامي، به يك‌باره كاهش شديدي در توليد كشور پديد آمد كه با توجه به حجم نه‌چندان بالاي بازار جهاني در آن‌زمان، ناگهان قيمت‌ها به رشد چشم‌گيري رسيد كه از اين پديده تحت‌عنوان شوك دوم نفتي ياد مي‌شود. اما امروزه پس از 27 سال، عموماً حجم صادرات كشور به مرز نصف رسيده است و از سوي ديگر، حجم بازار هم شديداً افزايش يافته است. گفته مي‌شود كه سالانه بيش از 8/1ميليون بشكه از توان توليد نفت در جهان، فقط بابت همين نزول ‌(Decline)‌ عمومي در توان حوزه‌ها و چاه‌هاي نفتي از دست مي‌رود. طبق برخي محاسبات، سهم ايران از اين ميزان، رقمي بيش از صدوپنجاه‌هزار بشكه در روز است و در يك كلام اين‌كه سالانه به‌طور طبيعي، حجمي از توليد كشور به ‌اين خاطر از دست مي‌رود.

2-2) عدم دست‌يابي به سرمايه‌ها و فن‌آوري‌هاي نوين، مقوله‌ي قراردادهاي نفتي‌

در شرايطي كه كشورهاي نفتي دنيا به‌واسطه‌ي پيشرفت‌هاي حاصل‌آمده در حوزه‌ي فن‌آوري و همچنين دست‌يابي به منابع مالي فراوان، كراراً در حال توسعه‌ي كمّي و كيفي خود هستند، متأسفانه در ايران، هنوز هم در مواردي چون به‌كارگيري اشكال گوناگون قراردادهاي نفتي و رعايت الزامات مربوطه، يك اجماع كلي و جامع وجود ندارد. عده‌اي طرفدار يك شكل از قرادادهاي نفتي هستند و عده‌اي ديگر، شيوه‌هاي ديگري را مي‌پسندند. جالب آن‌كه حتي در درون بدنه‌ي كارشناسان مستقل يا وابسته‌ي نفت هم شاهد بروز اين اجماع‌نظر نيستيم. در گذشته، برخي لايه‌هاي حاكميتي درون وزارت نفت، طرفدار سينه‌چاك شيوه‌ي بيع متقابل (باي‌بك) بودند و اين شيوه را مطلوب‌ترين و بهينه‌ترين نوع قراردادهاي نفتي تلقي مي‌كردند؛ حال آن‌كه برخي تكنوكرات ما~ب‌ها، از روش‌هاي آلترناتيوي نظير مشاركت در توليد، مشاركت در سود و ... صحبت مي‌كردند. آن‌چه مسلّم است اين‌كه نمي‌توان يك شيوه را از كليه‌ي مضار، بري دانست و آن‌را حايز همه‌ي مطلوبات تلقي‌كرد؛ ولي موضوع اين‌بود كه ناهمگوني در شيوه‌هاي به‌كارگيري قراردادهاي نفتي، رأساً عاملي براي عقب‌ماندگي تكنولوژيك كشور در حوزه‌ي صنعت شد. هرچند واردشدن در جزييات اين امر، خارج از حوصله‌ي اين مقال است ولي بنا به شرايط قراردادهاي باي‌بك، عموماً انگيزه‌اي براي پيمانكار خارجي جهت معرفي بهينه‌ي فن‌آوري باقي نمي‌ماند، چرا كه وي به‌دنبال كسب سريع درآمد از محل توليد بوده كه اين مهم بدون ارايه‌ي فن‌آوري‌هاي پيشرفته هم ممكن است، كما اين‌كه با آزادي عمل و انتخاب تكنولوژي در اين قراردادها، اين حق به طرف خارجي داده مي‌شود كه علاوه‌بر انتخاب پيمانكار اجرايي، عموماً مديريت و شيوه‌ي انتخاب و اداره‌ي صنعت هم در شمول دخالت آن پيمانكار قرار مي‌گيرد. بديهي‌است پيمانكار خارجي به‌عنوان تأمين‌كننده‌ي مالي و اجرايي عمل‌كرده و از محل فروش نفت و گاز ايران، باز اساساً در بُعد تكنولوژيك سرمايه‌گذاري مي‌كند. ويژگي منحصر به‌فرد اين شيوه‌ي قرارداد آن است كه سرمايه‌گذار نسبت به ميزان هزينه‌ها و نيز نسبت به آينده‌ي مخزن دغدغه‌اي ندارد؛ بنابراين ممكناست كه برنامه‌هاي توليد پيشنهادي آن‌ها شامل حداقل‌كردن هزينه و حداكثركردن طول عمر و بازدهي مخزن را تضمين نكند، خصوصاً اين‌كه باز‌پرداخت نيز صرفاً به توليد همان مخزن، محدود نشده است كه اين‌مورد، كاملاً برخلاف ماهيت بيع متقابل است.

نياز به‌ذكر نيست كه در حوزه‌ي تأمين مالي، بر پروژه‌هاي تحت اين‌گونه قراردادها نيز اوضاع چندان بهتري حاكم نيست. توضيح اين‌كه قراردادهاي خريد بدون ريسك (كه جلوه‌اي از آن را بايد همين بيع متقابل دانست)، صرفاً در شرايط رقابتي قابل‌قبول است. اما در‌مورد ايران، به‌دليل تحريم‌هاي آمريكا (مانند قانون تحريم ايران و ilsa و ...)، ما عموماً براي اين‌كه سرمايه‌ي شركت‌هاي خارجي جذب شود، ملزم به پرداخت نرخ بهره‌ي بالاتر از حد معمول در عرصه‌ي بين‌المللي (كه در طرح‌ها حدود شانزده‌درصد است) بوده‌ايم؛ علاوه برآن، روش‌كار پيمانكار بر اين است كه هزينه‌ي لازم را از طريق اخذ وام از منابع مالي بين‌المللي حاصل‌كند كه قاعدتاً مستلزم پرداخت هزينه‌هاي كارسازي تأمين مالي از سوي كشور، به طَرَفيت شركت‌هاي پيمانكاري بوده و مضاف بر آن، هزينه‌هاي ديگري نظير كارمزد وام و نرخ بهره هم به اين مجموعه اضافه مي‌شود. از سوي ديگر مكانيزم عملِ اين‌گونه قراردادها چنين است كه هرچه هزينه‌ي سرمايه‌گذاري بالاتر باشد، لاجرم منافع پيمانكار هم بيش‌تر شده و اين عامل باعث مي‌شود كه طرف خارجي تمايلي به كاستن و حداقل‌نمودن هزينه‌ها نشان ندهد.

خلاصه اين‌كه كاهش توان توليد نفت در كشور، ظاهراً امري بديهي بوده كه اتفاقاً نتيجه‌ي اصلي (يا فرعي)!! سياست‌گذاراي ناهمگون در اين بخش مي‌باشد. حال با اين وضعيت، به‌موازات افزايش تقاضا و افزايش عرضه، (هرچند به اندازه‌ي نرخ صعودي تقاضا نباشد) به‌تدريج سهم كشور در مجموعه‌ي بازار نفت سير نزولي يافته كه قاعدتاً با اين حجم توليد شكننده و رو به زوال، هيچ‌گاه نمي‌توان انتظار داشت كه اگر توليدمان به‌واسطه‌ي تحريم خودساخته، از بازار نفت كاسته شود، لاجرم موج تأثيربرانگيزي هم به‌همراه داشته باشد. حتي اگر به جوّ رواني تحريم ايران اعتقاد داشته باشيم، باز هم سازوكارهايي نظير وجود ذخاير استراتژيك يا برقراري مازاد ظرفيت اوپك يا افزايش توليد در كشورهاي غير عضو اوپك، همه و همه مي‌تواند از بار تأثير رواني موضوع بكاهد. به‌ياد داريم كه در جنگ اخير عراق، به يك‌باره كاهش عظيمي در توليد نفت اين كشور روي‌داد كه البته تأثيرات مقطعي اندكي را به‌لحاظ رواني بر بازار نفت تحميل‌كرد. هرچند شخصاً بر اين اعتقاد هستم كه از نظر سياسي، احتمالاً تأثير موردنظر سياست‌گذاران كشور از اجراي سناريوي تحريم نفتي، بيش‌تر از همين‌منظر مدنظر قرار گرفته است ولي باز هم معتقدم كه اثرات رواني هيچ‌گاه قادر به وبال‌شدن بر گردن بازار نفت نخواهد بود. به‌كارگيري توليدكننده‌ي نوساني بزرگي مانند عربستان يا آزادسازي ذخاير استراتژيك يا معرفي آماري ساير توليدكنندگان غير عضو اوپك (مانند روسيه، نروژ، مكزيك و ...) همگي مي‌تواند در ميان‌مدت، اوضاع را به‌حالت عادي برگرداند، هرچند كه بعداً در ادامه خواهيم ديد كه ايران در بلندمدت قادر به اجراي اين سناريو نيست.

3-2) افزايش عرضه در سطح بازار


درمورد اين‌كه سالانه چه حجمي از سرمايه‌گذاري در سطح صنعت جهاني نفت، منتج به توليد و راه‌يابي نفت به بازار جهاني مي‌شود، آمار و ارقام متفاوتي منتشر مي‌شود كه در اين‌جا لزومي به ذكر اين آمار احساس نمي‌شود. اما يك چيز مصداق عيني دارد و آن اين‌كه ظرفيت توليد جهاني، چاره‌اي جز افزايش همسنگ با تقاضاي نفت ندارد. هرچند شواهد موجود حكايت از آهسته‌تربودن نرخ رشد عرضه نسبت به تقاضا دارد، ولي به‌هر روي، اين توليدات به‌طور مستمر وارد بازار نفت شده و در راستاي ارضاي عطش سيري‌ناپذير نفت به‌كار گرفته مي‌شوند. امروزه سرمايه‌گذاري سنگيني كه در بخش نفت و گاز در اقصانقاط جهان صورت‌پذيرفته، به‌بار نشسته و توليدات بالنسبه مؤثري هم وارد بازار نفت شده است. كاملاً مشخص است كه سهم ايران از اين حجم فوق‌العاده‌ي سرمايه‌گذاري، بسيار اندك بوده است، به‌گونه‌اي كه طبق نظرات برخي كارشناسان، اين حجم اندك تكافوي ثابت نگه‌داشتن توليد نفت را نخواهد داشت، چه برسد به آن‌كه به افزايش توليد نفت كشور منجر شود. بنابراين افزايش محتوم در عرضه‌ي نفت به بازارهاي جهاني را بايد در جايي به‌جز ايران سراغ‌گرفت. با اين اوصاف، حربه‌ي تحريم نفتي ايران حداقل از بابت تأثيرات آتي ايران!!! بر افزايش سهم بازار جهاني كشور، فاقد توجيه منطقي است.

3-2) نمونه‌اي از ناتواني صنعت نفت در برنامه‌هاي توسعه‌ي ظرفيت


شركت ملي نفت ايران در نظر دارد در عرض پانزده‌سال آينده، ظرفيت توليد خود را به مرز بالاي پنج‌ميليون بشكه در روز برساند كه اين ميزان حتي به نسبت اوج توليد كشور در مقطع انقلاب اسلامي، پايين‌تر است. وزارت نفت همواره اميدوار بوده است كه به يك سطح توليد پايدار برسد ولي به‌دلايلي كه قسمتي از آن را قبلاً ذكركرديم، برخي كارشناسان معتقدند كه اين اهداف و برنامه‌ها، بسيار خوش‌بينانه هستند. از سوي ديگر تلاش‌هاي زيادي براي جبران كاهش توليد از حوزه‌هاي موجود و به‌روز‌رساني آن‌ها صورت مي‌گيرد. حوزه‌هاي نوروز و سروش و سيري در حال حاضر به نسبت ظرفيت توليدي پيش‌بيني‌شده، با كاهش توليد مواجه هستند. حوزه‌هاي آغاجاري، مسجدسليمان و زاگرس هم تقريباً در همين وضعيت قرار دارند. مثلاً حوزه‌ي آقاجاري در قبل از انقلاب به اوج توليد خود رسيده بود (با حدود توليد يك‌ميليون بشكه‌اي) كه اكنون اين رقم به حدود 150هزار بشكه رسيده است. مقرر‌گرديده است كه اين حوزه با روش‌هاي حفاري جديد و تزريق گاز، مجدداً احيا شود؛ ولي مشكل اصلي براي اين مهم، احداث يك خط لوله‌ي 50كيلومتري براي انتقال گاز و تزريق مي‌باشد كه عملاً به‌همين‌دليل، برنامه‌هاي توسعه‌اي حوزه‌ي آغاجري معطل مانده است. حوزه‌ي زاگرس (موسوم به گروه زاگرس) متشكل از مجموعه‌اي حوزه است كه وزارت نفت درنظر دارد با همكاري‌هاي بين‌المللي، به توسعه‌ي حوزه بپردازد (ايجاد يك ظرفيت 150هزار بشكه‌اي) كه فعلاً از پيشرفت خوبي برخوردار نيست.

برنامه‌ي توسعه‌اي حوزه‌هاي سروش و نوروز كه از همكاري شِل بهره‌مند است، عملاً دچار مشكلات عديده‌اي گرديده است. برخي دست‌اندركاران اعتراف‌كرده‌اند كه طرف خارجي (شِل) از قطعات فرسوده و دست‌دوم استفاده نموده است. شركت شل هم كه ظاهراً برآوردهاي غلطي را درمورد نوع نفت خام حوزه‌ها در دست داشته، بارها از نامرغوب‌بودن نفت خام حاصله شكايت‌كرده و به‌هر ترفندي دست زده است تا از اين حوزه كنار بكشد، اما در همان مقطع، صحبت از جريمه‌ي اين شركت توسط شركت ملي نفت بر سر زبان‌ها افتاد. به‌هر‌روي، برنامه‌هاي توسعه‌اي درمورد اين حوزه‌ها، عمدتاً به اهداف مطلوب و پيش‌بيني‌شده منجر نگرديد.

3) وابستگي كشور به فرآورده‌هاي نفتي


طبق برخي آمار، سالانه حدود سي‌ميليارد دلار بابت انواع و اقسام يارانه‌هاي مستقيم و غيرمستقيم انرژي در كشور پرداخت مي‌شود. حتي اگر اين رقم را بسيار اغراق‌آميز بدانيم، باز هم كشوري كه مجموع صادرات غيرنفتي آن به زحمت از مرز چهارميليارد دلار فراتر مي‌رود، چه‌گونه و با كدام توجيهي اقدام به پرداخت پنج‌ميليارد دلار بودجه براي واردات بنزين (به‌غير از ساير انرژي‌ها) مي‌كند. قبلاً درخصوص معضل بنزين طي ميزگردي در همين نشريه به تفصيل صحبت‌كرده‌ايم، اما آن‌چه در اين راستا مورد توجه اين مقال است، همانا وابستگي كشور به واردات بنزين است. متأسفانه روند موجود به‌گونه‌اي است كه با افزايش نامعقول مصرف، مرتباً به ابعاد اين وابستگي افزوده مي‌شود. درمورد اين‌كه راه‌كارهاي گذشته (يعني تن‌دادن به مصرف فزاينده، عدم توجه به سياست‌هاي بهينه‌سازي مصرف، پرداخت مستمر يارانه و ...) چه تبعات هولناكي دارد، حرف و حديث‌هاي فراواني به‌ميان آمده است، ولي به‌نظر مي‌رسد پديده‌ي وابستگي كشور به بنزين و خصوصاً جنبه‌ي رواني آن، به عمد مورد توجه قرار نگرفته است. يكي از ابعاد اين قضيه آن است كه اگر طرف‌هاي تأمين‌كننده‌ي بنزين كشور بر اثر يك اجماع جهاني از صادرات بنزين خود به ايران اجتناب‌كنند، آن‌گاه فاجعه‌ي بزرگي در كشور رخ خواهد داد. در اين‌جا شايد بي‌مناسبت نباشد كه بنزين را در كنار نان به‌عنوان يك كالاي استراتژيك محسوب‌كنيم.

اگر براي خريد نان به نانوايي محله‌ي خود رفته و يك صف طويل مشاهده‌كنيد، آن‌گاه احتمالاً نان مورد نياز خود را از يك سوپر‌ماركت تهيه خواهيد‌كرد. اما آيا مي‌توانيم تصوركنيم كسي كه براي سوخت‌گيري به يك جايگاه مراجعه‌كرده و با مخازن خالي و جايگاه و صف طويل خودروهاي منتظر روبه‌رو مي‌شود، چه عكس‌العملي خواهد داشت؟ البته سياست‌هاي غلط دولت در حوزه‌ي اقتصاد بر هيچ‌كس پوشيده نيست ولي به‌واقع رواج حاضري‌خوري و ارزان‌‌خوري و سواري رايگان، در زمره‌ي خصايص همه‌ي ما درآمده است. به‌عبارت ديگر، ما حاضر هستيم ماحصل تلاش همه‌ي صنعتگران و كارگران زحمتكش و ساعي خود را در بخش صادرات غيرنفتي به‌هيچ انگاشته و با پرداخت يارانه‌هايي به‌مراتب بيش‌تر از حجم صادرات غيرنفتي، فقط مردم را ساكت نگه داريم. به‌غير از اين جنبه، يك بُعد ديگر وابستگي هم مي‌تواند وجود نقطه‌ي ضعف در يكي از استراتژيك‌ترين كالاهاي مصرفي (همان بنزين) باشد. در خردادماه سال گذشته بود كه سناي آمريكا طرح ممنوعيت فروش بنزين به ايران را مطرح‌كرد. اين خبر هرچند بعدها در مقاطع مختلف به‌طور مكرر طرح شد، ولي واقع امر اين است كه آسيب‌پذيري كشور در اين زمينه، مي‌تواند منشأ تهديدهاي بزرگي براي كشور و حاكميت باشد. اول اين‌كه اين طرح و طرح‌هاي مشابه از جانب هر دو حزب دموكرات و جمهوري‌خواه مورد تأييد بوده‌است و دوم اين‌كه هدف از اجراي آن را مقابله با آن‌چه جاه‌طلبي ايران ناميده شده، تلقي‌كرده‌اند. بديهي است اگر چنين تصميمي به‌طور جدي براي تصويب مدنظر قرارگيرد، آن‌گاه به‌واسطه‌ي جانبداري هر دو گروه دموكرات‌ها و جمهوري‌خواه‌ها، قابليت تصويب و اجرا خواهد داشت. درمورد فرآورده‌هاي نفتي هم هرچند اوضاع به اين حد از وخامت نيست، ولي شايد جالب باشد اشاره‌كنيم كه ايران در طي دو سال گذشته، به‌تدريج اقدام به واردات گازوييل نموده است. درحالي‌كه دو سال قبل صادركننده‌ي اين فرآورده بود‌ه‌ايم اما طي سال گذشته و سال جاري، ناگزير از واردات پنج‌درصدي مصرف شده‌ايم. اگر اخبار مربوط به گازرساني شهرها و روستا را صحيح فرض‌كنيم، بايد پرسيده شود كه به كدامين دليل يا دلايلي، ظرف اين دو سال از حجم مصرف گازوييل كاسته نشده است؟ بنابراين مي‌توان پيش‌بيني‌كرد كه در آينده، حجم واردات اين فرآورده نيز رو به صعود رفته و اين‌بار معضلي مشابه بنزين، براي گازوييل به‌وجود آيد.

در يك كلام اين‌كه كشور به‌مرور زمان در گرداب وابستگي به واردات فرآورده‌هاي نفتي فرورفته است. حال چه‌گونه كشوري كه به واردات فرآورده وابستگي دارد، مي‌تواند از تحريم ديگران سخن به ميان آورد؟ آيا تهديدكننده –يعني ايران– خودش از جوانب ديگر در معرض تحريم نيست كه اين‌گونه بي‌پروا از تهديدي برعليه ديگران سخن مي‌راند؛ تهديدي كه خود بيش از همه در معرض ابتلاي به آن قرار دارد؟

بحث آشفتگي وضعيت ايران درمورد بنزين حتي به مجلس هم رسيده است و يكي از اعضاي متنفذ كميسيون اقتصادي به صداقت بيان داشت كه دولتي كه شعار عدالت داده است، خود بايد رأساً منويات حصول به آن را هم فراهم آورد و مجلس بايد از ورود به اين موضوع پرهيزكند. متأسفانه دولت هم در اين خصوص فاقد يك جمع‌بندي منسجم است و هركس از هر گوشه‌اي براي خود سازي مي‌زند. شركت ملي پخش فرآورده‌هاي نفتي يك سخن دارد، سازمان برنامه حرف ديگر مي‌زند، وزارت اقتصاد حديث خود را دارد، كارشناسان مستقل راه‌كارهاي ديگري را مطرح مي‌كنند و خلاصه آشفته‌بازاري است كه از هر طرف صدايي بر مي‌آيد.

4) توجه به مقوله‌ي متنوع‌سازي عرضه از طرف واردكنندگان و مصرف‌كنندگان نفت ‌ ‌

مناسبات جديد در حوزه‌ي روابط بين‌الملل، و ارتباطات اقتصادي، اين الزام را به‌وجود آورده است كه مصرف‌كنندگان يك كالاي خاص، هيچ‌گاه خود را به تأمين آن كالا از يك مبدأ مشخص، وابسته نسازند. به‌عبارت ديگر، بهتر آن است كه كالاهاي مورد نياز خود را از مبادي متنوعي تأمين نمايند. درمورد نفت هم مشابه چنين حالتي برقرار است. البته خاورميانه تا سال‌هاي آينده به‌عنوان منبع اصلي تأمين نفت جهان باقي خواهد ماند، ولي اين وضعيت صرفاً به‌خاطر وجود منابع غني نفت در اين منطقه است. مواردي مانند ناامني‌هاي هميشگي، وجود نظام‌هاي سياسي اتوكراتيك، معضلات ژئوپوليتيكي، رواج پديده‌ي ترور و خشونت در ادبيات سياسي كشورهاي منطقه و عوامل بسيار ديگر، باعث شده است كه كشورهاي مصرف‌كننده‌ي نفت، به مناطق ديگري از جهان چشم بدوزند. در اواخر تيرماه سال جاري شاهد بوديم كه طي مراسمي، خط لوله‌ي باكو –تفليس– جيهان به بهره‌برداري رسيد. شروع به‌كار اين خط لوله را بايد عينيتي از همين متنوع‌سازي عرضه محسوب‌كرد. اكنون قطب‌هاي مصرف نفت سال‌هاست كه در جست‌و‌جوي منابع آلترناتيو نفت، از مكزيك و آمريكاي جنوبي گرفته تا منطقه‌ي خزر و غرب آفريقا را محل تاخت‌و‌تاز كمپاني‌هاي عظيم نفتي خود قرار داده‌اند و در اين راه طبعاً موفقيت‌هايي را هم حاصل‌كرده‌اند. براي مثال همين منطقه‌ي خزر، از مدت‌ها قبل، تحت تركتازي شركت‌هاي نفتي بوده است و با سرمايه‌گذاري‌هاي كلان آن‌ها، منابع جديدي از نفت كشف شده و به مرحله‌ي استخراج رسيده است. قزاقستان، تركمنستان، آذربايجان، روسيه و در انتها ايران، همگي در اين منطقه فعاليت‌هايي را داشته‌اند اما غير از ايران‌كه به‌رغم تلاش‌هاي خود، فقط يك سهم حدود صدهزار بشكه‌اي از سوآپ نفت را به‌دست آورد، ساير كشورهاي مذكور، موفقيت‌هاي نسبتاً خوبي را تجربه‌كردند. گفته مي‌شود دومين حوزه‌ي بزرگ دنيا در قزاقستان به كشف رسيده و تركمنستان هم حفاري‌هاي خود را در خزر به نتيجه‌ي مطلوبي رسانده است؛ آذربايجان هم از محل خط لوله‌ي باكو–جيهان به نان‌ونوايي رسيده و روسيه هم در مقام دومين توليد‌كننده‌ي بزرگ دنيا، از ديرباز از منابع نفتي خزر بهره‌كشي كرده است.

كشورهاي ساحلي خزر به‌غير از ايران، همگي در زمره‌ي توليدكنندگان غيراوپك بوده كه اكنون به‌تدريج خود را به‌عنوان توليد‌كننده‌ي نفت به بازار معرفي مي‌كنند. همچنين در آفريقاي غربي هم مشابه چنين وضعيتي حكم‌فرماست و به‌مدد سرمايه‌هاي سنگين كمپاني‌هاي نفتي عملاً توليد نفت هم از اين مناطق، سير صعودي پيدا كرده است. هرچند پديده‌ي سرمايه‌گذاري در صنعت نفت، اساساً زمان‌بر مي‌باشد ولي از ياد نبريم كه اين سرمايه‌گذاري‌ها از مدت‌ها قبل صورت گرفته و به‌تدريج سهم توليد غيراوپك در بازار نفت ‌رو به تصاعد خواهد داشت. با اين اوصاف، امكان اين‌كه مصرف‌كنندگان نفت، انتخاب‌هاي بيش‌تري در تأمين نفت مورد نياز خود داشته باشند، بيش‌تر شده و عملاً وابستگي آن‌ها به نفت كشورهاي اوپك، دچار نزول خواهدشد. ايران در زمره‌ي مجموعه كشورهاي عضو اوپك قرار دارد و به اين اعتبار، خطر وابستگي مشتريان به نفت ايران هم، رو به كاهش خواهد گذاشت؛ لذا درصورت استفاده‌ي ايران از سلاح نفت، مسلماً آسيب چنداني به طرف‌هاي خريدار وارد نخواهد آمد.

5) خطر اضمحلال دروني صنعت نفت ايران؛ شيوه‌هاي مديريت ساختارهاي نامناسب

صنعت نفت ايران يك ساختار قديمي دارد كه عموماً ناشي از دلبستگي به طراحان قديمي اين صنعت است. در اين راستا، توجه به تجديد ساختارها از جمله مهم‌ترين قدم‌ها است. في‌الواقع فقط در اين‌صورت است كه مي‌توان به افزايش بهره‌وري و نوآوري و جلب مشاركت و سرمايه‌گذاري داخلي و خارجي اميد بست. اما اين تجديد ساختارها و بازآرايي‌ها ظاهراً به‌گونه‌اي نبودهاست كه بتواند ضمن كاستن از تمركز‌هاي اداري دست‌وپاگير، عملاً به سرعت عمل انتخاب، تصميم و اجرا و تأمين مالي و ساير برنامه‌هاي آزادسازي و مشاركت منجر شود. اين وضعيت از آن‌جهت مهم است كه در شرايط جاري، قيمت‌هاي نفت بالا بوده و تقاضا براي سرمايه‌گذاري هم اوضاع مطلوب‌تري دارد. از سوي ديگر لزوم توجه به تعيين سهميه در اوپك با عنايت به كاهش توان توليد مستمري كه خواه‌ناخواه مبتلا به منابع نفتي كشور است، عملاً از زمره‌ي اولويت‌هاي اساسي خارج شده است (ياحداقل اين‌طور به‌نظر مي‌رسد.)

در پيش‌نويس برنامه‌ي چهارم كه براي تصويب به مجلس ارايه شدهبود، احكام و مفاد نويني ديده مي‌شد كه متأسفانه دو مورد مهم آن در مجلس هفتم حذف‌گرديد. اساسي‌ترين آن‌ها، ساختاري بود كه طي آن، شركت ملي نفت ايران از حالت مباشري براي وصول وجوهات دولتي خارج مي‌شد و رأساً مي‌توانست در قالب يك پيمانكار براي دولت درآيد. از بدو شكل‌گيري صنعت نفت، اين بخش كاملاً در اختيار و تصدي دولت بوده است و به‌همين‌خاطر، الزامات مورد‌نظر دولت در قالب مصوبه‌هاي گوناگون به وزارت نفت تحميل مي‌شد. اين مهم البته به آن سبب كه وزارت نفت بدون توجه به مقتضيات خود، صرفاً به اجراي دستورات مي‌پرداخت (آن‌هم در شرايطي كه اين دستورات الزاماً همواره با رويه‌ها و مطلوبات اين بخش همسو نبوده) براي خود حكايت ديگري دارد. اما در مقطعي كه مباحث قانون برنامه در دستوركار قرار داشت، بارها ذكر مي‌شد كه اين برنامه، تأكيدات وافري براصل تمركز‌زدايي (خصوصاً از حيث تعامل دستگاه‌ها با دولت) دارد. اين وضعيت از آن‌جهت مهم است كه نشان از توجه به اقتضاهاي موجود در نظام برنامه‌ريزي بخش‌هاي مختلف اقتصادي (و از جمله بخش نفت) دارد؛ هرچند اين تغييرات را مي‌توان نمودي از تغييرات تاكتيكي دولت در بهره‌مندشدن از ساختاري كاراتر يا امكان بهره‌مندي مطلوب‌تر از ظرفيت‌هاي موجود تلقي‌كرد، ولي همان‌گونه كه قبلاً هم تقرير شد، هرآن بيم مي‌رود اين‌گونه هوشمندي‌ها به مانند ساير برنامه‌ها، به محاق ديگري افتد. آيا شيوه‌اي كه در ويرايش قانون برنامه وجود داشت (يعني همان بندي كه حذف شد) را نمي‌توان مصداقي از همسويي بخش نفت با دست‌آوردهاي مدرن مديريت عمومي وجوهات و ثروت‌هاي ملي محسوب‌كرد؟ آيا افرادي كه هم‌اينك بدون هيچ‌گونه خروجي اطلاع‌رساني مشغول تجديد ساختار و نوشتن اساسنامه‌ي جديد شركت ملي نفت هستند، چه‌گلي به سر بخش نفت و اين اساسي‌ترين حوزه‌ي اقتصاد كشور خواهند زد كه ديگران نتوانستند؟ مگر همين افرادي كه درحال حاضر راه‌كارهايي چون كوپني‌شدن و سهميه‌بندي را به‌عنوان ختم كلام حل معضل بنزين معرفي مي‌كنند، همان‌هايي نبودند كه در سال‌هاي آخر عمر دولت قبلي، به‌شدت مخالف منطقي‌شدن قيمت بنزين بوده و اين راه‌حل اساسي را با توسل به بهانه‌هايي نظير بروز تورم و ... مورد انتقاد قرار دادند؟ مگر همين‌ها نبودند كه رأي به ثابت‌ماندن قيمت بنزين طي دو سال جاري داده و از اين حيث حتي مفاد قانون برنامه‌ي سوم را در افزايش سالانه‌ي قيمت سوخت زير پا گذاشتند؟ بنابراين چه‌گونه مي‌توان انتظار داشت كه اين افراد، بدون هيچ‌گونه ايراد و اِشكال و پشت درهاي بسته به تدوين ساختارها و نگارش اساسنامه‌اي بپردازند كه از كم‌ترين و اساسي‌ترين الزامات آن، روي گردانند؟

و مگر همين افراد نبودند كه با شيوه‌هاي مديريت خود بر ثروت‌هاي عمومي باعث شدند كه رقيب ديرينه‌ي گاز ما – يعني قطر– در عرض چندسال بتواند برداشت خود را از حوزه‌ي مشترك پارس جنوبي به چهاربرابر ايران برساند؟

از طرف ديگر، بدنه‌ي كارشناسان و نخبگان نفتي در داخل و خارج از مجموعه‌ي نفت (كه به‌طور مستقيم و غيرمستقيم در ارتباط با شيوه‌ي مديريت و ساختار اساسنامه‌ي نفت قرار مي‌گيرند)، عموماً از حق خود مبني بر دخالت و نظر كارشناسي در كليه‌ي مراحل تصويب اساسنامه‌ها و ساختارها به‌دور نگهداشته شده‌اند. از همه عجيب‌تر و ناخوشايند‌تر اين است كه مجموعه‌هاي پرسنلي و اجرايي وزارت نفت، بالطبع براي آگاهي از عيني‌ترين وجه قانوني و حقوقي هويت خود، متوسل به انواع و اقسام حدسيات و گمانه‌زني‌ها و تفكرات ناصواب شده كه در اين ميان، احتمال بروز شايعات و رايزني‌هاي مغرضانه و تحريك و تحرك‌هاي ناخواسته هم قوت مي‌گيرد و بدين اعتبار، هزينه‌هاي سنگين‌تري بر اين وزارتخانه وارد خواهد شد.

بنابراين، ساختاري كه هنوز مشخص نشده يا ساختاري كه با اين شكنندگي به حيات خود ادامه مي‌دهد، توانايي اعمال تحريم بر عليه ديگران را ندارد.

6) مقوله‌ي وابستگي اقتصادي كشور

درمورد اين‌كه اقتصاد كشور تا حد اعلي‌درجه‌ي خود به وجوه ارزي ناشي از فروش نفت وابستگي دارد، هيچ شكي نيست. برخي ميزان اين وابستگي را بالاي هفتاددرصد هم ذكركرده‌اند. عملاً به‌رغم توفيق‌هاي اندكي كه در نظام سياست‌هاي مالياتي حاصل آمده، ولي بازهم درجه‌ي اين وابستگي به‌شدت نگران‌كننده است و هنوز هم ماليات‌ها و عوارض و ساير درآمدها تنها حجم اندكي از كل درآمد دولت را تأمين مي‌كند. به‌عبارت ديگر همه‌ي ما بر سر سفره‌ي نفت نشسته‌ايم و به تناسب و فراخور، از اين متاع بهره‌مند مي‌شويم. اما بودجه‌هاي سنواتي دولت به‌مثابه توازن مالي و تأمين‌كننده‌ي فعاليت‌هاي عمومي كشور، شديداً به درآمدهاي نفتي وابستگي دارد. به اين‌صورت كه منابع تأمين هزينه‌هاي عمومي و برنامه‌هاي رفاهي و پروژه‌هاي عمراني و پرداخت يارانه‌ها و غيره، همگي عمدتاً از محل درآمدهاي نفتي تغذيه مي‌شوند و بدون وجود پول نفت، عملاً امكان تخصيص وجوه مربوطه و بالطبع اجراي اين برنامه‌ها از بين خواهد رفت؛ خصوصاً در شرايط جاري كه قيمت‌هاي نفت به‌مراتب از سطوح بالاتري برخوردار بوده و توان گداپروري و مفت‌خواري دولت هم اضافه شده است.

البته وابستگي دولت به درآمدهاي نفتي هم اختصاص به مقطع فعلي يا دهه‌هاي گذشته ندارد بلكه تقريباً از همان هنگامي كه بخش نفت به‌طور جدي در اقتصاد كشور مطرح شد، اين پديده‌ي ناميمون هم ظهوركرد. عمدتاً كليه‌ي كوشش‌هايي كه با هدف كاستن از نقش درآمدهاي نفتي صورت‌گرفته ‌است، عقيم مانده و اين وضعيت همچنان به قوت خود باقي بوده و بر اقتصاد كشور تحميل شده است. گفته مي‌شود كه بودجه‌ي سال 1385 كل كشور را بايد نفتي‌ترين و وابسته‌ترين بودجه‌ي تاريخ كشور به نفت، تلقي‌كرد. بنابراين دولتي كه خود تا اين درجه به درآمدهاي نفتي وابسته است، چه‌گونه مي‌تواند از اين حجم درآمدهاي بادآورده‌ي نفتي چشم‌پوشي‌كند؟

7) توجه به نقش نفت در گستره‌ي اقتصاد كشور و لزوم سرمايه‌گذاري

نقش انرژي در حيات اقتصادي جوامع بشري برهيچ كس پوشيده نيست. انسان خود منبع انرژي و مصرف‌كننده‌ي آن است. اما نفت در بدنه‌ي اقتصاد كشور، هرگز قادر نبوده است كه ارزش افزوده‌اي را در داخل ايجادكند و چون درآمد نفتي در ساير بخش‌ها نتوانسته است به‌طور مؤثر سرمايه‌گذاري شده و به‌كار گرفته شود، لذا همواره نرخ تشكيل سرمايه از افزايش چشم‌گيري برخوردار نبوده است. مورد ديگر اين‌كه نفت، در داخل گستره‌ي نظام اقتصادي ايران هم، ادغام شده نيست؛ يعني در هيچ مقطعي شاهد نبوده‌ايم كه نفت بتواند رابطه‌ي داده–ستاده را به‌نحو احسن برقراركند. در عوض، رابطه‌ي Input-Output، همگي خارج از سيستم بوده است. درواقع درآمدهاي نفتي كشور، صرفاً مانند مالياتي بوده كه به دولت مي‌رسيده و از اين حيث، هيچ‌گاه به‌مثابه داده–ستاده‌اي كه براي جامعه به‌شكل مولد به توليد رسيده باشد، نبوده است. درواقع مي‌توان اظهار داشت كه در دهه‌هاي رونق قيمت (ماننددهه‌ي 1350) يا در دهه‌هاي كاهش قيمت (اواخر دهه‌ي 1370) و اساساً از موقعي كه نقش نفت در اقتصاد كشور به‌صورت غالب درآمد، عمدتاً مفاهيم حاكم بر درآمد‌هاي نفتي و الزامات ناشي از حضور آن در اقتصاد، همانند دهه‌هاي 1320 يا 1330 بوده است. به‌اين‌صورت كه درآمد نفت، نوعي حق امتياز در مقابل واگذاري منابع نفتي (جهت بهره‌برداري) تلقي شده، و بنابراين درآمدهاي نفتي نتوانسته است جريان درآمدهاي خود را در بين بخش‌هاي مختلف اقتصادي كشور (مثل كشاورزي، صنعت و ...) به جريان توليد پيوند بزند.

در بحث سرمايه‌گذاري، مهم آن است كه بدانيم در يك بازي اقتصادي، چه‌گونه مي‌توان بيش‌ترين سود را عايد كشور كرد. به‌نظر مي‌رسد كه قبل از هرچيز بايد تكليف يك سؤال را مشخص‌كرد و آن اين‌كه استراتژي بلندمدت صنعت نفت به چه شكلي تنظيم و تعريف شده است و جايگاه سرمايه‌گذاري (اعم از خارجي و داخلي) در اين بخش كجاست. اما نگاهي به واقعيت‌هاي موجود و شرايط روز، به‌خوبي آشكار مي‌سازد كه ما از الزامات اساسي كه قاعدتاً تحت هر برنامه‌اي مي‌بايست در اولويت باشند، فاصله‌ي بسياري گرفته‌ايم. واقعياتي چون:

– رهايي اقتصاد كشور از درآمدهاي نفتي.
– افزايش ظرفيت توليد و رقابت در بازارهاي جهاني.
– افزايش فعاليت‌هاي اكتشافي.
– افزايش قدرت چانه‌زني و ثبات توليدات نفتي.
– حضور در بازارهاي جهاني گاز.
– امكان ورود پرشور توليدكنندگان غيراوپك به بازار نفت كه تعداد عرضه‌كنندگان را بيش‌تر مي‌كند.
– اطمينان از روند مستمر سرمايه‌گذاري‌هاي خارجي.
– اطمينان از روند مطلوب و معتدل قيمت‌ها.
– توجه به يارانه‌هاي سنگين بخش انرژي و اثرات اجتماعي، اقتصادي و رواني حذف آن.
– خصوصي‌سازي فعاليت‌ها با توجه به سابقه‌ي كامل تصدي‌گري دولتي در اين بخش.

حتي به‌دليل عدم وجود برخي زيرساخت‌ها، هنوز نتوانسته‌ايم از برخي مزاياي فرارو در راستاي بهبود اوضاع كمك بگيريم؛ مثلاً اندازه‌ي بازار داخلي فرآورده‌ها مي‌توانست عامل خوبي براي جلب سرمايه‌گذاران در بخش‌هاي پايين‌دستي نفت باشد؛ اما هرچند اين بازار مصرف، فوق‌العاده حجيماست (كه شخصاً ترجيح مي‌دهم به‌جاي اين واژه از تعبير مصرف بي‌رويه استفاده‌كنم) ولي به‌خاطر همين ضعف زيرساختي، عملاً تأسيسات و تجهيزات بخش‌هاي پايين‌دستي نفت در كشور، در دام استهلاك زودرس افتاده و به ورطه‌ي نابودي كشيده شده است و حتي اگر نگاه عمومي‌تري داشته باشيم، مي‌بينيم كه اوضاع بدتر هم مي‌شود؛ مواردي مانند جاده‌هاي قديمي (كه سالانه حدود بيست‌هزار نفر را در كام خود مي‌بلعد) يا صنعت اتومبيل‌سازي (كه توليداتش به‌مانند تابوت‌هاي سرگردان در شهرها انبوه سرمايه‌هاي ملي را با عطش سيري‌ناپذير خود فرو مي‌دهد)، صنايع ساختماني (كه به راحتي گرما و سرما را به بيرون درز مي‌دهد) يا فرهنگ نامناسب مصرف و ده‌ها و صدها عامل ديگر كه همگي جلوه‌هايي از اين واقعيت هستند.

نتيجه‌گيري كلي اين بحث آن است كه پديده‌ي تحريم نفتي از طرف ايران به‌هيچ‌روي نه‌تنها مطلوبات سياست‌گذاران را برآورده نخواهدكرد، بلكه عموماً اوضاع را از آن‌چه هست بدتر مي‌سازد. بخش نفت در ايران، نه‌فقط قادر به اِعمال تحريم نيست، بلكه از جانب تحريم ديگران هم در معرض تهديد بسيار قراردارد. چه خوب بود كه مقامات وزارت نفت در دام شطحيات برخي ناآگاهان به امور نفتي نمي‌افتادند.

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 12:41 |  لینک ثابت   • 

86/02/19

روشن‌فكري ديني


 روشن‌فكري ديني و سنت هايدگري

اشاره: آن‌چه مي‌خوانيد، چهارمين گفت‌وگو از مجموعه پروژه‌ي‌ چالش‌هاي امروزي روشن‌فكري ديني در نشريه‌ي "نامه" است كه در دو بخش از نظر خوانندگان مي‌گذرد. در بحث حاضر چنان‌كه مقدمات آن در سه گفت‌وگوي گذشته چيده‌شد، از چهره‌ها و شخصيت‌هاي بارز جريان روشن‌فكري در ايران و نيز جريان‌هاي غالب تفكر غربي سخن به‌ميان آمد. "مارتين هايدگر" چهره‌اي كه تأثير بسيار عميقي در جريان تفكر معاصر ما دارد، اين‌بار نه از منظري كاملاً موافق، بلكه از منظري كاملاً انتقادي مورد بررسي قرار مي‌گيرد. چرا كه وي تأثير زيرساختي و بسيارعميقي بر رفتار و عملكردهاي فكري و فرهنگي طيف وسيعي از روشن‌فكران در ايران گذاشته‌است. حال ما نه از منظر دفاع يا تخريب بلكه صرفاً از منظر نقد، به بررسي اين مهم مي‌پردازيم. انتخاب سياوش جمادي براي اين گفت‌وگو به‌اين‌دليل بوده است كه: ‌ ‌

‌سياوش جمادي، روشن‌فكر ديني نيست ولي اشراف درخورتوجه‌اي به تفكر غربي بالاخص تفكر اگزيستانس و از همه مهم‌تر تفكر هايدگر دارد و از سوي ديگر از منظري بسيار متعهدانه به وقايع ايران معاصر مي‌نگرد. اين گفت‌وگو با سياوش جمادي به‌سبب آشنايي، تقريباً طولاني و نه يك مصاحبه‌ي رسمي بلكه بيش‌تر يك بحث دوستانه است.

‌از ميان آثار فراوان وي، مي‌توان به تأليف كتاب "سيري در جهان كافكا( "برنده‌ي جايزه‌ي كتاب سال 83) و ترجمه‌هاي "متافيزيك چيست" از مارتين‌هايدگر، "نيچه" اثر ياسپرس، "هايدگر و سياست" از ميگل دبيستگي، "نامه‌هايي به فليسه" از كافكا، و آثار در دست چاپ "زمينه و زمانه‌ي پديدار شناسي"، "زبان اصالت" از آدورنو و يكي از آثار سترگ مارتين هايدگر در تفكر غرب اشاره‌كرد.

متشكرم كه دعوت ما را براي اين گفت‌وگو پذيرفتيد. در ابتدا مايلم بپرسم كه به‌نظر شما جريان روشن‌فكري بالاخص روشن‌فكري ديني ما تا چه حد متأثر از تفكر غربي (كلاسيك يا مدرن) بوده است؟ آيا اين واژه، گونه‌اي گرته‌برداري است يا اين‌كه در فرهنگ ما خاستگاه بومي و فكري دارد؟ ‌ ‌


به‌طور كلي، روشن‌فكري معادلي است كه در ازاي intellectual مرسوم شده است. چيزي كه در صدر مشروطه به آن منورالفكر مي‌گفتند. وقتي ترجمه‌اي شايع شد، ديگر كار تمام است. در فن ترجمه به اين مي‌گويند: افسون معادل اول. چنان واژه‌ي مبدأ و مقصد جفت‌وجور و اين‌هماني مي‌شوند كه ديگر حتي به ذهن كسي نمي‌رسد كه مثلاً در واژه‌ي انتلكتوال هيچ چيزي كه نشان از روشني داشته باشد، نيست. بسياري از واژه‌ها در ابتلا به اين افسون در جا مي‌زنند. دستور زباني كه الان در مدارس تدريس، مي‌شود در چهل سال گذشته، سه بار از "پنج استاد" تا خانلري و تا دستور زبان كنوني متحمل تغييرات گسترده شده است، اما هنوز معلمان سالمند در سازگاري با معادل‌هاي جديد مشكل دارند. متمم را مفعول به‌واسطه و فعل گذرنده را متعدي و نهاد را مسنداليه و فعل ناگذرنده را "لازم" مي‌خوانند. حتي در گرامر انگليسي، transitire معناي گذرنده مي‌دهد نه متعدي و abstract noun به‌معناي اسم انتزاعي است و نه اسم معنا و معناي material noun، اسم مادي است و نه اسم ذات و قس‌علي‌هذا. ‌ ‌

خلاصه اين‌كه در بسياري از موارد، معادل اول اگرچه درست نبوده اما افسونش را حفظ كرده است و به آساني دست از سرمان برنمي‌دارد. اين مسأله، مختص بعد از مشروطه نيست. حكماي اسلامي هم در مواردي كه ترجمه‌ي واژه‌هاي يوناني، مخصوصاً وقتي با ميانجي ترجمه‌ي سرياني به عربي متصل شده، مشكل دارند. Substance يعني زيرايستا دقيقاً معادل لاتين واژه‌ي "هوپاكيمنون" يوناني است. آن‌وقت حكماي اسلامي آن‌را جوهر ترجمه‌كرده‌اند. در مواردي هم معادل‌هاي اين حكما دقيق و عالي بوده است؛ مثلاً ايدوس‌هاي افلاطون را اعيان ثابته ترجمه‌كرده‌اند نه ماهيات. به‌همين منوال aesthetics كه اصولاً به‌معناي حسانيات يا استحسان است در اين‌جا به زيبا‌شناسي برگردان شده است. يا Absurd كه محال و نامعقول معنا مي‌دهد، "پوچ" ترجمه شده است. از اين موارد بسيار است و مختص به ايران هم نيست. فقط به‌عنوان مشت نمونه‌ي خروار به واژه‌ي نادرست روان‌شناسي اشاره‌كنم كه اصل آن psychology است كه از واژه‌ي يوناني "پسوخه" برگرفته شده است. پسوخه به‌معناي جان است نه روان. روان از "رو وان" پهلوي گرفته شده است و معادل روح به زبان عربي است كه در واژه‌هاي روح‌الله، روح مقدس، روح‌القدس يا "انوشك‌روان" يا همان انوشيروان به‌معناي روان جاويد يا شادروان و مانند آن‌ها به‌كار رفته است. نه اين‌كه من آدم مُلالُغتي باشم؛ طرح اين مطلب براي پاسخ به پرسش شماست. به‌هرصورت در همه‌ي زبان‌ها اين مسأله پيش مي‌آيد اما مشكل اين‌جاست كه ما در مقياس وسيعي در علوم انساني، فلسفه و علوم سياسي با ترجمه‌ي آثار غربي سروكار داشته‌ايم و در اين وضعيت رشته‌ي معاني مرزكشي شده و در علوم انساني گم مي‌شود و واژه‌ها به دست تفسيرهاي شخصي به تاراج مي‌رود. اين مسأله در مقياس وسيع يا علت يا معلول سو‌ءتفاهم شرق نسبت به غرب و غرب نسبت به شرق مي‌شود؛ به‌طوري كه غربي، شرق دلخواه خود و شرقي غرب دلخواه خود را بازسازي مي‌كند. اما اين‌كه چرا معادل اول intellectual كه به‌معناي هوشمند، انديشه‌ورز، فهيم، باشعور و مانند اين‌ها است، با صفت روشن ممزوج شده است، احتمالاً در نخستين تماس ايرانيان با غرب جديد، واژه‌ي intellectual يا rungنAufk يا روشن‌گري خلط شده است. گرچه "روشن‌گري" يك اسم معناست اما مدلول آن به‌لحاظ تاريخي و مقاصد فلاسفه‌ي غرب تا حد زيادي مرزكشي شده است. واژه‌ي آلماني ‌ rungنAufkدر انگليسي به enlightment تبديل شده و در زبان فرانسه به Eclaircissment برگردان شده كه ترجمه‌ي درست آن روشن‌گري است. اما در تفصيل مفهوم intellectual كه به‌معناي ريشه‌دارتر و سابق‌تر يا به‌اصطلاح، منورالفكر يا روشن‌فكر است، بايد به سراغ فلاسفه‌ي مدرنيته و روشن‌گري از بعد از رنسانس تا هگل برويم؛ گسست از اتوريته و مرجعيت پاپ و كليسا و سنت، و مرجع قراردادن سوژه‌ي انديشه و خردورز و به‌قول كانت شهامت اين‌كه خودمان فكركنيم، اولويت الهيات طبيعي يا deism بر الهيات وحياني يا theism، و خلاصه بيرون‌آمدن از عصر ظلمت و تاريكي قرون وسطا، اعتماد به قدرت احاطه‌ي دانش كه در norom Organon بيكن و Encyclopaedia يا آموزش به‌قصد احاطه بر تمام ناشناخته‌ها و البته ويژگي‌هاي ديگري كه كمابيش مدلول روشن‌گري را تحديد و متعين‌كرده‌اند. اين نهضت يا به‌قول بعضي‌ها اين پروژه‌ي مدرنيته با شماري از تحولات اجتماعي، سياسي و علمي، از جمله ظهور پروتستانيسم، سكولاريسم و ماترياليسم همراه است؛ اصالت‌دادن به تجربه، ظهور دولت مدرن، پارلمانتاريسم و دموكراسي و تبديل رعيت صرف به شهروند جامعه‌ي مدني، اين‌ها نكاتي است كه مي‌توانيد تفصيل آن‌ها را در كتاب‌ها بخوانيد. روشن‌فكري ممكن است در صدر مشروطه با روشن‌گري خلط شده باشد، اما معناي انتلكتوال يا به‌اصطلاح روشن‌فكر، برخلاف روشن‌گري، تثبيت‌شده و تحديد‌شده نيست. اين است كه كتاب‌هاي زيادي با عنوان كلي روشن‌فكران يا روشن‌فكر كيست كه اين واژه را به صُوَر گوناگون معناكرده‌اند، نوشته‌شده‌است. اگر بپرسيم روشن‌فكران چه كساني بوده‌اند، شايد با بررسي مشتركات كساني كه به اين صفت متصف شده‌اند، بهتر به پاسخ برسيم. به‌هر‌حال چيستي و كيستي روشن‌فكر در اين مجال نمي‌تواند به پاسخ برسد. البته من مي‌توانم تأثرات و دريافت‌هاي شخصي خودم را بگويم اما به‌هيچ‌وجه داعيه‌ي تعميم‌دادن آن‌ها را ندارم. روشن‌فكران طبقه نيستند، كاست نيستند، روشن‌فكري شغل نيست؛ روشن‌فكري بايد از ديد مردم سر به‌زير، نوعي مرض خطرناك و از ديد قدرت، نوعي موي دماغ باشد. از قديم ‌گفته‌اند، "همه خفته‌اند به‌جز عده‌ي قليلي كه بيدارند." روشن‌فكر يك وجدان بيدار و بي‌قرار است؛ مثلاً در همين زمان كه ما داريم صحبت مي‌كنيم، مردم اكثراً حافظ كلاه خود هستند و قدرت‌ها در پي تثبيت يا پيش‌بُرد برنامه‌هايي كه سخت به آن‌ها پايبند هستند. جنگي بسيار سبعانه و انسان‌سوز در لبنان شعله‌ور بود و بسياري از مردم هم ممكن است تا حدي‌كه به زندگي آن‌ها لطمه نخورد از يك احساس جمعي متأثر باشند؛ اما روشن‌فكر نمي‌تواند آرام باشد، نمي‌تواند نسبت به نفس جنگ و كشتار كودكان، حالا از هر دين يا نژاد يا ملتي باشد، بي‌تفاوت بماند. ممكن است من يك فيلسوف باشم اما اگر در هر وضعيتي صرفاً به خلوت خود و نوشتن آثار خود فكركنم، روشن‌فكر نيستم. روشن‌فكران، همان كساني هستند كه در جنگ داخلي اسپانيا جان خود را در گرو مبارزه با فاشيسم نهادند. روشن‌فكران منتقدان جدي قدرتند. چيزي به اسم خيانت روشن‌فكران، صرفاً جعل واژه است؛ چون روشن‌فكري يك برچسب ابدي نيست بلكه يك حالت وجودي در پيوند با همه‌ي انسان‌ها است؛ يك درد است كه ممكن است مزمن نباشد و در شرايطي مثل قرارگرفتن در حيطه‌ي قدرت فروكش‌كند، تخدير شود، و به‌قول خودمان بي‌غيرت شود؛ آن‌وقت بايد گفت روشن‌فكري از سر فرد پريده است نه اين‌كه اصطلاح خيانت روشن‌فكران را به‌نفع روشن‌فكرستيزاني جعل‌كرد كه اساساً با آزادي ستيزه دارند. در يك كلام روشن‌فكران وجدان بيدار جامعه‌اند، هرچند در برخي از جوامع، توده‌ها به آن‌ها همچون يك طاعون مي‌نگرند. قدرت روشن‌فكر، فكر ناآرام اوست و فكر، چيزي است كه نه پسند خاطر قدرت طلبان است و نه جزو وفاق رويه‌ي زندگي همگان. خلاصه هيچ روشن‌فكري بچه‌ي خوب و سر به راهي نيست.

اما متأسفانه فكر نمي‌كنم بتوانم، درباره‌ي روشن‌فكران ديني حق مطلب را ادا كنم، چون نه جزو آن‌ها هستم و نه سخنگو و نماينده‌ي آن‌ها. به‌علاوه اشتغال مداوم به كار نوشتن، اجازه نداده است تا با اين عزيزان مراوده داشته باشم؛ اما اگر شما اصرار داريد، فقط مي‌توانم سعي‌كنم خود را در جايگاه آن‌ها قرار دهم. درمورد تأثير از غرب هم بايد عرض‌كنم كه اساساً همان‌طور كه گفتم روشن‌گري و روشن‌فكري كه در بستر روشن‌گري زاده و باليده شده، از اساس غربي است؛ اما به‌اين‌دليل الزاماً مذموم و شرّ نيست، مگر اين‌كه به هر چه خارج از قلمرو زيست جهان خودمان باشد، به چشم دشمن بنگريم و به اسم غيرت و هويت و مليت، به دامان نئوشوونيسمي وحشتناك و كوركورانه بيفتيم. البته به‌نظر نمي‌رسد عبارت روشن‌فكر ديني غربي باشد. در غرب، كشيش سكولار و سكولار ديني وجود دارد؛ اين افراد بيش‌تر فلاسفه‌اي هستند كه به‌درستي مصداق سكولار هستند، از جمله دكارت، كانت، لابيب نيتس، اسپينوزا كه نه‌تنها به خدا معتقد بوده‌اند بلكه اثبات وجود خدا با ادله‌ي محكم، بخشي عمده از فلسفه‌ي آن‌ها بوده است. چرا اين‌ها روشن‌فكر ديني ناميده نشده‌اند؟ شايد يك دليل، آن باشد كه صرفاً كار نظري كرده‌اند و به‌طور كلي بعد از رنسانس دين از سياست و قدرت جدا شده است. اما به‌نظر مي‌رسد تمام معضل يا پرسمان يا مشكل يا ما‌به‌النزاع يا پروبلماتيك پديدار روشن‌فكري ديني در اين‌جا آن است كه هر وقت عليه استبداد، انقلابي صورت گرفته، نقش دين نه‌فقط بيرون از قدرت، بل در درون قدرت هم قوي و مؤثر بوده است و اين نيز شايد برگردد به خود اسلام كه اساساً اجتماعي‌ترين و سياسي‌ترين دين است و از صدر اسلام هم همين‌طور بوده است و اساساً در قرآن كريم، احوال شخصيه، حقوق مدني و دنيوي از جمله ازدواج، طلاق، ارث و تكاليف و حقوق اجتماعي ناديده و مسكوت نمانده است؛ يعني كار قيصر به قيصر و كار مسيح به مسيح واگذارنشده است. پاپ‌ها در اوج قدرت و نفوذ خود در قرون وسطا باز هم مدعي سلطنت ملكوت بودند و نه ناسوت، اما اسلام از آغاز مستقيماً قدرت سياسي را به‌عهده گرفته است. اسلام حتي بيش از اديان ديگر مدافع صلح و برابري و وفاق با ساير اديان است، اما شايد چون از اول صرفاً دين آخرت و رهبانيت نبوده، ناگزير از جنگ شده است. اين وجه سياسي دين، در تشيع به‌مراتب قوي‌تر مي‌شود. اما وقتي قرارباشد كه دين در حكومت دنيوي مدخليت داشته باشد، امكان سوءاستفاده از قدرت و بهره‌برداري از دين به‌نفع استبداد نه‌تنها بعيدنيست بلكه شواهد تاريخي دارد. نمونه‌هاي آن را در زمان قاجاريه، صفويه و پهلوي مي‌بينيم. شاه سايه‌ي كردگار مي‌شود. سلطان خواب‌نما مي‌شود. محمدرضا به زيارت مي‌رود، از اسب مي‌افتد و يكي از مقدسان نجاتش مي‌دهد و همه‌ي اين‌ها را به نمايش مي‌گذارد. اگر دين مستقيماً حكومت‌كند، باز هم نمي‌توان گفت كه راه نفوذ قدرت‌طلبي، ثروت‌اندوزي، بي‌عدالتي و بي‌قانوني به اسم دين بسته مي‌شود. بنابراين لاجرم و خواه–ناخواه نقد و نظارت دولت و حكومت ضرورت پيدامي‌كند و اين چيزي است كه از صدر اسلام هم در ميان بوده است؛ به‌ويژه آن‌كه در اسلام مسأله‌ي تقدس، معصوميت و خطاناپديزي، منحصر به شخصيت‌هاي معدودي است؛ اما در مسيحيت تا زمان مارتين لوتر اساساً هر پاپي معصوم و خطاناپذير و در نتيجه مصون از انتقاد فرض مي‌شد. نهج‌البلاغه كتابي است كه به‌ويژه در بخش‌هايي راجع به حق نظارت بر حكومت، تكان‌دهنده و بسيار پيشرفته است. فكر مي‌كنم اين شرايط بومي، مضاف بر شرايط جهاني كه جامعه‌ي مدني و دموكراتيك از اصول آن است، در پديدآمدن نگرشي كه روشن‌فكري ديني ناميده مي‌شود، مؤثر افتاده است. با همه‌ي اين‌ها، بايد عذرخواهي‌كنم كه از جانب كساني سخن مي‌گويم كه خودشان بهتر مي‌توانند به پرسش شما پاسخ دهند. فكر مي‌كنم ريشه‌هاي اين جريان، هم از غرب است، هم از گذشته و فرادهش فلسفي خود ما؛ مثلاً ابن سينا و ابن رشد و تاحدي ملاصدرا، اعتماد زيادي به سوژه‌ي خردورزي و عقلانيت انساني داشته‌اند. در سياست نيز تكيه بر آراي مردم، پاسخ‌گويي حكومت، حق انتقاد از قدرت و آزادي بيان در سنت اسلامي محترم شمرده شده است. با همه‌ي اين‌ها، بنا به آن‌چه درباره‌ي مفهوم روشن‌فكر به‌معناي عام گفتم– اگر درست باشد– مي‌توان نتيجه‌گرفت كه اگر دين در سياست نقش نداشت، روشن‌فكري ديني هم نمي‌توانست موضوعيت داشته باشد. اين مفهوم اقتضا مي‌كند كه روشن‌فكر ديني، از آن‌جا كه هم روشن‌فكر است و هم ديني مهم‌ترين كارش مراقبت نقادانه از سوءاستفاده از قدرت به اسم دين باشد. اما به‌لحاظ نظري اين‌كه سياست چه‌طور مي‌تواند هم مردمي و هم الهي باشد و اصولاً چه چيزي مي‌تواند الهي‌بودن حكومتي را تضمين، ارزيابي و تأييدكند، شايد معضل اصلي باشد. البته مسلم است كه هيچ دولت‌مردي نه مي‌تواند خدا باشد و نه سخنگوي خدا اما چون متون مقدس وجود دارند، پس قضيه‌ي امكان جمع خدا و خرما درنهايت به نوع تأويل از كتاب و حديث برمي‌گردد.

همان‌طور كه گفتم عمل فعلي و انضمامي و واقع‌بوده‌ي روشن‌فكران در سطح جهان، به ما مي‌گويد روشن‌فكري از تعهد اجتماعي و سياسي ناگسستني است و درواقع از اعتراض جدا نيست. در غربِ قرون وسطا نقش دين در قدرت به‌قدري رسوا و مفتضح‌شده‌بود كه اصولاً خود مردم هم، به پاپ‌ها و كاردينال‌هاي مال‌اندوز و فسادگستر و دستگاه ستمگر آن‌ها بي‌اعتماد شده‌بودند. جامعه‌ي بورژوازي به‌معناي دقيق كلمه، پديد‌آمدن روزنامه، صنعت چاپ و بسياري از اسباب ديگري زمينه را براي دو جريان اصلي مهيا ساخت. پروتستانيسم و اصلاحات ديني؛ مثلاً درباره‌ي خطاناپذيري و معصوميت پاپ و تجرد كشيش‌ها و سفته‌بازي براي بازخريد گناهان و... از يك‌سو و روشن‌گري از سوي ديگر باعث گسست دين از قدرت و سياست شد اما شرايط بومي ما اين‌طور نبوده است.

توضيحات شما آن‌قدر كامل بود كه تصور نمي‌كنم جايي براي اداي سخن بنده باقي بگذارد. اما اجازه بدهيد از فضاي اروپاي روشن‌گري و كليساهاي پر رمز و راز آن فاصله بگيريم و به‌جريان‌هاي فلسفي اين دوره كه شما به آن تسلط قابل‌قبولي داريد، بازگرديم. اجازه بدهيد سؤالم را اين‌گونه طرح‌كنم كه اگر بپذيريم جريان تفكر اگزيستانسياليسم، همپاي تفكر پوپري و نيچه‌اي ولو شاخه‌هاي فرعي‌تر، از فوكو گرفته تا فلاسفه‌ي پست‌مدرن اجتماعي و سياسي، در جامعه‌ي فكري ما نقش دارد؛ شما در وهله‌ي اول كدام بخش‌هاي برجسته‌ي اين تفكر را در جامعه‌ي فكري خودمان نفوذ‌يافته‌تر احساس مي‌كنيد و از سوي ديگر، اگر تفكر هايدگري زيرمجموعه‌اي از اين تفكر باشد. به چه مباحثي از تفكر هايدگر در جامعه‌ي ما بيش‌تر بها داده مي‌شود؟

سؤال شما دو بخش دارد؛ اما براي پاسخ به هر دو بخش، مي‌بايد از قول جامعه‌اي سخن بگويم كه خود فقط فردي از آن جامعه هستم؛ و اين نيازمند پژوهشي موسع و دقيق است؛ چه توسط يك فرد و چه توسط يك گروه يا انجمن و من چنين تحقيقي نكرده‌ام. ببينيد! اين درست است كه سرانه‌ي مطالعه در جامعه‌ي ما برخلاف آمارهايي است كه با جار و جنجال از معنويت و اعتلاي مردم مي‌گويند، خجالت‌آور است. اين درست است كه تيراژ روزنامه‌ها درخور يك كشور هفتادميليوني نيست. اين دردي است براي همه‌ي آناني كه بنِ جانِ انسان را فراتر از ريشه و استخوان مي‌دانند. بگذاريد به نكاتي اشاره‌كنم؛ شما به وضعيت مفلوك تئاتر، به زندگي زير خط فقر نويسندگان و مترجمان كه سربازان زحمتكش و فداكار عرصه‌ي فرهنگ هستند، به آمارهاي سالن‌هاي موسيقي و درواقع مرگ تدريجي هنر ملي و بي‌توجهي به موسيقي كلاسيك غرب نگاه‌كنيد. به اين نگاه‌كنيد كه ناامني مالي و تشويش آينده –آينده‌اي فقط براي زنده‌ماندن– چه‌طور از چهره‌ي اكثر مردم خوانده مي‌شود، به اين نگاه‌كنيد كه وضعيت اقتصادي و فرهنگي و ارزش‌هاي والاي انساني از‌جمله طلب آزادي، شوق و فهم و معرفت، نياز به هنر، به‌ويژه تئاتر و ادبيات و موسيقي همه به‌هم پيوسته و لازم و ملزومند و حال آن‌كه دولت‌هاي ما يا از اين بر آن يا از آن بر اين غش مي‌كنند. اگر اين‌ها درست باشد، پس تمام گرايش‌هاي فكري‌اي كه شما نام برديد، چه‌طور مي‌تواند در جامعه‌ي ما نقش داشته باشد. اول بايد ديد گوش جامعه‌ي ما خريدار چه حرف‌هايي است، چه حرف‌هايي را نشنيده مي‌گيرد، در برابر چه حرف‌هايي واكنش مثبت و منفي نشان مي‌دهد؛ بعد از آن بايد ديد كه آيا پوپر و نيچه و فوكو و پست‌مدرنيست‌ها و فلاسفه‌ي اگزيستانس و ديگران، براي اين گوش جمعي چه حرف‌هايي دارند؟ نه‌فقط اين‌جا بلكه در آلمان هم كمابيش چنين وضعيتي وجود دارد و من به‌شخصه اين وضعيت را خطرناك مي‌دانم؛ اما خطري كه هيچ‌كس متوجه آن نمي‌شود. بگذاريد اسمش را بگذارم امتناع از پوست‌اندازي كه حاصلش خيلي چيزهاست اما يكي از آن‌ها غلبه‌ي پوپوليسم و مشتبه‌كردن خرافه‌ها و فراداده‌هاي از پيش تعيين‌شده‌ي موروثي و فلج‌كردن انديشه و حتي وجدان جمعي است. آيا در غرب در سطح جهاني خبري جز "خور‌و خواب و خشم و شهوت" و كمي هم چاشني و دكور فرهنگ هست؟ ممكن است نباشد اما دست‌كم سيستم جاافتاده‌ي دموكراسي قانونمند، تجربه‌ي فاشيسم و نازيسم و جنگ داخلي اسپانيا، و به‌طور كلي نظام اداري و آزادي‌هاي موثر و تأمين‌‌شده‌ي مطبوعات، جلوي خيلي چيزها را مي‌گيرد؛ كما اين‌كه اگر ما بخواهيم از جامعه‌ي آن‌ها انتقاد‌كنيم، انتقادهايمان در قياس با نقد خود متفكران غرب محلي از اعراب ندارد و فقط به‌درد مردم‌فريبي مي‌خورد. با توجه به اين وضعيت، تاثيرگرايش‌هايي كه نام برديد، در جامعه‌ي ما تقريباً صفر بوده است.

البته مي‌دانيد كه پرسش راجع به جامعه‌ي فكري بود، نه كل جامعه! ‌ ‌

اگر اجازه بفرماييد، به چيزي كه شما جامعه‌ي فكري‌اش مي‌ناميد مي‌رسم. من از جامعه‌اي حرف مي‌زنم كه قرار است مخاطب جامعه‌ي فكري باشد و گمان مي‌كنم جامعه‌ي فكري مشتاق چنين ارتباطي باشد. رجوع به بنيادها اغلب تعبير به بيراهه‌رفتن و چرخش بحث مي‌شود.

فكر نمي‌كنيد كه از سوي ديگر، بنيادانديشي پس از همه‌ي كش و قوس‌ها، دست ما را خالي بگذارد.

مقصودتان را مي‌فهمم! شما مي‌توانيد مرا بنيادانديش بناميد؛ اما من وابسته به‌هيچ قدرتي جز ماده‌ي خاكستري مغزم نيستم و بنابراين از آن‌چه مي‌گويم دفاع مي‌كنم. همه‌ي مقدماتي كه چيدم، درباره‌ي جامعه‌اي بود كه جامعه‌ي فكري همواره مشتاقانه سعي‌داشته توجه آن را جلب‌كند تا مخاطب سخنانش باشد و با آن وارد تعامل و گفت‌وگو شود. شما كه نمي‌خواهيد بگوييد ما يك جامعه‌ي فكري يا فرهيخته يا روشن‌فكر داريم كه محفلي ايزوله، بريده از متن و جزيره‌اي است كه ساكنانش فكر را از خودي به خودي و صرفاً براي خودي بازتوليد مي‌كنند؟

مسلماً نه! دست‌كم چنين چيزي خواسته‌ي جامعه‌ي فكري نيست.

خوب! اگر اين‌طور است، پس من وقتي مي‌نويسم، براي مخاطب مي‌نويسم و حرف كه مي‌زنم براي شنيده‌شدن است. اين دو سويه، مقوّمات كليتي واحدند. بي‌درنگ اضافه‌كنم كه نوشتن براي مخاطب با نوشتن به ميل مخاطب فرق دارد. قدرت‌هاي سياسي به‌دليل نياز به رأي مردم و شايد مردم‌دوستي ناگزيرند كه با مطالبات گوناگون مردم همراه شوند، اما اگر فرهنگ هم خود را به پسند همگاني تسليم‌كند، پس تكليف آزادي انديشه چه مي‌شود؟ شما ببينيد اكثريت مردم چه نوع موسيقي، چه نوع رمان و چه نوع كتاب‌هايي را مي‌پسندند. خلاصه‌كنم، اولاً؛ جامعه‌ي فكري خود برآمده، زاييده و باليده در متن جامعه‌ي كلي است. ثانياً؛ با توجه به آن‌چه درباره‌ي سرانه‌ي مطالعه و روزنامه‌خواني و از اين‌قبيل گفتم، مي‌خواستم نتيجه بگيرم كه به‌رغم همه‌ي اين‌ها، امروزه مرزكشي قاطعي ميان خواص و عوام وجود ندارد. مردم اگر هم شهروند با تمامي حقوق خود نباشند، رعيت نيستند. جامعه‌ي كلان شهري خواه‌ناخواه در معرض وفور اطلاعات است. بايد به كساني كه شايد با انگيزه‌هايي خوب با روشن‌فكران مخاطب و با آن‌چه مانع از ارتباط آن‌ها با همگان مي‌شود موافقند عرض‌كنم كه تأثير اجتناب‌ناپذير جهاني‌شدن، چنان است كه اگر كل جامعه از شنود تفكرات متفكران بزرگ غرب و حتي شرق معذور شود، سالم و به‌اصطلاحِ امروزي، بهداشتي نمي‌شود؛ بلكه زباله‌ها و فضولات سهل‌الوصول و سهل‌الهضم فرهنگ‌هاي ديگر را مي‌گيرد. اين يك فرضيه نيست بلكه امري واقع‌شده است كه شاهد آن را مي‌توانيد در نوع موسيقي، مُد لباس، فيلم‌هاي همه‌پسند و بيش‌تر تصاوير ماهواره‌اي دلخواه جوانان ببينيد. جواني كه فوكو، پوپر، نيچه، سهروردي، ملاصدرا و جان راولز را با جديت مي‌خواند، جواني كه عمق دين را فراتر از ايدئولوژي مي‌بيند و به‌طور كلي جواني كه تفكرمي‌كند، نه‌تنها زنده‌تر و توانمندتر است بلكه در برابر ابتذال چه در داخل توليد شود، چه از خارج وارد شود، مصون‌تر است. به‌نظر من، به‌ويژه روشن‌فكران ديني بايد اين مهم را به آن‌هايي تفهيم‌كنند كه اولاً؛ به تزريق فرهنگ به زور دستور معتقدند و ثانياً؛ به چهره‌هاي درخشان فلسفه و هنر و ادبيات فرهنگ‌هاي ديگر با بدبيني نگاه مي‌كنند. اگر اين‌ها بنياد است، پس من بنياد‌انديش هستم. در غير‌اين‌صورت اگر خانه از پاي‌بست ويران است، به‌جاي وضعيت انزوا و انفعال و نوميدي، بهتر است همه‌ي نيروها معطوف به بهسازي پاي‌بست شود.

پس بالاخره بنيادانديشي دست ما را خالي گذاشت!


چرا؟

چون نگفتيد كه كدام بخش از تفكر اگزيستانسياليسم و به‌ويژه هايدگر در جامعه‌ي فكري تأثير محسوس‌تري داشته است؟

برحسب تجربيات و مطالعاتم، مي‌توانم به اين بخش پاسخ‌بگويم اما به‌عنوان فرضيه و حدس؛ تحقيق، بايد آن را در معرض آزمون و خطا بگذارد.

ما هم نظر شما را خواستيم. تحقيقي كه به آن اشاره مي‌كنيد درست، اما شايد اين تحقيق از همين نظرات آغاز شود.

پس اجازه دهيد عرض‌كنم كه در اين‌جا هم با واژه‌ها مشكل داريم. ممكن است در فرهنگ‌هاي فلسفي يا در روزنامه... ياسپرس، هايدگر، سارتر، مارسل، مارتين پوپر، كارل بارت، آلبركامو، سيمون دوبوار، برديانف، شستوف، مرلوپونتي، لويي لاول و پدرسالارِ همه‌ي آن‌ها يعني كي‌ير كه‌گور را ذيل عنوان اگزيستانسياليست قرار دهند، اما تا آن‌جا كه من مي‌دانم، تنها برخي از اين فيلسوفان از جمله سارتر و گابريل مارسل عنوان اگزيستانسياليست را پذيرفته‌اند. شايد اگر به‌جاي اگزيستانسياليست بگوييم فيلسوفان اگزيستانس، تا‌حدي درست‌تر باشد يا دست‌كم، كم‌تر آماج اعتراض كساني چون هايدگر قرارگيريم كه خواهد گفت: من اگزيستانسياليست نيستم؛ زيرا به اگزيستانس كه ذات هستي، در اين نهشته در آن است اصالت نمي‌دهم، بلكه آن‌چه مي‌جويم هستيِ به‌ماهو هستي است. ‌ ‌
اما اين‌كه كدام بخش‌هاي برجسته‌ي اين جنبشِ فلسفيِ گسترده‌ي معاصر در جامعه‌ي فكري ما نقش داشته است، اول از همه بايد از سارتر و كامو نام ببريم كه شايد بيش‌تر آثار آن‌ها به فارسي ترجمه‌شدهاست. اما چون اين ترجمه‌ها به دوران خفقان و استبداد شاه بر مي‌گردد جهات سياسي انديشه‌هاي سارتر و كامو مثلاً آزاديِ ناگزيرِ انسان، شوريدن بر جهان محال، و ايستادگي در برابر قدرت، به‌نحوي كه در نمايشنامه‌ي مگس‌ها مي‌بينيم و تعهد اجتماعي به‌نحوي كه در طاعون مي‌بينيم، نقش مؤثرتري داشته ‌است. اما مي‌دانيد هنوز كه هنوز است، اثر فلسفي بزرگ سارتر يعني "هستي و نيستي" به فارسي ترجمه‌نشده‌است. البته سال‌ها پيش ترجمه‌اي به‌نام "هستي و نيستي" اثر سارتر به بازار آمده است اما فقط مي‌توان گفت كه نبود اين ترجمه از بودن آن بهتر است؛ مگر يك استفاده داشتهباشد، آن‌هم به‌عنوان نمونه‌اي از يك ترجمه‌ي بد براي تحقيق دانشجويان رشته‌ي ترجمه. اما ترجمه‌ي آثار ادبي و درام‌هاي اين دو نويسنده و متفكر خوب بوده است. درواقع مباني فلسفي سارتر به تفصيل مطرح نشده است اما درباره‌ي تفكر هايدگر حقيقت آن است كه تا به امروز، متون خود هايدگر مجال سخن‌گفتن به فارسي پيدا نكرده‌اند، به جز چند رساله‌ي كوتاه و پراكنده. برعكس تا بخواهيد درباره‌ي هايدگر نوشته‌اند، گفته‌اند و تفسير‌كرده‌اند و آن‌هم در حد كلي‌گويي‌هايي كه راه جوش‌دادن هايدگر با تصوف وحدت وجودي خودمان باز شود. در اين جريان تا حد زيادي متون هايدگر و تفكر اصلي او –خوب يا بد– به‌دست تفسيرهاي دلبخواه و حتي ايدئولوژيك به تاراج رفته است. مباحث بنيادي تفكر هايدگر، مثلاً روش پديدارشناختي او، كه خود برآمده از پديدارشناسي مينياتوري، گام‌به‌گام و صبورانه‌ي هوسرل است، تازه در اين اواخر دارد مطرح مي‌شود. كسي كه نام هايدگر را به ايران آورد "كربن( "مترجم "متافيزيك چيست" به زبان فرانسه) است. كربن از شاگردان رسمي و جدي هايدگر نبوده و تنها ديدارهايي گه‌گاهي با هايدگر داشته است، اما در اين مكتب كار جدي نكرده، بر عكس سهروردي او را چنان جذب مي‌كند كه راهي ايران مي‌شود، از همان‌وقت، هايدگر با متون عرفاني ما گره مي‌خورد و بعد هم مرحوم فرديد با شور و شيدايي، برخي از مضامين تفكر هايدگر را براي دانشجويان مطرح مي‌كند. مباحث تفكر هايدگر از دل پديدارشناسي هوسرل برمي‌آيد، مي‌دانيد كه مهم‌ترين اثر او "هستي و زمان" است. روش اين كتاب برهاني دارد كه برهان يا فرانمود پديدارشناختي است. از امور توجيه‌ناشده‌ي عرش برين يا ماوراءِ ادراك آغاز نمي‌كند، وقتي به‌دنبال معناي هستي است از هستي در تفسير شايع، هرروزينه و دم‌دست شروع مي‌كند. به‌همين منوال درباره‌ي خود يا من، درباره‌ي مقوّمات هستي انسان و درباره‌ي مضامين مختلف نه از عالم بالا بلكه از پديدارهاي كاملاً دم‌دست آغازمي‌كند. گام‌به‌گام و خيلي منظم و محكم، خود را ملزم مي‌داند كه مضامين كتاب را واشكافي، شفاف و توجيه كند. اصلاً به‌خود اجازهنمي‌دهد كه بي‌مقدمه و بدون روشن‌سازي و شهود‌سازي، يك‌دفعه به امور اثبات‌ناپذيري چون علم‌الاسماءِ تاريخي، قاب قوسين و مأخذ اين‌ها بپردازد. اصلاً اگر چنين مي‌كرد در زمينه و زمانه‌ي خودش مفتضحمي‌شد؛ زيرا در آلمان، يك فيلسوف ملزم است كه از آن‌چه مي‌گويد دفاع محكمي داشته باشد. اين كتاب، شاهكاري از فلسفه‌ورزي ناب است اما نه مصون از انتقاد. بعدها هايدگر، گرچه سخناني شبه‌عرفاني و نيمه‌شاعرانه و دشوارفهم دارد اما بازهم به هايدگرِ لجام‌گسيخته و وحشيِ ايراني شباهتي ندارد. البته اين حرف‌ها هم كلي است اما مجال اندك است و من هم قصد ستيزه ندارم و گرنه اين حرف‌ها را مو‌به‌مو و با ذكر مصاديق و به‌ويژه تفسيرهاي من‌درآوردي توجيه و تحليل‌ ‌مي‌كردم. اما بهتر است اگر عمري باقي بود، به‌جاي معارضه، با ترجمه‌ي دقيق آثار هايدگر به متن اين فيلسوف اجازه‌ي نفس‌كشيدن بدهم؛ چون با تفكر او بيش از ديگر فلاسفه آشنايي دارم، نه اين‌كه او را يگانه متفكر قرون و اعصار بدانم.
نوشته شده توسط مصطفی 57 در 12:40 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

دین

دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم

گزارشي از يك نشست در گروه جامعه‏شناسي دين

"موضوع پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، از سال 1964 در حوزه پژوهش‏هاي جرم‏شناسي و جامعه‏شناسي انحرافات وارد و پس از آن به تدريج به بخش ثابتي از پژوهش‏هاي پيمايشي درباره جرم تبديل شد. در واقع ورود اين مفهوم، به نظام حقوقي كمك مي‏كرد كه تلقي افراد جامعه را در نسبت با مجازات‏هاي مختلفی که او براي جرائم پيش‏بيني كرده است، بسنجد. به بيان ديگر، مشخص شود که مردم جرائم مختلف را چقدر سخت يا آسان مي‏بينند و چه مجازات‏هايي براي آنها پيش‏بيني مي‏كنند؛ چرا كه ثابت شده اگر ميان آنچه در متون رسمي حقوقي در نظر گرفته شده و آنچه مردم مي‏پندارند، هماهنگي و تناسب لازم وجود نداشته باشد، به نوعي نظام حقوقي مورد تأييد جامعه نبوده و در نتيجه نمي‏تواند خيلي تداوم داشته باشد."
دكتر سيدحسين سراج زاده عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت معلم، در نشستي كه در گروه علمي ـ تخصصي جامعه‏شناسي دين انجمن جامعه‏شناسي ايران تحت عنوان ”دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم: يافته‏هاي يك پژوهش تجربي“ برگزار شد، با بيان اين مقدمه، گفت: مطالعات محدودي كه در اين زمينه انجام شده، نشان مي‏دهند که بين جوامع اسلامي و ساير جوامع، در ميزان جرائم و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، تفاوت‏هايي وجود دارد. براساس آمارهايي كه سالانه منتشر مي‏شوند، كشورهاي اسلامي تا امروز جزء گروه كشورهاي با نرخ پايين جرم شناخته شده اند و عموما مردم اين کشورها نسبت به ديگران، در مواجهه با جرائم بسيار سخت گيرترند و اين مسأله خود دليلي بود كه من موضوع تحقيقم را ارتباط ميان دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم انتخاب كردم.
سراج‏زاده افزود: از سوي ديگر، يافته هاي پژوهشي در كشورهاي مختلف نشان مي‏دهند كه نگرش مسلمانان نسبت به انواع جرائم، به خصوص جرائم جنسي و اخلاقي با سخت‏گيري بيشتري همراه است و در اين زمينه پژوهشگران براي تبيين تفاوت در ميزان جرم و نگرش مسلمانان، دو عامل فرهنگي و اقتصادي را به عنوان عوامل مؤثر معرفي كرده‏اند.
سخنران اين نشست، در ادامه جلسه به بحث درباره سابقه نظري موضوع پرداخت و در اين زمينه گفت: همان‏طور كه مي‏دانيد از نظر دوركيم، نظام حقوقي همراه با همبستگي اجتماعي مكانيك، نوعي نظام حقوقي تبييني است كه به دنبال مجازات هاي سخت براي كساني است كه مرتكب جرم مي‏شوند؛ در حالي كه نظام حقوقي با همبستگي ارگانيك، نوعي نظام ترميمي است و از آنجا كه نظام‏هاي مكانيك عموماً در جوامع سنتي و تحت نفوذ دين هستند، ما نوعي همبستگي بين سخت‏گيري نسبت به جرم و دينداري مي‏بينيم و به تعبيري دين و دينداري را عامل مؤثري در سخت‏گيري نسبت به جرم مي‏دانيم. از سوي ديگر، در نگاه وبر، عوامل فرهنگي در نگرش‏ها و رفتار پيروان مؤثر هستند و در نتيجه دينداري و دين اسلام عامل مؤثري در نوع نگرش و سخت‏گيري نسبت به جرم شناخته مي‏شود. گيرتز انسان‏شناس آمريكايي نيز فرد ديگري است كه مي‏توان به مطالعات او درباره دين اشاره كرد. او در نظريات خود دين را به عنوان يك نظام فرهنگي معرفي مي‏كند كه تأثير بسزايي در انگيزه‏ها و خلقيات پيروان دارد و در كتابي نظام فرهنگي ديني (اسلامي) اندونزي و مراكش را با هم مقايسه مي‏كند و نشان مي‏دهد كه چگونه مي شود که حتي خود در اسلام نيز نظام‏هاي معنايي، رفتارها، خلقيات و انگيزه‏هاي مختلفي بروز پيدا مي کنند.
دكتر سراج‏زاده ادامه داد: مطالعات تجربي و تحقيقات انجام شده در اين زمينه نيز در مجموع نشان مي‏دهند كه نوعي ساختار هنجاري گسترده و يك توافق عام در سطح بيشتر جوامع وجود دارد و بنابر آن جرائمي كه آسيب جسمي به دنبال دارند، جدي‏ترين جرائم هستند. در عين حال، جرائمي كه به تخلف از مقررات اداري مربوط مي‏شوند، جزء كم اهميت‏ترين جرايم نزد مردم شناخته شده‏اند. همچنين ميانگين نمره جدي پنداشتن در گروه‏هاي مختلف جنسي، تحصيلاتي، سكونت گاهي و فرهنگي متفاوت است. در اين زمينه، مطالعات محدودي كه بين فرهنگ هاي مختلف انجام شده، تفاوت‏هاي فرهنگي و مذهبي را به عنوان عوامل مؤثر در ميزان سخت‏گيري نسبت به انواع جرائم معرفي كرده‏اند. به ويژه مشخص شده كه جوامع اسلامي و مسلمانان تفاوت زيادي با ساير جوامع و پيروان ساير اديان دارند. نخستين مطالعه بين فرهنگي و مقايسه‏اي در اين زمينه، در سال 1976 توسط نيومن انجام شد و طي آن از مردم شش كشور درباره 9 رفتار انحرافي شامل دزدي، زناي با محارم، سوء استفاده از اموال عمومي، هم جنس‏گرايي، سقط جنين، مصرف مواد مخدر، آلودگي محيط زيست، اعتراض‏هاي عمومي، كمك نكردن به فردي كه در معرض خطر است، پرسيده شد كه ”آيا به نظر شما اين رفتارها بايد غيرقانوني باشند؟“ و در واقع از طريق اين پرسش، ميانگين مدارا نسبت به جرم در فرهنگ‏هاي مختلف مورد سنجش قرار گرفت. در يافته های اين پژوهش، ميانگين پاسخ‏هاي مثبت، يعني كساني كه در جمع گفته اند كه اين كارها بايد غيرقانوني باشد، به ترتيب اندنزي 6/89%، ايران 6/87%، ايتاليا 7/84، يوگسلاوي 77%، هند 72%، آمريكا 58% بود.
سراج‏زاده نمونه ديگر مطالعه پيمايشي در اين زمينه را تحقيق اسكات و الثاقب در سال 1980 معرفي كرد كه طي آن، نمونه‏اي از كشورهاي دانمارك، فنلاند، هلند، بريتانيا، نروژ، سوئد، آمريكا و كويت با هم مقايسه شده‏اند. بنابر نتيجه اين پژوهش، در ميان کشورهاي فوق، كويتي‏ها شديدترين مجازات‏ها را پيشنهاد كرده اند. نمونه ها در ساير كشورها نيز معتقد بودند که جرم هاي خشونت‏آميز، مواد مخدر، اقتصادي، مالي ـ سياسي و جرائم جنسي به ترتيب حائز اهميت بيشتري بوده و مجازات هاي نسبتا شديدتري مي طلبند اما كويتي ها جرائم خشونت‏آميز، مواد مخدر، جرائم جنسي، اقتصادي و مالي ـ سياسي را با فاصله بسيار کم ميان جرائم جنسي و موارد قبلي‏، به ترتيب جرائم سخت تري دانسته اند.
عضو گروه جامعه‏شناسي دين انجمن جامعه‏شناسي ايران افزود: نمونه سوم نيز مطالعه‏اي است كه ايوانز و اسكات در 1982 انجام دادند و طي آن دو نمونه از دانشجويان آمريكايي و كويتي را با هم مقايسه كردند آنها هر يک از جرائم را با توضيح موقعيت ارتكاب جرم به دانشجويان نمونه ارائه كردند؛ سپس خود، آنها را در سه دسته جرائم خشونت‏آميز، اقتصادي، يقه سفيد و جرائم اخلاقي تقسيم كرده‏اند. براساس اين پژوهش ميانگين سخت پنداشتن انواع جرم از نظر دانشجويان آمريكايي، به ترتيب براي جرائم خشونت‏آميز 2/11%، جرائم اقتصادي 8/7%، جرائم يقه سفيد 1/6% و جرائم اخلاقي 11/4% بوده است. در حالي كه در كويت، از نظر دانشجويان نمونه جرائم خشونت‏آميز با 6/11%، جرائم اخلاقي 5/10% جرائم اقتصادي 4/8% و جرائم يقه سفيد با 8/7% و جرائم يقه سفيد 8/7% سخت‏ترين جرائم پنداشته شده‏اند. همچنين در اين تحقيق رتبه اول جرايم در آمريكا، اين بوده كه ”مردي همسر خود را در جريان يك مشاجره بكشد“ (ميانگين 1/13) اما در مورد كويت اين جرم رتبه ششم را در ميان جرائم سخت داشته است. اين در حالي است که رتبه اول در کويت به جرمي مربوط شده که طي آن، ”يك زن ازدواج كرده مرتكب زنا شود“. اين جرم در نزد پاسخگويان آمريکايي رتبه سي و دوم را اخذ کرده است.
دکتر سراج زاده تصريح كرد: عده‏اي مانند اسكات و الثاقب، در اين زمينه، تفاوت كشورهاي اسلامي با ساير كشورها را در مرحله اول، ناشي از قانون مجازات اخلاقي مي‏دانند. البته اسكات در كار ديگري كه با اوانز انجام داده، موضوع و نقش مذهب در فرهنگ خاورميانه را عامل اين تفاوت دانسته است. در عين حال گرو و همكارانش معتقدند كشورهاي اسلامي جزء كشورهاي توسعه نيافته هستند و زماني كه اين توسعه نيافتگي از ميان برود، تأثيرات دين نيز محو خواهد شد و در واقع اين تفاوت ناشي از عدم توسعه اقتصادي و اجتماعي و نه دين است.
بنا به تحليل سراج‏زاده، اين نظرات، هر سه بهره اي از واقعيت دارند. به هر حال توسعه باعث مي‏شود كه كشورهاي اسلامي آرام آرام به سمت گرايش‏هاي آسان‏گيرتر نسبت به جرايم پيش روند، اما با وجود اين، تأثير نظام معنايي و فرهنگي دين اسلام نيز در اين زمينه تعيين‏كننده است. به طوري كه وقتي ما كشورهايي در سطح توسعه نسبتاً مشابه با كشورهاي اسلامي را مقايسه مي‏كنيم مي‏بينيم باز كشورهاي اسلامي تلقي سخت‏گيرانه‏تري دارند.
وي پس از ارائه اين مقدمات نظري و يافته‏هاي پژوهش هاي بين المللي، فرضيه‏هاي خود را در مورد ايران چنين مطرح كرد:
1ـ در ايران ميانگين پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم نسبتاً بالاست. 2ـ جرايم اخلاقي (به ويژه جنسي) در بين جرائم سخت قرار مي‏گيرند. 3ـ افراد ديندارتر، پنداشت هاي سخت‏گيرانه تري دارند. 4ـ آنهايي كه از فرآيند مدرنيزاسيون تأثير پذيرفتند، پنداشت‏شان كمتر سخت‏گيرانه است. 5ـ افرادي كه داراي ديدگاه مذهبي و سياسي مدرن‏تر هستند، نگرش مداراجويانه‏ترين نسبت به جرم دارند.
دکتر سراج‏زاده، روش پژوهش خود را تحليل ثانويه اطلاعات يك طرح پيماشي با عنوان ”سنجش گرايش‏ها، رفتار و آگاهي‏هاي دانشجويان دانشگاه‏هاي دولتي“ معرفي كرد و گفت كه اين طرح در سال‏هاي ا8ـ1380 در دفتر برنامه‏ريزي اجتماعي و مطالعات فرهنگي وزارت علوم انجام شده انجام شده و نمونه آن، 1522 نفر از دانشجويان دختر و پسر در 20 دانشگاه تحت پوشش وزارت علوم در تهران و برخي شهرستان‏ها بوده است. در بخشي از اين طرح، 24 عنوان جرم به افراد داده و از آنها خواسته شده که نظرشان را راجع به اينكه اين جرائم چقدر مهم‏اند، در يك طيف رده‏بندي كنند. متغير وابسته تحليل ثانويه، جدي پنداشتن جرم يا سخت‏گيري نسبت به جرم بوده است. متغيرهاي مستقل تحليل نيز، جنسيت، پايگاه اقتصادي اجتماعي، منزلت شغلي پدر، تحصيلات خانواده، محل سكونت خانواده، شهري يا روستايي بودن محل تولد و دينداري كه با يك مقياس ليكرت و تقريباً براساس مدل گلارك و استارك در نظر گرفته شده، بوده است. براي تعيين نوع دينداري از افراد سؤال شده بوده كه خود را چه نوع مسلماني (نوانديش يا ولايي انقلابي) مي‏دانند. جهت‏گيري سياسي نيز با اين پرسش سنجيده شده بود که اگر انتخاباتي برگزار شود، از ميان كانديداهاي دو گروه اصولگرا و محافظه كار يا اصلاح‏گرا و آزادي‏خواه به کدام يک رأي مي‏دهند. مداراي فكري نيز سنجه‏اي بود كه در اين طرح با 12 سؤال تحليل مي‏شد. از افراد پرسيده ‏شده بود كه با انتشار و گرايش به آزادي بيان افراد مخالف، موافقند يا مخالف. سنجه‏هاي دينداري و مداراي فكري از پايايي و اعتبار قابل قبولي برخوردار بودند.
يافته‏هاي پژوهش دكتر سراج‏زاده نشان داده است كه سخت‏ترين جرم از نظر دانشجويان ايراني قتل عمد، بعد از آن تجاوز به عنف، لواط، زناي زن و پايين‏تر از آنها اختلاس، زناي مرد، قاچاق مواد مخدر، اقدام عليه امنيت ملي، جاسوسي، كلاهبرداري، رشوه، دزدي شناخته مي‏شود. در ادامه نيز جرائم اخلاقي، عقيدتي سياسي، نشر مطالب ضد دين، تخريب محيط زيست، پخش فيلم مستهجن، مصرف مواد مخدر، ارتداد، ضرب و جرح، مصرف مشروبات اخلاقي، قتل غيرعمد به ترتيب به عنوان جرائم لايق مجازات هاي سخت شناخته شده‏اند.
وي گفت: به نظر من، يکي از نکات جالب اينجاست که در تحقيقات كشورهاي غربي ضرب و جرح در رتبه‏بندي جرائم از نظر سختي بسيار بالاست ولي در جامعه ما، اگر به قتل منجر نشود، جزء جرائم كم اهميت خواهد بود. همچنين اين تحقيق نشان مي‏دهد كه مردها كمتر از زنان سخت‏گير بودند که اين خود شايد يكي از تفاوت‏هاي كشورهاي اسلامي باشد. محل سكونت تأثير چنداني در ميزان سخت‏گيري افراد نداشته و پايگاه فرد در مجموع در حد کوچكي موثر است.
سراج‏زاده تأكيد كرد: تحليل‏هاي آماري اين پژوهش نشان مي‏دهند كه دينداري قوي‏ترين متغير تأثيرگذار در سخت‏گيري نسبت به جرائم است. به نظر مي‏رسد تفاوت اصلي انواع دينداري در سخت‏گيري نسبت به جرائمي است كه از جنس اخلاقي، عقيدتي، سياسي و فكري هستند. به طوري كه كساني كه خود را دينداراني نوانديش، اصلاح‏طلب و با مداراي فكري دانسته‏اند, عموما در اين زمينه ها ملايم‏تر و آسان‏گيرتر بوده‏اند.
استاديار دانشگاه تربيت معلم، در پايان، نتايج تحقيق خود را اين‏گونه جمع‏بندي كرد:
1ـ در مجموع پاسخگويان اين پژوهش ، پنداشت سخت‏گيرانه‏اي نسبت به جرم دارند (در مقايسه با ديگر كشورها).
2ـ با توجه به اينكه پاسخگويان دانشجو هستند، مي‏توان پيش‏بيني كرد که در ميان ساير اقشار و كل جامعه پنداشت سخت‏گيرانه بيشتر باشد.
3ـ تفاوت مهم ديگر رتبه‏بندي از نظر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم است. جرائم جنسي از جمله جرائمي هستند كه بيشترين پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به آنها وجود دارد و اين مهم‏ترين تفاوت جوامع اسلامي و جوامع ديگر، به خصوص جوامع غربي است.
4ـ در ميان متغيرهاي تأثيرگذار، متغيرهاي زمينه‏اي و دموگرافيك اثر چنداني بر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم نداشته و بيشترين متغيرهاي اثرگذار متغيرهاي فرهنگي و فكري بودند و از ميان آنها بيشترين تأثير به دينداري و عمدتاً نسبت به جرائم جنسي، اخلاقي، سياسي و ايدئولوژيك مربوط مي‏شود.
5ـ ميان مداراي فكري و اصلاح‏گرايي و نوانديشي ديني با دينداري و همين‏طور با پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، همبستگي منفي وجود دارد و اين موضوعي است كه ما را به بازنگري سنجه‏هاي دينداري در شرايط جديد جامعه و نيز تأمل نسبت به تفسيرهاي سنتي و جديد از دين وامي‏دارد.
6ـ تفاوت جوامع اسلامي و جوامع ديگر، از نظر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، به خصوص نسبت به جرائم جنسي، اخلاقي و عقيدتي مي‏تواند اين نظر را تقويت كند كه تأثير دين اسلام و به خصوص قانون مجازات اسلامي به عنوان شريعت مقدس، مي تواند دليل اصلي اين تفاوت ها باشد. اما همين امر در نگرش نوانديش‏ها و اصلاح‏گران مي‏تواند نشان از آن باشد كه چنانچه تفاوت‏هاي نگرشي بتوانند جايي براي خود باز كنند و به عنوان يك تفسير موجه ديني جاي بيفتند، مي‏توان انتظار داشت که فرآيندهاي مدرنيزاسيون روحيات و انگيزه‏هاي مسلمان را نيز دستخوش تغيير كند و نتيجه آن در پنداشت‏هاي آسان‏گيرانه‏تر با مداراي بيشتر نسبت به جرم خود را نمايان سازد.

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:23 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

عوام گرایی

عوام گرایی ویژگی جوامع در حال گذار است
مصاحبه ای با دکتر رجبلو ، پیرامون " عوام گرایی سیاسی

چهارشنبه 25/5/85 ، ساعت سه بعد از ظهر با دکتر رجبلو صحبت کردم تا از زمان قرارمان مطمئن شوم .گفتند جلسه ای در امیرآباد دارند و برای ساعت 4:30 در دانشگاه خواهند بود .قرار بود اتاق دکتر رجبلو محل مصاحبه باشد که به دلیل تعمیرات ، مصاحبه در فضای بیرونی " سفره خانه ترمه " انجام شد .هوای باز ، صدای پرندگان و باد خنک .
آقای دکتر رجبلو استاد دانشگاه الزهرا در حیطه ی علوم سیاسی و جامعه شناسی سیاسی فعالیت کرده اند. صحبت هایمان را پیرامون "عوام زدگی سیاسی " شروع کردیم و پیش بردیم.

دکتر رجبلو با اشاره به اینکه این کلمه از پیوند دو واژه سیاست و عوام زدگی ساخته شده گفت باید بدانیم این پیوند در قالب کلمه ی عوام زدگی سیاسی چه شکلی می یابد .ایشان سیاست را در سطح سه سطح 1) علمی : محافل دانشگاهی و آکادمیک 2) سیاست به عنوان دستورالعمل نظام های سیاسی و رهبران حکومتی و 3) سیاست پیوند خورده با توجه با توده های مردم بررسی کرد و عوام زدگی را در سطح سوم جای داد . در سطح اول مکانیزم های جامعه کاملا مبنای علمی دارد ، درسطح دوم رهبران جامعه با استفاده از مکانیزم های علمی و در عین حال با توجه به مصلحت حکومت در جامعه عمل می کنند و در سطح سوم مولفه های سیاست به وسیله ی توده های مردم به رهبران سیاسی منتقل می شود و رفتارهای خود را بر مبنای خواسته ی مردم نه خواست علمی ، منطقی و واقعی آن ها که بر مبنای مطالبات شعاری ، افراطی و کاذب می سازد و جامعه عوام گرا را شکل می دهند .از این روی عوام گرایی سیاسی به افکار عمومی هم مرتبط می شود . ممکن است در یک جامعه ی دانا ، مشارکت جو و فعال عوام زدگی سیاسی به حداقل برسد ، زیرا نتایج عمومی نتایجی روشن و قابل قبول است .دکتر رجبلو تعریفی از عوام گرایی ارائه می دهد " جامعه ای که از محیط سنتی فاصله و در مسیر گذار قرار گرفته باشد ، یعنی نه سنتی باشد و نه مدرن ، حالتی آنومیک داشته باشد و بافت فرهنگی، مطالعات سیاسی و آرمانی آن بسته و محیط بین المللی هم در آن کم تاثیر باشد ." وی می افزاید عوام زدگی سیاسی در دوران گذار پر رنگ تر از دوران قبل و بعد از خود می باشد " حتی در جامعه سنتی هم عوام گرایی وجود ندارد زیرا از سنت بهره می گیرد و نیازی ندارد که به مردم جامعه مراجعه کند.رهبر سیاسی مانند سر در بدن است و سر نیازی به بدن ندارد." به گفته گیدنز وقتی جامعه از جا کنده می شود و هنوز به جای جدید نرسیده یا به گفته ی دورکیم وجدان جمعی جدید شکل نگرفته و حالت بی هنجاری وجود دارد ، نظام سیاسی ضعیف است و برای محکم کردن بنیان های خود به میل توده های فاقد عقلانیت و توده های احساسی نیاز دارد.
در فرهنگ عمومی جوامع عوام گرا ، آرمان هایی که توده های مردم در خصوص انتظاراتشان از نظام سیاسی تصور می کنند باید به نوعی در رفتار سیاسی تجلی پیدا کند .دکتر رجبلو همچنین از ارتباط حوزه ی سیاست عمومی با عوام گرا یی می گوید : "سیاست عمومی هم ، با عوام گرایی ارتباط دارد زیرا به افکار عمومی مربوط می شود .در سیاست عمومی عقلانیت یا خرد جمعی ملاک قرار می گیرد .در حالیکه در عوام گرایی احساس یا عاطفه توده های مردم که فاقد شعور و عقلانیت و حالت آرمانی و افراطی دارند مورد توجه است ." وی از رابطه ی جامعه توده وار و رسانه ی توده ای با عوام گرایی می گوید، هردو مایه های خود را از عوامگرایی می گیرند یعنی هم متاثر از عوام گرایی اند و هم می توانند عوامفریب باشند .این دو در جوامع عوام گرا از زاویه ی شعار ، رفتارهای کاذب و فاقد عقلانیت بررسی می شود.
وقتی از رابطه ی جامعه ی توده وار و عوام گرایی از دکتر رجبلو می پرسم به من می گوید جامعه توده وار نهادها ی حائل را از دست داده و مردم بی واسطه با رهبر ارتباط برقرار میکنند . نوعی کاریزما برقرار می شود و نظام توتالیتر شکل می گیرد ، در چنین نظامی هم ، رهبری نیازی به مردم ندارد ، در حالیکه در نظام های عوام گرا، نظام سیاسی محتاج خواست های مردم است .
وی ویژگی های یک جامعه عوام گرا را چنین بر می شمارد : مطالبات مردم حالت نوسانی دارد " هر روز به شکلی بت عیار درآید." ، نهاد و نظام سامان یافته ای که مشارکت جویی را سازمان دهی کند وجود ندارد .در این نظام ، جایگاه نظام سیاسی و مردم سست است حتی نظام سیاسی می تواند به سرعت به نظام عوام فریب تبدیل شود .او معتقد است "رفتارها بر پایه ی مفهوم نامتعادل غیر عقلانی " استواراست یعنی نظام سیاسی رفتارهای احساسی و غیر منطقی را به طرح و برنامه تبدیل می کند.
نظام سیاسی عوام گرا از دیدگاه دکتر رجبلو خدمات کاذب و آنی ( خوراک، پوشاک ، برنامه های رفاهی) ارائه می دهد و نه برنامه های دراز مدت زیرا این برنامه ها به زمان بندی ونوعی عقلانیت نیاز دارد که توده های مردم آن را بفهمد . بر نامه های زیر بنایی اقتصادی ، صنعتی و فرهنگی هم جایگاهی ندارد .رابطه ی میان نظام سیاسی و نظام مردمی بدین قرا ر است که نظام سیاسی به برآیند طوفنده ی رفتار غیر عقلانی مردم نیاز دارد و توده ها برای تسکین آلام خود به نظام سیاسی .در نظام عوام گرا نه نظام سیاسی و نه نظام مردمی هیچ کدام پایه های محکمی ندارند .رابطه مردم و حکومت در نظام های عوام گرا مانند میدان مین است .نظام سیاسی در مرکز این میدان قرار دارد و مردم خارج از این میدان ، مطالبات مردم هم ، مین هایی است که معلوم نیست کجا قرار گرفته اند . در این شرایط حکومت به خاطر اینکه نمی تواند خواست های نا شناخته را بر طرف کنند محکوم به زوال است ،.این نظام ها البته کارآمد هم نیستند . رابطه ی سه گانه مقبولیت ، مشروعیت و کارآمدی راهم ندارند.مقبولیت زمانی رخ میدهد که نظام سیاسی از الهام های ثابت و پایدار توده های مردم بهره بگیرد در حالیکه در نظام های عوامگرا حمایت ها جمعی و آنی است همانطور که تصمیمات نظام سیاسی آنی است .کارآمدی هم همراه با برنامه ایجاد می شود .مشروعیت هم با ثبات درخواست ها و انتظارات مشخص می شود اما در جامعه عوام گرا مطالبات در حال تغییر است .در حقیقت رفتار نامتعادل توده های مردم و لغزش های فراوان نظام سیاسی حاکم است ، از طرفی نظام سیاسی نمی داند که به کدام خواسته ها عمل کند و از طرف دیگر به این دلیل نظام سیاسی مقصر است که به این شرایط تن می دهد.
دکتر رجبلو متذکر میشود که هر جامعه ای به شکلی دوره ی گذار را پشت سر می گذارد .فاصله قرون وسطی تا شکل های مدرن حکومت در غرب دوره ی گذار آن ها بوده است .دوره ای که به گفته ی هانتینگتون اغلب انقلاب ها ، نهضت ها ، قیام ها و...در آن اتفاق می افتد . نظام سیاسی و توده ها ی مردم شکننده اند ، همه چیز فراگیر است اگر انقلابی شود بیشتر توده ها مشارکت دارند ، اگر اصلاحاتی صورت بگیرد بیشترین مطالبات و خصومت ها به وجود می آید .دکتر رجبلو توده های مردم را در این دوران بی سامان توصیف می کند که همچون سیل عمل می کند و به هر طرفی می رود و موجب تخریب می گردد.رجبلو می گوید در دوره ی گذار مردم از هر ابزاری استفاده می کنند تا بتوانند خواسته ها ی نامعقول خود را به نظام سیاسی منتقل کنند.
وقتی به دکتر رجبلو می گویم جامعه ما در حال گذار است با من مخالفت می کند ، او معتقد است سابقه ی دور مدرنیته در ایران که تازگی سالگرد صد سالگی اش برگزار شد نشان می دهد که نه دوران ما که دوره ی قاجار و پهلوی دوران گذار بوده است و بیشترین قیام ها ، جنبش ها ، کودتا ها از مشروطه تا انقلاب اسلامی رخ داده . از انقلاب به بعد هم جامعه به سمت دموکراسی پایدار حرکت می کند.اگرچه رجبلو معقد است عوام گرایی در قبل و بعد از دوره گذار نیز تا حدی دیده می شود .
دکتر رجبلو در پاسخ به سوال آخر من راه برون رفت از عوام گرایی را " بومی کردن مدرنیته " می داند. " می توان آموزه های دموکراسی را بر پایه ی معیار های بومی پذیرفت و در عین حال از آن معیار ها هم فاصله نگرفت .این شکل از مقوله را ما در ایران تحت عنوان مردم سالاری دینی می شناسیم ، لذا تنها را ه خروج از عوام زدگی عبور از دوره گذار است."

عکسی از دکتر رجبلو برای این گزارش گرفتم و با ایشان خداحافظی کردم .هوا داشت تاریک می شد و همچنان باد می آمد .مردی از اواسط صحبت هایمان زمین بادخورده را جارو می کرد ، وقتی من از آنجا بیرون آمدم او همچنان جارو می کرد و باد هم می وزید...
نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:21 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

روشنفكر

روشنفكر هميشه معترض - نوشته: داگلاس كلنر
[ مترجم: ‌محمدرضا ربيعيان ]
ماركوزه معتقد است كه سازمان‌دهي كنوني جامعه به واسطهء تحميل اجتماعي كـار غيـرضـروري، قيـد و بندهاي غيرضروري براي تمايلات جنسي و نظام اجتماعي سازمان يافته بر مدار سود و بهره‌كشي «سركوب اضافه» توليد مي‌كند. به لحاظ كاهش كمبودها و اميدها به فراواني روزافزون، ماركوزه پايان سركوب و ايجاد جامعه‌اي جديد را ضروري ديد. نقد راديكال او بر جامعهء موجود و ارزش‌هايش و فراخوانش براي [ايجاد] تمدني غيرسركوبگر، موجب مجادله با همكار پيشينش «اريك فروم »شد كه او را به «نيست‌انگاري» (در برابر ارزش‌ها و جامعهء موجود) و لذت‌گرايي غيرمسوولانه متهم مي‌كرد. ماركوزه پيش‌تر به دليل «سازگاري» و «آرمان‌گرايي» بيش از حد فروم با او درگير شده و اين اتهام‌ها را در بحث‌هاي جدلي پس از انتشار كتابش «اروس و تمدن» هم تكرار كرده بود كه با شور و حرارت استفادهء ماركوزه از فرويد، نقدش بر تمدن موجود و پيشنهادهايش براي سازمان‌دهي متفاوت جامعه و فرهنگ را به بحث مي‌گذاشت.
در 1958، مقام استادي دايم دانشگاه براندليس را دريافت كرد و يكي از محبوب‌ترين و پرنفوذترين اعضاي هيات علمي‌اش شد. در دورهء كار دولتي، ماركوزه كارشناس فاشيسم و كمونيسم بود و در 1958 يك بررسي انتقادي دربارهء اتحاد شوروي، «ماركسيسم شوروي»، انتشار داد كه تابوي گفتار انتقادي دربارهء شوروي و كمونيسم آن‌جا را در محافلش شكست. در عين تلاش براي گسترش تحليل چند وجهي دربارهء شوروي، ماركوزه انتقادش را به ديوان‌سالاري، فرهنگ، ارزش‌ها و تفاوت ميان نظريهء ماركس و روايت شوروي از ماركسيسم معطوف كرد. ماركوزه با فاصله گرفتن از كساني كه كمونيسم شوروي را به عنوان نظامي ديوان‌سالار درمانده از اصلاح و برقراري دموكراسي تلقي مي‌كردند، به امكانات بالقوه «گرايش‌هاي ليبرالي» اشاره داشت كه نقطهء مقابل ديوان‌سالاري استالينيستي بود و در واقع سرانجام در سال‌هاي 1980 زير لواي گورباچف تحقق يافت.
سـپــس مــاركــوزه در «انـســان تك‌ساحتي» 19644) نقدي دامنه‌دار از جوامع كمونيستي و سرمايه‌داري پيشرفته منتشر كرد. اين كتاب زوال امكانات بالقوهء انقلابي جوامع سرمايه‌داري و گـستـرش شكل‌هاي جديد مراقبت اجتماعي را نظريه‌پردازي كرد. ماركوزه اسـتـدلال آورد كه «جامعهء صنعتي پيشرفته» فضاي جديد دروغيني پديد آورد كه افراد را در نظام موجود توليد و مصرف يكپارچه كرد. رسانه‌ها و فرهنگ، تبليغات، مديريت صنعتي و شيوه‌هاي معاصر انديشه همگي نظام موجود را بازتوليد كردند و مي‌كوشند نگرش منفي، نقد و مخالفت را از ميان بردارند. نتيجه‌اش جهان «تك‌ساحتي» فكر و رفتار بود كه عينائ آمادگي و توانايي براي تفكر انتقادي و رفتار مخالفت‌آميز را تباه كرده بود.
سرمايه‌داري، نه‌تنها طبقهء كارگر، منبع بالقوه مخالفت انقلابي را يكپارچه كرده بود، بلكه آن‌ها شيوه‌هاي جديد ثبات را از طريق سياست‌هاي دولتي و گسترش شكل‌هاي جديد مراقبت اجتماعي بسط داده بودند. بنابراين، ماركوزه دو فرض بنيادين ماركسيسم سنتي را زير سوال برد: ‌پرولتارياي انقلابي و محتوم بودن بـحـران سـرمايه‌داري. در تقابل با مقتضيات افراطي‌تر ماركسيسم سنتي، ماركوزه از نيروهاي اقليت يكپارچه نشده، بيگانه‌ها و روشنفكران راديكال دفاع كرد و كوشيد انديشه و رفتار مخالفت‌آميز را با پشتيباني از تفكر و مخالفت راديكال پر و بال دهد.
«انـســـان تـــك‌ســـاحـتــي» را ماركسيست‌هاي سنتي و نظريه‌پردازان متفاوت سياسي و تعهدات نظري به شدت نقد كردند. جدا از بدبيني، اين كتاب بر چپ نو تاثير بسياري گذاشت همچنان كه ناكامي فزايندهء آن‌ها را در جوامع سرمايه‌داري و جوامع كمونيستي شوروي به روشني بيان كرد. اما ماركوزه به دفاع از ضروريات تغيير انقلابي ادامه داد و از نيروهاي نوظهور گروه‌هاي مخالف راديكال دفاع كرد و به اين ترتيب او را به نفرت از نيروهاي تشكيلات و احترام به راديكال‌هاي جديد جلب كرد.
چپ نو و سياست راديكال
به دنبال «انسان تك‌ساحتي» مجموعه كتاب‌ها و مقاله‌هايي منتشر شد كه به روشني بيانگر سياست چپ نو و نقد جوامع سرمايه‌داري بودند، از جمله «تحمل سركوبگر» 19655)، «جستار دربارهء رهايي» 19699) و «ضدانقلاب و طغيان» 19722.) «تحمل سركوبگر» به لـيبـراليسـم و كساني حمله برد كه موضع‌گيري طي مجادله‌هاي سال‌هاي 1960 را مردود شمردند. اين كتاب ماركوزه را در مـقام راديكال سازش‌ناپذير و ايدئولوگ چپ به شهرت رساند. «جستار دربـارهء رهـايـي» همـهء جنبـش‌هاي رهايي‌بخش موجود از ويت‌كونگ تا هيپي‌ها را ستود و بسياري از راديكال‌ها را شــادمــان كــرد، در حــالـي كـه آكادميك‌هاي تشكيلات و كساني را كه با جنبش‌هاي سال‌هاي 1960 مخالفت كردند دلسردتر كرد.
«ضدانقلاب و طغيان» در مقابل، به روشني از واقع‌گرايي جديد مي‌گويد كه در اوايل سال‌هاي 1960 شروع شده بود، زماني كه روشن شده بود كه افراطي‌ترين اميدهاي سال‌هاي 1960 با گرايش به جناح راست و «ضدانقلاب» در برابر سال‌هاي 1960 بر باد رفته بود.
در1965، برانديس قرارداد تدريس ماركوزه را تجديد نكرد و او كمي بعد در دانشگاه كلمبيا در لاجودا موقعيت مـنـاسبي به دست آورد و تا زمان بازنشستگي‌اش در دههء1970 آنجا ماند. طي اين دوره - از بيش‌تر‌ين نفوذش - نيز ماركوزه تعدادي مقاله انتشار داد و با سخنراني به دانشجويان راديكال از سراسر جهان توصيه‌هايي كرد. بسيار سفر رفت و دربارهء كارش اغلب در رسانه‌ها بحث مي‌شد; او يكي از معدود روشنفكران آمريكايي بود كه به چنين توجهي نايل آمد. ماركوزه هرگز از سرسپردگي و ديدگاه‌انقلابي‌اش دست نكشيد و تا زمان مرگش به دفاع از نظريهء ماركس و سوسياليسم اختيار باور ادامه داد. مــاركــوزه مـدرسـي فـرهمنـد (كاريزماتيك) بود و دانشجويانش به مشاغل دانشگاهي مهمي رسيدند و با دفاع از انديشه‌هايش، از او در حيات روشنفكري ايالات متحده نيرويي عظيم ساختند.
ماركوزه همچنين بيش‌تر كارش را به زيـبـايي‌شناسي اختصاص داد. در آخرين كتابش، «بعد زيبايي‌شناختي» 19799)، به اختصار دفاعش را از امـكـانات نهفتهء رهايي‌بخش شكل زيبايي‌شناختي در به اصطلاح «فرهنگ والا»‌جمع‌بندي كرد. ماركوزه انديشيد كه بهترين سنت بورژوايي هنر در خود اسناد محكوميت مهم جامعهء بورژوايي و ديدگاه‌هاي رهايي‌بخش دربارهء جامعهء بهتر را دارد. بنابراين كوشيد از اهميت هنر بزرگ براي فرافكني رهايي دفاع كند و استدلال كرد كه انقلاب فرهنگي بخش حياتي سياست انقلابي است.
كـار ماركوزه در فلسفه و نظريهء اجتماعي بحث و جدلي تند پديد آورد و بيش‌تر مطالعات مربوط به كارش سخت جهت‌دار و فراوان فرقه‌گرايانه‌اند. هر چند بيش‌تر جدل‌ها و نقدهايش جوامع سرمايه‌داري معاصر و دفاع از تغيير اجتماعي راديكال را دربرمي‌گيرد، در بازنگري، ماركوزه انبوه كارهايي پيچيده و چندوجهي از خود به جا گذاشت كه مي‌توان آن را با ميراث ارنست بلوخ، جرج لوكاچ، آدورنو و والتر بنيامين قياس كرد.
ميراث ماركوزه
از زمان مرگش در 1979، نفوذ هربرت ماركوزه همواره كاهش يافته است. اندازه‌اي كه به كارهايش در محافل پيشرو بي‌اعتنايي شده شگفت‌انگيز است، در صورتي كه ماركوزه يكي از پرنفوذترين نظريه‌پردازان راديكال در سال‌هاي 1960 بود و كارش در سال‌هاي 1970 هم موضوعي جذاب و مجادله‌برانگيز تلقي مي‌شد. اما راه جنبش‌هاي انقلابي كه خود را با آن‌ها درگير كرده بود به كسوف ماركوزه از نظر مقبوليت ياري مي‌رساند. فقدان متن‌ها و نشرهاي تازه هم دخيل بوده است. پس از مدتي ترجمه‌هاي فراواني از آثار بنيامين، آدورنو و هابرماس طي دههء اخير در دسترس قرار گرفت، طبع‌هاي تازه اندكي از مطالب ترجمه نشده يا جمع‌آوري نشدهء ماركوزه هم بود، هر چند جرياني تغييرناپذير در باب ماركوزه وجود داشت . به علاوه، در حالي كه گرايش فراواني به نوشته‌هاي فوكو، دريدا، بودريار، ليوتار و _ديگر نظريه‌پردازان «پسامدرن» يا _«پسا ساختارگراي» فرانسوي وجود داشت، ماركوزه در مباحث باب روز مربوط به انديشهء مدرن و پسامدرن نمي‌گنجيد.
بـرخـلاف آدورنـو، مـاركـوزه بـر حمله‌هاي پسامدرن بر عقل پيش‌دستي نكرد و ديالكتيك او «منفي» نبود. بيش از هر چيز بر پروژهء عقل بازسازي كننده و تثبيت بديل‌هاي آرمان‌شهري در جامعهء موجود تاكيد داشت تخيلي ديالكتيكي كه از رونق افتاده است در دوراني كه انديشهء تماميت‌خواه و ديدگاه‌هاي كلان در باب رهايي و نوسازي اجتماعي را باز مي‌نماياند.
بي‌توجهي به ماركوزه شايد با انتشار انـبـوهـي از مطالب منتشر نشده و ناشناخته‌اش جبران شود كه در آرشيو او در Statsbibliothek فرانكفورت پيدا شده است. در تابستان 1989 و 1991 و اواخر 1990 مطالب بايگاني شده را بررسي كردم و از مقدار متون منتشر نشدهء ارزشمند شگفت‌زده شدم. آرشيو ماركوزه گـنجينه است و طرح‌ها در راتلج تكميل شده اند تا مجلاتي از مطالب منتشر شوند. بعضي دست‌نوشته‌هاي بسيار جالب دربارهء جنگ، فن‌آوري و حكومت تماميت خواه از سال‌هاي 1940 و بعضي دست‌نوشته‌هاي منتشر نشده در قالب كتاب، مقاله و سخنراني از سال‌هاي 1960 و 1970 شايد ما را به نوزايي ماركوزه رهنمون سازد يا دست آخر در جالب بودن آثارش ما را بيدار كند.
اين بازگشت به ماركوزه موجه است. نخست، چون او روي مطالبش نشاني مي‌نويسد تا با نظريه و سياست معاصر ربط داده شود و دست‌نوشته‌هاي منتشر نشده هم بسياري از مطالب مربوط به مناسبات معاصر را شامل مي‌شود كه مي‌تواند مبناي نوزايي شگفتي در انديشهء ماركوزه واقع شود (نمونه‌هايي از اين ارتباط ماركوزه را با دنياي معاصر در بررسي‌هاي بوكينا و ليوك، 1994 ببينيد.) دوم اين كه ماركوزه ديدگاه‌هاي فلسفي جامعي دربارهء سلطه و رهايي، روش‌و چارچوبي محكم براي تحليل جامعهء معاصر و ديدگاهي براي رهايي تدارك مي‌بيند كه غني‌تر از ماركسيسم كلاسيك، ديـدگاه‌هاي ديگر نظريهء انتقادي و ديـدگـاه‌هـاي جاري در باب نظريهء پسامدرن است.
اين يعني ماركوزه ديدگاه‌هاي فلسفي پرمايه‌اي دربارهء انسان‌ها و مناسباتشان با طبيعت و جامعه و همچنين نظريهء اجتماعي و سياست راديكال واقعي عرضه مي‌كند. در بازنگري، ديد ماركوزه از رهايي-از شكوفايي تام فرد در جامعهء غيرسركوبگر-كارش را متمايز مي‌كند، همراه با نقد هوشمندانه بر شكل‌هاي موجود سلطه و ظلم و جور و در اين روايت در مقام فيلسوف نيروهاي سلطه و رهايي پديدار مي‌شود. ابتدا، كار ماركوزهء فيلسوف از تحليل‌تجربي مداوم بعضي روايت‌هاي نظريهء ماركسيستي بي‌بهره بود و بعد تحليل مفهومي جزيي بعضي روايت‌هاي نظريهء سياسي پيدا شد. با اين همه، نشان داد كه چگونه علم، فن‌آوري و نظريه در خود ساحتي سياسي دارند و مجموعه‌اي كامل از تحليل سياسي و ايدئولوژيك برخي شكل‌هاي مشخص جامعه، فرهنگ و انديشه در دوراني پرآشوب ارايه داد كه در آن زيست و همواره براي جهاني بهتر مبارزه كرد.
بنابراين، بر اين باورم كه ماركوزه راهـي براي محدوديت‌هاي بعضي گونه‌هاي رايج فلسفه و نظريهء اجتماعي پيدا مي‌كند و اين‌كه نوشته‌هايش براي مناسبات سياسي و نظري عصر حاضر نقطهء آغازي قابل قبول است. به ويژه، بيانات فلسفي‌اش همراه با نظريهء اجتماعي، نقد فرهنگي و سياست راديكال به نظر مي‌آيد ميراثي ماندگار باشد. در حالي كه بخش‌بندي‌هاي عمدهء كار آكادميك فلسفه را از رشته‌هاي ديگر - و ديگر رشته‌ها را از فلسفه - جدا مي‌كند، ماركوزه و نظريه‌پردازان انتقادي با نظريهء اجتماعي و نقد فرهنگي فلسفه‌اي با كاركردي مهم تدارك مي‌بينند و ديدگاه‌هاي فلسفي را در تعامل با تحليل‌هاي عيني جامعه، سياست و فرهنگ در عصر حاضر گـستـرش مـي‌بخشند. اين رويكرد ديالكتيكي، به اين ترتيب، فلسفه را در زمـرهء كـاركـردهـاي مـداوم و مهـم گـفتمـان‌هاي نظري عصر ما قرار مي‌دهد.
به علاوه، ماركوزه در مقام تحليل‌گري تيزهوش و حتي پيشگو جلوه مي‌كند. او يكي از نخستين چپي‌هايي بود كه هم نقدي هوشمندانه بر ماركسيسم شـوروي كـرد و هـم گـرايـش‌هاي رهايي‌بخش را در اتحاد شوروي از پيش گفت. (نگاه كنيد به ماركوزه، 1958) پس از شورش هلند و مجارستان در 1956 كه بي‌رحمانه فروخوابيد، برخي گمان بردند كه خروشچف بايد برنامه‌اش بيش از هر چيز استالين‌زدايي و سركوب باشد. اما ماركوزه موافق نبود و در 1958 نوشت: «شتاب وقايع اروپاي شرقي احتمال دارد كاهش يابد و شايد حتي از برخي لحاظ استالين‌زدايي بنمايد; به ويژه از نظر استراتژي بين‌المللي، «سنگدلي» چشم‌گيري را شاهد بوديم. اما اگر تحليل ما درست باشد، گرايش اصلي ادامه خواهد يافت و ديگر بار خود را تحكيم خواهد كرد. با توجه به تحولات داخلي شوروي در حال حاضر اين يعني«تداوم و رهبري جمعي، قدرت پـليـس مخفـي، مـركـزيـت‌زدايي، اصـلاحات مشروع، آسان‌گيري در سانسور و آزادسازي حيات فرهنگي.» (ماركوزه، 1958، ص 174)
تا اندازه‌اي به عنوان واكنش به فروپاشي كمونيسم و تا اندازه‌اي بر اثر اوضاع اقتصادي و تكنولوژيك جديد، نظام سرمايه‌داري دستخوش بي‌نظمي و سازمان‌دهي مجدد شده است. وفاداري ماركوزه به ماركسيسم همواره او را به تـحليـل اوضـاع جـديد در جوامع سرمايه‌داري رهنمون ساخته است كه از ماركس سر برآورده بود. نظريهء اجتماعي به اين ترتيب امروزه مي‌تواند در توسعهء‌نظريه‌هاي انتقادي جامعهء مـعـاصـر كه تحليل‌هاي مربوط به دگرگوني‌هاي سرمايه‌داري و برآمدن نظام جهان اقتصادي فراگير جديد را موجب شده است بر سنت ماركوزه‌اي بنا شود. از نظر ماركوزه، نظريهء اجتماعي به كل تاريخي بود و بايد پديده‌هاي اصلي عصر حاضر و تغييرات ناشي از شكل‌بندي‌هاي اجتماعي پيشين را به صورت مفهوم درآورد. در حالي كه نظريه‌هاي پسامدرن بودريار و ليوتار مدعي مي‌شوند كه گسستگي در تاريخ بديهي است، آن‌ها در تحليل مؤلفه‌هاي اصلي تغييراتي كه پيش مي‌آيند ناكام مي‌شوند; با بودريار حتي «پايان اقتصاد سياسي» اعلام مي‌شود. بر عكس، ماركوزه همواره كوشيد شكل‌هاي متغير سرمايه‌داري را تحليل كند و تغييرات اجتماعي و فرهنگي را به تغييرات اقتصادي ربط دهد.
اما ماركوزه هميشه توجهي ويژه به نقش مهم فن‌آوري در سازمان‌دهي جوامع معاصر مبذول داشت و با ظهور فن‌آوري‌هاي جديد در زمانهء ما تاكيد ماركوزه‌اي بر رابطهء ميان فن‌آوري، اقتصاد، فرهنگ و زندگي روزمره به ويژه مـهـم اسـت. مـاركوزه همچنين به شكل‌هاي جديد فرهنگ و راه‌هايي كه فرهنگ ابزارهاي مراقبت و رهايي را با هم فراهم آورد توجه نشان داد. گسترش فـن‌آوري‌هـاي رسانه‌هاي جديد و شكل‌هاي فرهنگي در سال‌هاي اخير نيز نياز به ديدگاهي ماركوزه‌اي دارد تا امـكـانـات نهفتـه‌شان براي تغيير اجتماعي تدريجي و امكانات مربوط به شكل‌هاي كارآمدتر سلطهء اجتماعي هر دو جـذب شوند. در عين حال كه نظريه‌هاي پسامدرن نيز فن‌آوري‌هاي جديد را شرح مي‌دهند، ماركوزه همواره اقتصاد را به فرهنگ و فن‌آوري مربوط ساخت، با در نظر گرفتن همزمان امكانات بالقوهء سلطه‌جو و رهايي‌بخش، در حالي كه نظريه‌پردازي چون بودريار تك‌ساحتي‌اند، اغلب گرفتار جبر تكنولوژيك و نگرش جامعه و فرهنگ مي‌شوند و توفيق نمي‌يابند امكانات بالقوهء مثبت و رهايي بخش را ببينند.
سرانجام، در حالي كه روايت‌هاي نظريهء پسامدرن، از جمله بودريار، از سياست راديكال چشم پوشيده‌اند، ماركوزه همواره كوشيد نظريهء انتقادي‌اش را با راديكال‌ترين جنبش‌هاي سياسي روز مربوط كند تا به اين ترتيب فلسفه و نظريهء اجتماعي‌اش را سياسي كند. بنابراين، به نظرم انديشهء ماركوزه دوام دارد تا براي نظريه و سياست راديكال در عصر حاضر منابعي مهم و انگيزه تـدارك ببينـد. مـاركـوزه پـذيـراي جريان‌هاي سياسي و نظري جديد بود و همچنان به نظريه‌هايي كه معتقد بود منبع الهام و اساس وظايف را در عصر حاضر مهيا مي‌كنند وفادار ماند. در نتيجه، چنان‌چه با مشكلات نظري و سياسي روز رويارو مي‌شويم، معتقدم آثار هربرت ماركوزه منابعي مهم براي وضع موجود ما فراهم مي‌آورد و اين‌كه نوزايي ماركوزه‌اي مي‌تواند الهام‌بخش نظريه‌ها و سياست جديد در عصر حاضر باشد و فلسفه‌اي قاره‌اي با انگيزه‌ها و وظايفي جديد تدارك ببيند.
منابع:

هربرت ماركوزه در سال‌هاي 1960 در مقام فيلسوف، نظريه‌پرداز اجتماعي و فعال سياسي به شهرت جهاني دست يافت و در رسانه‌ها به عنوان «پدر چپ نو» بلندآوازه شد. ماركوزه، استاد دانشگاه و نويسندهء شماري كتاب و مقاله، زماني در ايالات متحده به دو دليل انگشت‌نما بود: هم بر «چپ نو» تاثيرگذار بود، ‌هم از آن دفاع مي‌كرد. نظريه‌اش دربارهء جامعهء «تك‌ساحتي» ديدگاه‌هايي انتقادي دربارهء جوامع سرمايه‌داري و كمونيستي دولتي معاصر به دست داد و توجهش به «حق انتخاب بزرگ» او را در مقام نظريه‌پرداز تغيير انقلابي و «رهايي از دولت مرفه» پرآوازه كرد. در نتيجه، او به يكي از پرنفوذترين روشنفكران ايالات متحده در سال‌هاي 1960 و 1970 بدل شد. اما در نهايت، شايد هنوز سهمش در فلسفه مهم‌تر باشد. در اين مدخل، سهم ماركوزه، در فلسفهء معاصر و جايگاهش در روايت فلسفهء قاره‌اي =[ اروپا به جز بريتانيا] مورد بررسي قرار گرفته است.
نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:19 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

مدرنیته

عاملین مدرنیته در ایران

معنای مدرنیته چیست ؟ عصر مدرن از چه زمانی آغاز شد ؟ آیا عصر حاضر ، عصر مدرنیته است و ما انسانهای مدرنی می باشیم ؟ این پرسشها ذهن بسیاری از متفکران اجتماعی بالاخص جامعه شناسان را به مشغول کرده است . باید این را در نظر گرفت که علم جامعه شناسی پدیده ایی است برای تفسیر جهان قرن 19 که به سمت صنعتی شدن و فردگرایی و حکومتهای دموکراتیک حرکت می کند . و این معماران فقط خوب می دیدند و در عالم انتزاع مدل سازی می نمودند که همچون تاریخ نویسان با آن تفاوت که مزد بگیر قدرتمندان نبودند و لی دارای یک متدلوژی و هستی شناسی منظم بودند . در هر صورت گویند که علم زمانی پدید آمد که ان واقعه رخ داد و بشر دانا اگر هم از واقعه ایی سخن رانده بر اساس داده های ناقصی است که فقط می خواهد پیش بینی کنند و اجتماعی انسانی را هوشیار نمایند که برای جلوگیری از آن واقعه خطرناک پادزهری براساس دستور العملی تجربی و عینی و براساس معرفت شناختی آن جامعه اجرا نمایند . به هر صورت باید در علم جامعه شناسی  ماکس وبر  ، کارل مارکس و امیل دورکیم را نظریه پردازان مدرنیته بدانیم .
بینش آنها درباره ماهیت جامعه مدرن در درک جهان اجتماعی که ما در آن به سر می بریم بسیار  گرانبهاست . جامعه مدرن با صنعتی شدن و حرکت توسعه و فناوری تحقق یافته است و با آرمانها و آمال های دموکراسی ارتباط نزدیکی با مدرنیته است.
مدرنیته در اندیشه آن است که رابطه افراد با دیگران و جامعه شناسان را با ارتقای سطح فردگرایی ارگانیکی از نو شکل بدهد. بدین سان باید مدرنیته را ترکیبی از جامعه صنعتی ، سطح بالایی از شعور فردگرایی و آستانه بالای قدرت سیاسی و اجتماعی در پذیرش دموکراسی دانست . این شاخص های کیفی را می توان نمادی از جامعه مدرن نامید . با بیان ادله ها به بررسی اجمالی افرادی می پردازیم که در یاران مبدعان مدرنیته در ایران بودند . ولی در هر صورتی ناکام ماندند ما کاری نداریم کسانی بودند که تخم تفکر عقب ماندگی ایران و پیشرفت غرب را در ذهن عامه مردم ایران کاشتند . . و در یک جمله کوتاه مهمترین عامل ناکامی آنها از نگاه کلان که جو جامعه سیاسی ایران در آن زمانها بر محور نادانی و نفاق و تباهی اخلاقی بزرگان ایران می گذشت .  مبدعین مدرنیته هر متفکری بر اساس پیش فرض ذهنی خود زمانی را مبدا ظهور مدرنیته می داند ولی آنچه که بین اکثر متفکران ایرانی متواتر است از زمان حمله روس به ایران و وشکستهای پی در پی ایرانیان می باشد که من هم با این برهه از زمان موافقم الان بحث نام کنم بلکه در طول مقاله ادله خود را بیان برهان عرض مینمایم  .  اکثر متفکرین اجتماعی در ایران          متّفق القول  قبول دلرند که میرزا عیسی قائم مقام ( پدر قائم مقام ) ، عباس میرزا ، قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان فراهانی ( امیر کبیر ) مبدعین تفکر مدرن در ایران می باشند . ولی باید گفت که نسبت هر کدام از اینها برای جواب سوال ما پیرامون مبدا مدرنیته در ایران تفاوت دارد . باید گفت مهمترین سوال و مبدا در این سوال مدرنیته در ایران سوال معروف عباس میرزا که از سفیر فرانسه پرسید که " ای غریبه به من بگو که در دنیا چه اتفاقی افتاده و چرا همیشه ما شکست می خوریم ؟ " . به زعم متفکرین ایرانی این سوال مهم و بسی سرنوشت ساز پیرامون مبدا فکری و نظری مدرنیته در ایران است .
در نگاه دکتر سید جواد طباطبایی ( فیلسوف سیاسی معاصر ایرانی ) معتقد است که این سوال عباس میرزا بر اساس سنت فکری قدمایی ایرانی یعنی همان تفکر عرفانی _ فقهی نیست بلکه این سوال در خلا به ذهن عباس میرزا خطور کرده و ذهن عباس میرزا بر اساس تجربه سیاسی و حکومت داری آماده و پذیرش چنین سوالی بود . دلیل آن بر این برهان استوار است که یکی از مهم ترین دلایل انحطاط سیاسی قاجاریه و ایران در این می باشد که ولیعهد اکثر اوقات تا قبل از ورود به سلطنت در حرمسرا در کنار زنان و خواجه گان دربار بزرگ می شدند ولی پدر عباس میرزا وی را در سن 12 سالگی از حرمسرا خارج نمود و به همراه میرزا عیسی قائم مقام ( پدر قائم مقام فراهانی ) به مرکز دارالسلطنه تبریز که مرکز مهم توزیع قدرت و ثروت بود فرستاد و بر اساس گواه تاریخی تفکرات مدرن در ایران اول از تبریز به تمام ایران فرستاده می شد و تبریز در آن زمان منبع مهم فکری و حتی تفکری مشروطه طلبی در ایران بود و مهم ترین آن نزدیک بودن به مراکز صنعتی ( World System   ) دنیا یعنی غرب بود و در همان زمان قاجار دارالسلطنه تبریز دارای تفکری پیشرو تر نسبت به دارالسلطنه تبریز در امر حکومت داری دارا بود . و این سوال مهم عباس میرزا مبدا مهم برای ورود تفکر ابزار مدرنیته در ایران می باشد . باید گفت که نبود سوال در جامعه یعنی نبود آگاهی و عباس میرزا این آگاهی را در شکست از روسها فهمید آن هم بر اساس تجربه نه دانایی . در هر صورت با این سوال مهم تاریخی می توان آگاهی در دارالسلطنه تبریز پدیدار گردید و به این فکر فرو رفتند که چرا ایرانیان عقب مانده اند و غرب خیلی راحت بر ما چیره می شود . و پاسخ را در غرب یافتند .
به زعم دکتر سید جواد طباطبایی که مبدا اصلاحات سیاسی در ایران از دارالسلطنه تبریز آغاز شد . میرزا عیسی معتقد بود که باید برای اداره ایران بر اساس یک نظام فکری متفاوت عمل نمود و اصلاحات را انجام داد و او توانست دارالسلطنه تبریز را بیرون میدان جاذبه " بساط کهنه " دربار تهران به کانونی برای " طرح نو " تبدیل کند . میرزا عیسی برای اولین بار از همین دارالسلطنه افرادی را به عنوان دانشجو به خارج از کشور فرستاد مه همین دانشجویان برگشته از غرب پایه گذاران اصلی مشروطه در ایران بودند و این دانشجویان دارای تصوری جدید از حکومت داری بودند و آن نظام " قانون " بود .
این دانشجویان به سوال مبهم عباس میرزا پاسخ دادند که در غرب نهادهایی ایجاد شده متنی بر حکومت قانون به عبارت دیگر مشروطیت ، قدرت شاه را مشروط به قانون اساسی می کرد که یکی از این دانشجویان مستشارالدوله بو و گفت : " قانون " 
با این تفاسیر باید  به این فکر فرو رفت و این سوال را علمای اجتماعی پاسخ دهند که چه شد ما نتوانستیم جواب سوال عباس میرزا را از داخل ایران پاسخ دهیم و مجبور شدیم که از خارج از ایران به این سوال پاسخ داده شود و چرا سنت تفکری قدمایی ما پاسخگویی این مسائل نبود و از تحولات سریع جهانی عقب ماند . و تا الان در حال درجا زدن می باشد .
در هر صورت بعد از مرگ قائم مقام و شروع شدن صدارت ناصرالدین شاه قاجار مردی به عرصه حکومت داری قدم نهاد که پا بر شانه های موسسان تفکر مدرن در ایران گذاشت و دغدغه های آنان را عملی نمود و عامل مهم و تاثیر گذار در مدرنیته و تحولات سیاسی اجتماعی در ایران بود و خیلی از اعمال و کنش های او مبدا عملیاتی شدن مدرنیته در ایران می باشد .
میرزا تقی خان در تاریخ 21 ذیقعده 1264 مطابق با اکتبر 1848 ( همزمان با این اسپنسر ، مارکس ، آگوست کنت ، نیچه ، ادیسون ، بنز ، میشلن ، ولتر ، روسو ، هگل و کانت ) او به مدت سه سال و یک ماه و 27 روز همچون ستاره ایی بر شب تاریک این مرز و بوم سوسو می کردو می درخشید . امیر کبیر را می توان مردی دانست که در دوره نادانی ان زمان ملت و سلطنت تنها عامل مدرنیته در ایران بود ، اگر میرزا عیسی قائم مقام ، قائم مقام فراهانی و عباس میرزا را تئوری پردازانی که مانند کسانی بودند که این زمین را آماده برای کاشتن دانه مدرنیته می کردند ، امیر کبیر دانه را کاشت ولی نتوانست خود برداشت کند که ولی چه حیرانی که تا امروز هیچکس نتوانسته است بر این زمین دانه ها، مدرنیته را بپروراند و هر بار که خود را آماده برای درو کردن می نمود دچار نوعی آفت شده ، محصول و خود خاک را دچار فرسایش می نمود  و درو کننده را ناکام و دل زده و یا دچار تیر غیب نموده . . در هر نگاه دلایل شکست اصلاحات امیر کبیر در این مقال نمی گنجاید و باید در جای دیگر چالش کرد.
امیر کبیر در زمانی به صدارت رسید که در غرب دانه های کاشته شده به ثمر رسیده بود و سخت کوشی در کار ، " شرعیات " آئین سرمایه داری نوین شده بود . دولتمردان غربی در حالی به رقابت با همدیگر در زمینه توسعه علوم و فنون نظامی و صنعتی با کشورهای هم سطح و رقیب خود بودند و از نو آوران فکری و تجربی حمایت می کردند . دیگر در علم روش تائید قدما به کلی مطرود و متروک شده روش صاحبان علم در کل تجربه ، آزمایش ، روش ریاضی و استنتاج منطقی به همراه عواید " سود " گریز ناپذیر بود. دیگر در غرب سلطنت را موهبت الهی نمی دانستند ، بلکه حکومت وابسته به مشروعیتی بود که از طرف مردم به پادشاه  واگذار می شد و نهاد سلطنت مجبور که حافظ حقوق مردم و سرمایه آنها باشد . و بر همین اساس تفکیک قوا را لازم و ملزوم این نوع دولتها می دانستند .
نفع جامعه را در آموزش و پروش و نشر آگاهی می دانستند و در کنار آموزش عمومی و آموزش تکنیکی ، قدرت طلبی ، لذت بردن از زندگی ، سود جویی و ماجراجویی و روحیه پشتکار را به مردم می آموختند .
ولی از آن طرف در ایران وضع صدارت امیرکبیر بر چند روستا و قبیله و ایل را بر عهده داشت که دارای مردمی با فرهنگ انسانهای غار نشین ، و شاه ایران آن زمان که فرهنگ ایلیاتی را با خود به کاخ گلستان آورده بود عیاشی را در زمره کارهای مهم خود قرار داده بود .
شعرا و ادبا در آن زمان در فقر و مسکنت و دریوزگی و گدایی بودند . علم روز عبارت بود از جن گیری ، دعانویسی ، آداب طهارت ، مارنویسی و ...... ولی امیرکبیر با خیالاتی که در « کتابچه خیالات اتابکی»  داشت آرام آرام شروع کرد. او برای اداره کشور و نجات آن از وابستگی و کوتاه کردن دست توطئه گران خارجی آگاه و ابله داخلی که با دستورات سفارتخانه های خارجی هماهنگ بودند برای جبران این عقب ماندگی نظریه داشت . امیر از عمق فرمول رشد غرب بااطلاع بود ، و اوضاع ویران ایران را نیز به خوبی می شناخت . هرچه بود او شاگرد قائم مقام فراهانی بود و آئین صدارت ورزی را از کودکی آموخته و سیاسی را در گوشت و پوست او جای داشت .
امیر به فراست دریافت که را رهایی از چنگ غرب قوی شدن و صنعتی شدن و بی نیاز شدن در تمام زمینه ست . و می دانست که زمینه اصلی کارزار وی با غرب ، ابزار نظامی نیست ، معرکه اصلی پیکار اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی است . بنابراین در تمام زمینه ها شروع به کار کرد .
فریدون آدمیت در کتاب امیر کبیر و ایران  می گوید :« اهمیت مقام تاریخی امیر به سه چیز است  نوآوری در راه رشد فرهنگ و صنعت جدید ، پاسداری هویت ملی و استقلال سیاسی ایران در مقابله تعرض غربی و  اصلاحات سیاسی ، مبارزه با فساد اخلاقی مدنی  [ 112: 2 ]
واتسون مورخ و نویسنده انگلیسی در مورد امیر می گوید : « در میان همه رجال اخیر مشرق زمین و زمام داران ایران که نامشان در تاریخ جدید ثبت شده است ، میرزا تقی خان امیر نظام بی همتا ست . دیوجانس ، روز روشن با چراغ در پی او می گشت . به حقیقت سزاوار است که به عنوان اشرف مخلوقات شاید به کار آید ، بزرگوار مردی بود [ 111: 2 ]
به هر صورت بخواهیم در مورد دستاوردهای صدارت امیر نظام صحبت کنیم مقاله به درازا خواهد کشید . بر همین اساس و فقط برای آگاهی و آشنایی با این دستاوردهای صدر اعظم که سه سال اندی صدارت کرد را لیست می کنیم و چه حیف که اگر افزونتر از این عمر داشت که چه می کرد ؟ ولی که صد حیف عجل مهلتش نداد !!!!
در اول مراحل اصلاحات امیرکبیر فقط بگوییم در سال نخست صدارت امیر وی 200 هزار تومان برای مملکت عایدی داشت . با این اوصاف زمینه های اصلاحات امیر کبیر به شرح زیر می باشد :
1- آرام کردن مملکت و از پای درآوردن یاغیان و گردنکشان
2- اصلاح ساختار اقتصادی
3- محدود کردن مستمری بگیران
4- قانون گمرک
5- توسعه کشاورزی
6- توسعه صنایع جدید
7- رونق تجارت ( بخصوص صادرات )
8- پایه گذاری بودجه نویسی منظم
9- انسجام نیروی نظامی کشور و پایه ریزی نیروی دریایی ( قوه بحریه ) و تاسیس مدرسه ای برای تدریس علوم نظامی زیر نظر مستشاران انگلیسی
10- تاسیس دارالفنون اولین دانشکده ایران
11- تاسیس کارخانه اسلحه سازی در تهران ، اصفهان ، فارس و خراسان
12- پایه گذاری دیوان عدالت
13- طرح آبله کوبی برای تمام ایرانیان
14- مبارزه با فساد ، رشوه خواری ، زور و بی عدالتی
15- فرستادن پزشک ایرانی و فرنگی به روستا ها و تهیه بروشور بهداشتی
16- تهیه شناسنامه بهداشتی
17- تاسیس چاپارخانه که هم مسئولیت پست را داشت و هم مسافر می برد
18- مرسوم کردن گذرنامه برای مسافرتهای خارج از کشور
19- ساخت پلها ، نهرها ( نهر کرج ) بیمارستانها و مجتمع های صنعتی
20- پایه گذاری اطلاع رسانی ، وقایع نگاری و خفیه نویسی
21- خرید 293 کتاب و 123 نقشه جغرافیایی
22- چاپ اولین روزنامه ایرانی

* (  این لیست اقدامات اصلاحی امیرکبیر خلاصه و طبقه بندی شده  از کتاب کشته گان برسر قدرت مسعود بهنود فصل دوم : امیر کبیر می باشد . ) *

و باز هم چه حیف که امیر ملعبه دست هوس بازی و عیاشی شاه جوانی شد. که تمام ذکر و خیر عیاشی می بود شاه در مستی تمام ، حکم قتل مردی را صادر نمود که اگر زنده می ماند هم باعث عزت ایران میشد و در تاریخ سلسله قاجار با ارج و قرب به ثبت می رسید و مهم تر اینکه نام ناصر الدین شاه به عنوان شاه بزرگ ایران که در سودای پیشرفت و عزتمندی مملکت خود می باشد نوشته می شد همچون در کنار نام کوروش  کبیر  و داریوش  و شاید با اجرای تمام اصلاحات امیر کبیر سرنوشت سیاسی ایران را جوری دیگر رقم میزد و باعث سربلندی نهاد سلطنت در ایران می شد .
اما زمانی که شاه جوان هوشیار شد و شاهد عمل ننگین خود شد که کار از کار گذشته بود و رگ امیر را با تیغ جهالت  بریده بودند و گویند شاه ناصری تا آخر عمر دچار عذاب وجدان شدیدی شد که همیشه در انتخاب صدراعظم های خود سعی می نمود که افرادی را برگزیند که نشانی از رفتار و دغدغه های امیرکبیر را داشته باشند . ولی او نمی دانست که مادر روزگار انسانهای بزرگ را فقط یکبار می زاید .
واتسون در جای دیگر پیرامون امیر می گوید:« اگر میرزا تقی خان می ماند و اندیشه های خود را به انجام می رساند ، بدون تردید در زمره آن کسانی شمرده می شد که به عقیده برخی از سوی خدا به رسالت تاریخی برگزیده کشته شده اند .»
در هر صورت تاریخ شاهد این جنایت های سرنوشت ساز بوده و خواهد بود .اگر بخواهیم مهمترین دلیل به سرانجام نرسیدن تمام حرکتهای مردمی _ اصلاحی تاریخ ایران را در عصر حاضر بیان نماییم در این است که اکثر عاملین مدرنیته تا عصر حاضر پنداشته های خود را بر عرصه دیالکتیکی که تز آن سنت و آنتی تز مدرنیته  که سنتز آن جامعه مدرن و توسعه یافته است در این نظرگاه بین سنت و مدرنیته تضاد وجود دارد در این روش دارای خطای روش شناسی بالایی بوده است که حداقل بااین گزاره می توان ابطال اش نمود  ، در جوامع غربی که خود را زعمای مدرنیته می پندارند مدرنیته  آنها بر شانه های سنت ایستاده است و از نردبان سنت به آسمان مدرنیته رسیدند و هیچگاه تمام عرصه های سنتی را پاک نکردند بلکه آن دسته از سنتها را که با مدرنیته هم خوانی نداشت از صحنه اجتماعی حذف نمودند . و آن قسمتهای تطابق پذیر را نگه داشتند  . نمونه عالی آن هم خوانی در عصر حاضر را در کشورهای صنعتی چون ژاپن و توسعه یافته نیمه صنعتی همچون ترکیه ، هندوستان ، مالزی و اندونزی نگاه کرد .
به هر حال مدرنیته سرنوشت محتوم تمام بشریت است و هر کس در مقابل مدرنیته بخواهد بایستد      چرخ دنده های مدرنیته له می کند و یا به تعبیر کارل مارکس هرکس در مقابل مدرنیته بایستد دود می شود.


 

منابع استفاده شده :

1- بهنود ، مسعود / کشتگان بر سر قدرت ( از قائم مقام تا هویدا ) / انتشارات علم ( تهران ) /  چاپ اول 1378 .
2- رضا قلی ، علی / جامعه شناسی نخبه کشی / نشر نی ( تهران ) / چاپ هیجدهم 1380.
3- کیویستو ، پیتر / بنیادهای جامعه شناسی / منوچهر صبوری / نشر نی ( تهران ) / چاپ اول 1378.
4- طباطبایی ، سید جواد / دیباچه ایی بر نظریه انحطاط ایران ( جلد اول)/ انتشارات نگاه معاصر ( تهران ) / چاپ دوم 1381
5- طباطبایی ، سید جواد / بساط کهنه و طرح نو / سیاست نامه ویژه نامه روزنامه شرق / آذر ماه 1384.
6- طباطبایی ، سید جواد / دو نظام تولید دانش در ایران / روزنامه شرق / 22 اسفند 1383 /صفحه 18 (اندیشه )

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:6 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

فیدل امپریالیست

مرگ بر فیدل امپریالیست!

در راستای اینکه این بنده ی معیوب در حال حاضر به دلیل بیکاری مشغول مطالعه ی کتاب های متفاوت از چپ تا راست بوده و به شدت هم از آنها متاثر میباشم و همچنین به دلیل به بن بست رسیدن آرمانهایم به شدت در وضعیت تجدید نظر طلبی بوده و حتی یک سور به تروتسکی و کائوتسکی و بقیه زده ام. در جهتهای فوق و در جهت حمایت از همه ی امم و ملل مستضعف و زیر دست و غصب شده و غیره و ذالک از مردم لبنان هم حمایت به عمل می آوریم و در ادامه اقدام به سردادن شعار ضد امپریالیستی کرده و اعلام میداریم مرگ بر فیدل امپریالیست ، زنده باد همه!
من خبر دار شدم که یک سرهنگ دولت مصدق را منقرض کرد ، بنا براین میخواهم در این زمینه مقداری افشاگری و چیز بکنم و مشت محکم بزنم و همه را شفاف سازی بکنم ،که آن که مصدق را سقوط کرد، یک سرهنگ نبود ، بلکه یک سرلشکر بود که اولش آجودان بود و خیلی هم دبدبه و کبکبه داشت و فوق العاده آدم انسانی بود چون او(منظور از این "او" مصدق است) ملی گرا بود و مملکت را به استالین و کارل مارکس و گورباچف فروخت و انگلس هم بود که هنوز بر سر اسم کوچکش من شک دارم که فردریک بود یا فردریش یا فردریخ؟! ، ولی گذشته از این حرفها او هم از همان قماش بود و همه ملی گرای کمونیست کافر بودند و میخواستند مملکت را دو دستی به آن هوشی مینه (که نمیدانم چرا همه شان اینقدر اسمشان ضایع است) بدهند که او هم همه را سم پاچی (لطفاً بخوانید سم پاشی – توضیح از بنده ی معیوب) بکند و سر دسته ی همه ی اینها آلنده بود که میخواست سرب و قلع و آهن را هم ملی بکند و یکی پیدا شد و به او گفت : "آخه چرا اینجوری میکنی تو؟!" و او را نابود کرد و خیلی خوب کاری کرد و من از او ممنونم هر چند که او هم کافر بود و سگ آمریکای کمونیست بود که این اصلاحات را انداخت توی دامن ما و به اکبر گنجی (که کمونیست آمریکایی شد) یک قلم طلا جایزه داد، یکی نیست بگوید تو چرا از آنها قلم گرفتی مگر اینجا ما خودمان قلم نمیسازیم ؟! تو حتی اگر اتوموبیل و موبیل هم میخواستی ما خودمان داشتیم و مونتاژ میکنیم که من شنیده ام این مونتاژ کمونیست و کافر نیست و خوب است و من میخواهم به دیدن او بروم که با اکبر (منظور همان اکبر گنجی سابق است) صحبت بکند که دست از این کارهای وطن فروشی بردارد، مگر آمریکا ی کومونیست وطن را چقدر میخرد ؟! خب بیا ما خودمان قسطی باهات حساب میکنیم بیشتر هم میدهیم! جون تو!
اما من از بحث دور شدم و حالا میخواهم به آن دوباره نزدیک شوم که مهم است و آن لبنان است که صهیونی از آن فرار کرد و رفته به اسرائیل و میخواهد حالا اسرائیل را خراب کند و ما باید به ملت مستضعف اسرائیل کمک کنیم و آنها کومونیست را بیرون بکنند و امپریالیست ، قبلا یک بار آن "چه" این کار را کرد و اسم خودش را گذاشت "گوارا" و از قدیم گفته اند که آدم دنبال چیزی است که ندارد و او آنقدر آدم بداخم و گوشت تلخی بود که اسم خودش را گذاشت گوارا و من نمدانم آن "چه" دیگر چه صیغه ای بود ، اما این دوره گردی را بهر حال او شروع کرد و آخرش هم جانش را گذاشت سر این کار و آمریکای کومونیست که امپریالیست شد او را هلاک کرد و بعد او مُرد ولی حجاریان نمرد. باز صد رحمت به این بوش که انسان ابزارساز است و دلر (شاید هم دریل) میسازد. ولی گورباچف میرود توی تلوزیون و حرف میزند و البته یک کار خوب هم کرد و آن پروسترویکا بود و ریشه ی کومونیست را از بیخ در آورد اما من شنیده ام که دوباره دارد رشد میکند و سر بر می آورد و میوه میدهد حتی الان که دارد پاییز میشود و به زودی مدرسه ها باز میشود و باید از مردم پول نگیرند اما معلم ها هم خرج دارند و باید از دانش آموز پول بگیرند و بدهند به رئیسشان که مستحق است و معلمی که از دانش اموزش پول بگیرد معلم نیست بلکه استاد است و باید از او تشکر بشود چرا که مردی که در این دوره زمانه که مصرفگرایی همچون مار بووا بر زندگی همه چنبره زده، بتواند نان زن و بچه اش را در بیاورد خیلی مرد است و مرد و زن هم ندارد و هر کس این کار را بکند خیلی مرد میباشد به شرطی که در سیاست فرو نرود، آغا اصلاً ما را چه به سیاست و این جور چیز های کثیف؟! مال بد بیخ ریش صاحبش! ما فقط رای میدهیم و آن هم به کسی که روی سفره نفت میگذارد چون او میداند که از نفت بنزین و مواد پلاستیکی استخراج میشود و نان هم باید از آن استخراج کرد و هر کس گفت من پنجاه هزار تومن میدهم ، بدان که او نمیدهد چون پولش را ندارد و باید نفت را بدهد به فیدل و هوگو و جورج و کیم و ولادی و تونی خوشگله و آنگلا خانوم که آنها پولش را قسطی بدهند و او آن را تقسیم کند به هفتاد میلیون و اگر نفری پنجاه هزار تومان شد ، آن را میدهد به مردم ، خب این که معلوم است که نمیشود، این را حتی من هم میدانم. و یکی گفت من دموکراسی میدهم مردم بگذارند سر سفره و من تحقیق کردم فهمیدم که دموکراسی برای سلامتی ضرر دارد و خوردنش از ریشه ایراد دارد چون کومونیست آن را میخورد و نمیشود گذاشت سر سفره ، پس ما همه کار درستی کردیم که به نفت رای دادیم ولی نمدانم چرا او نفت را نمی آورد سر سفره و همه اش میرود به شهرستان و به همین دلیل رفتم شهرستان چون فکر کردم او نفت را اول میبرد به شهرستان و میگذارد سر سفره ی شهرستانیها ، پس من رفتم ، ولی آنجا هم من سفره را مورد مشاهده ی میدانی قرار دادم و دیدم دوغ است ، پرسیدم ، گفتند او اینجا نیامده و من فهیمدم به جای اتوبوس اردبیل سوار اتوبوس سنندج شده ام، پس رفتم اردبیل که او آنجا بود ولی آنجا هم نفت سر سفره نبود . اما من مطمئنم که کار یک ایرادی دارد و این کار کومونیستها و امپریالیست است چون ما اساساً اشتباه نمیکنیم و آنها غلط کردند.
مرگ بر کمونیست!
مرگ بر امپریالیست!
مرگ بر دموکراسی!
مرگ بر همه!

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:0 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

آثار صادق هدايت

 

آثار صادق هدايت


فوايد گياه خوارى

زنده به گور
     زنده به گور ( PDF )
     حاجى مراد ( PDF )
     اسير فرانسوى ( PDF )
     داود گوژپشت ( PDF )
     مادلن ( PDF )
     آتش پرست ( PDF )
     آبجى خانم ( PDF )
     مرده خورها ( PDF )

پروين دختر ساسان

اصفهان نصف جهان

سه قطره خون
     سه قطره خون ( PDF )
     گرداب ( PDF )
     داش آكل ( PDF )
     آينه ى شكسته ( PDF )
     طلب آمرزش ( PDF )
     لاله ( PDF )
     صورتك ها ( PDF )
     چنگال ( PDF )
     مردى كه نفسش را كشت ( PDF )
     محلل ( PDF )
     گجسته دژ ( PDF )

سايه روشن
     س. گ. ل. ل ( PDF )
     زنى كه مردش را گم كرد ( PDF )
     عروسك پشت پرده ( PDF )
     آفرينگان ( PDF )
     شب هاى ورامين ( PDF )
     آخرين لبخند
     پدران آدم ( PDF )

علويه خانم

ولنگارى
     قضيه ى مرغ روح
     قضيه ى زير بته
     فرهنگ فرهنگستان
     قضيه ى دست بر قضا
     قضيه ى خر دجال
     قضيه ى نمك تركى

نيرنگستان

مازيار ( با م. مينوى )

وغ وغ ساهاب
     تقديم نومچه ( صادق هدايت و مسعود فرزاد )
     قضيه ى كينگ كونگ
     قضيه ى قصه ى خاركن ( صادق هدايت )
     قضيه ى تيارت « طوفان عشق خون آلود »
     قضيه ى انتقام آرتيست
     قضيه ى خيابان لختى
     قضيه ى طبع شعر
     قضيه ى مرثيه ى شاعر
     قضيه ى چگونه يزغل متمول شد
     قضيه ى دوغلو
     قضيه ى جايزه ى نوبل
     قضيه ى جايزه ى نومچه ( صادق هدايت و مسعود فرزاد )
     قضيه ى آقاى ماتم پور ( مسعود فرزاد )
     قضيه ى گنج
     قضيه ى فرويديسم ( صادق هدايت؟ )
     قضيه ى موى دماغ
     قضيه ى شخص لادين و عاقبت اوى ( مسعود فرزاد )
     قضيه ى چهل دخترون ( مشهور به ملك القضايا ) ( مسعود فرزاد )
     قضيه ى تق ريز نومچه ( صادق هدايت و مسعود فرزاد )
     قضيه ى برنده ى لاتار
     قضيه ى داستان باستانى يا رومان تاريخى ( صادق هدايت )
     قضيه ى خواب راحت
     قضيه ى دكتر ورونف ( صادق هدايت؟ )
     قضيه ى آقا بالا و اولاده كمپانى ليميتد
     قضيه ى ميزان تروپ
     قضيه ى واى به حال نومچه ( صادق هدايت و مسعود فرزاد )
     قضيه ى عشق پاك
     قضيه ى ميزان العشق ( مبحث علمى ) ( صادق هدايت )
     قضيه ى اسم و فاميل
     قضيه ى اختلاط نومچه ( صادق هدايت و مسعود فرزاد )
     قضيه ى ويتامين
     قضيه ى ساق پا
     قضيه ى عوض كردن پيشونى ( صادق هدايت )
     قضيه ى رمان علمى
     قضيه ى كن فيكون ( مسعود فرزاد )

ترانه هاى خيام
     مقدمه
     خيام فيلسوف
     خيام شاعر
     راز آفرينش
     درد زندگی
     از ازل نوشته
     گردش دوران
     ذرات گردنده
     هرچه باداباد
     هيچ است
     دم را دريابيم

بوف كور

سگ ولگرد
     سگ ولگرد ( PDF )
     دن ژوان كرج ( PDF )
     بن بست ( PDF )
     كاتيا ( PDF )
     تخت ابونصر ( PDF )
     تجلى ( PDF )
     تاريك خانه ( PDF )
     ميهن پرست ( PDF )

زند و هومن يسن ( ترجمه از متن پهلوى )

كارنامه ى اردشير پاپكان ( ترجمه از متن پهلوى )

گروه محكومين ( با حسن قائميان )
     پيام كافكا ( صادق هدايت )
     گروه محكومين ( اثر فرانتس كافكا، ترجمه ى حسن قائميان )

مسخ ( با حسن قائميان )
     مسخ ( اثر كافكا، ترجمه ى هدايت )
     گراكوس شكارچى ( اثر كافكا، ترجمه ى هدايت )
     مهمان مردگان ( اثر كافكا، ترجمه ى قائميان )
     شمشير ( اثر كافكا، ترجمه ى قائميان )
     در كنيسه ى ما ( اثر كافكا، ترجمه ى قائميان )

كلاغ پير ( اثر لانژ كيلاند، ترجمه ی هدايت )
تمشك تيغ دار ( اثر چخوف، ترجمه ی هدايت )
مرداب حبشه ( اثر گ. شرو، ترجمه ی هدايت )
حكايت با نتيجه
كور و برادرش ( اثر شنيتسلر، ترجمه ى هدايت )
سايه ى مغول

متل هاى فارسى
     دو صفحه شرح
     آقا موشه
     شنگول و منگول
     لچك كوچولوى قرمز
     سنگ صبور

جلوى قانون ( اثر كافكا، ترجمه ى هدايت )
شغال و عرب ( اثر كافكا، ترجمه ى هدايت )
ديوار ( اثر سارتر، ترجمه ى هدايت )
فردا
قصه ى كدو (اثر روژه لسكو، ترجمه ى هدايت )
آب زندگى ( PDF )
اوراشيما ( قصه ى ژاپونى، ترجمه ى هدايت )
مقدمه اى بر رباعيات خيام
انسان و حيوان
مرگ

اوسانه
     ديباچه
     ترانه ها

گجسته ى اباليش ( ترجمه از متن پهلوى )
سرآغاز
ترجمه ى متن
ترانه هاى عاميانه

چايكووسكى
در پيرامون لغت فرس اسدى
شيوه ى نوين در تحقيق ادبى
داستان ناز
شيوه هاى نوين در شعر فارسى ( با پ. ن. خانلرى )
شهرستان هاى ايران ( ترجمه از متن پهلوى )
يادگار جاماسب ( ترجمه از متن پهلوى )
فلكلر يا فرهنگ توده
چند نكته درباره ى ويس و رامين
خط پهلوى و الفباى صوتى
هنر ساسانى در غرفه ى مدال ها ( اثر ل. مورگنشترن، ترجمه ى هدايت )
Sampingue ( متن فرانسه )
Lunatique ( متن فرانسه )
La Magie en Perse ( متن فرانسه )

گزارش گمان شكن ( ترجمه از متن پهلوى )
قضيه ى توپ مروارى
افسانه ى آفرينش ( Image )
زبان حال يك الاغ در وقت مرگ
البعثة الاسلاميه فى بلاد الفرنجيه ( كاروان اسلام ) ( Image )
چگونه شاعر و نويسنده نشدم
گورستان زنان خيانتكار ( اثر آرتور كريستين سن، ترجمه ى هدايت )
مشاور مخصوص ( اثر آنتوان چخوف، ترجمه ى هدايت )
شرط بندى ( اثر آنتوان چخوف، ترجمه ى هدايت )
آمدن شاه بهرام ورجاوند
چه طور ژاندارك « دوشيزه ى ارلئان » شد ( مقدمه ى كتاب « دوشيزه ى ارلئان » )
مقدمه ى كتاب « كارخانه ى مطلق سازى »
ترانه ى ليلى ليلى جان
عاق والدين در چند سطر
ضحاك و فريدون
دفاع از ايران و زبان فارسى ( مجموعه مقالات )
درباره ى شعر نو
مقالاتى انتقادى درباره ى كتاب و فيلم

در جاده ى نمناك
دره ى گلمرگ
قضيه ى زمهرير و دوزخ
قضيه ى فرشته ى زير دريايى

نامه ها
نقاشى ها

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 13:57 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

فروغ فرخ زاد

 Katayoon Riahi and Ateneh Faghihnasiri two famous Iranian actress

 

دختري به کلیه گروه خوني (((او مثبت ))) نياز فوري دارد . از كساني كه ميتوانند كمكي كنند خواهشمندیم خيلي فوري با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياري شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انساني در خطر است چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تذکر جدی: الکی تماس نگیرید چون واقعا این کار دور از انسانیته.


http://jahaneman.myblog.ir/
Posted by Ali Shahrag on پنج شنبه ۲۹ تير ۱۳۸۵ at 15:30 [ 0] Comments

دیدیم حالا که هر گره گوری یه سایت یا وبلاگ میزنه و آموزش میده، ما هم کم نیاریم و بخش آموزش رو در زمینه های آسپرینی راه اندازی کنیم.

قسمت اول:

بسته کلمه ای از ریشه بست به معنای پیوستگی منسجم، در حالت فاعلی بسته گویند و در حالت اسمی به معنای چیزی است که در صفت فاعلی بسته باشد و به اصطلاح حالت بستگی (<>انجماد) داشته باشد.

بسته ها انواع بیشماری دارند که مهمترین آنها بسته سیاسی است، چون مدتی بعضی از عزیزان با بسته بازی های بین المللی در کشور مواجه بودند، این دفعه به توضیح بسته سیاسی و بعضی کاربرد های آن می پردازیم.

در تاریخ 1/1/1 دو نامه توسط دکتر احمد خودمون به جرجی خودمون نوشته شد که در پاسخ به این دو نامه از طرف جرجی و بقیه بسته ای برای دکتر فرستاده شد، گرچه در ابتدا گمان می رفت بسته مذکور یک بسته انفجاری، جاسوسی یا فرهنگی باشد، ولی پس از باز شدن بسته که حاوی یک عروسک بی ناموسی باربی بود، روشن که این بسته صرفا یک بسته سیاسی است.

 

Saddam Hussein was executed Saturday morning (December 30th, 2006) for crimes against his people in Iraq, Iran and Kuwait 

 

 

 

 فروغ که بود؟
نوشته شده توسط مصطفی 57 در 13:54 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

صادق هدايت

 

 

 

زندگى نامه ى صادق هدايت

صادق، کوچکترين فرزند هدايتقلی خان هدايت، اعتضاد الملک، ۱ شب سه شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۲۸۱، هنگامی که « از خاک ايران آزادی خواهی و مشروطه طلبی می جوشيد »، در يک خانواده ی معروف و ثروتمند اشرافی از دودمان رضا قلی خان هدايت، اديب و دانشور عهد ناصری، در تهران چشم به جهان گشود. وی خيلی زود پيوند خود را از خانواده - که افراد آن همه مردان سرشناس کشور بودندو اگر او می خواست می توانست با بهره گيری از قدرت و نفوذ آنان به مقامات عاليه ی دولتی دست يابد و زندگی مرفه و بی دردسری برای خود فراهم نمايند - بريد و از تن آسايی يک فرد نازپرورد و متنعم سر باز زد و با درآمد ناچيزی، که از راه خدمت در دواير مختلفه ی دولتی به دست می آورد، مستقلا زندگی کرد. اين وارستگی و آزادگی به او مجال داد که اوقات خود را به کاری که دوست داشت، يعنی ادبيات وقف کند.
« صادق پس از دو برادر و خواهر به دنيا آمده و عزيز کرده ی خانواده بود. وی مانند ساير برادران و خواهران در دست عمه ها و دايه ها بزرگ شد؛ و هفت هشت سالش بود که به اتفاق دو دوست و همبازيش، مهندس خسرو هدايت قائم مقام شرکت ملی نفت که پسر دايی او بود و دکتر منوچهر هدايت رييس پيشين بهداری وزارت و آموزش و پرورش که پسر عمويش بود به مدرسه ی علميه رفت؛ و اين سه نفر تا کلاس نهم دبيرستان با هم بودند. » ۲
هدايت در سال ۱۳۰۴ تحصيلات متوسطه را در دارالفنون و دبيرستان فرانسوی « سن لويی » تهران به پايان برد؛ و با کسب موفقيت در مسابقه ای که ترتيب يافته بود، در آبان ماه سال ۱۳۰۵ با کاروان دانش آموزان اعزامی به اروپا به بلژيک روانه شد؛ و در آموزشگاه عالی آنجا، در رشته ی مهندسی راه و ساختمان، نام نويسی کرد. اما در آنجا نماند و يک سال بعد با نخستين گروه دانشجويان اعزامی به اروپا برای تحصيل در رشته ی معماری رهسپار پاريس شد و « ظاهرا دوره ی اقامت او در فرانسه - که چهار سال طول کشيد - بخصوص بيشتر به سير و گشت گذشت. » ۳
بدين قرار هدايت تحصيلات خود را به پايان نبرد و در سال ۱۳۰۹ که اوج قدرت رضا شاه بود، به تهران باز گشت.
از قرار معلوم خانواده اش ار اين حيث ناراضی بوده و اصرار داشتند که او دوباره به اروپا برگردد و در رشته طب يا مهندسی و يا هر رشته ی ديگری که مايل است تحصيل کند. اما او نه تنها به رفتن به اروپا و ادامه درس و تحصيل حاضر نشد، بلکه از اقامت و کار کردن در تهران هم گريزان بوده و ميل داشته است ماموريتی هر چه باشد در يکی از شهرستان ها دست و پا کند.
هدايت در تهران ماند و شغل محقری ( حسابداری جزی با ماهی بيست هزار تومان حقوق ) در بانک ملی مرکز به عهده گرفت و تا شهريور ۱۳۱۱ در آن بانک کار کرد و از ششم شهريور آن سال تا ۱۶ ديماه ۱۳۱۳ در اداره ی کل تجارت و از آن به بعد چندی بعد تا سی ام اسفند ۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول کار شد و بعد وارد شرکت سهامی کل ساختمان گرديد. ۴
اگر از کتاب کوچک ولی جالب انسان و حيوان، که در سال ۱۳۰۳ پيش از سفر اروپا در تهران نوشته است، بگذريم، نخستين اثر هنری هدايت قطعه ی نا تمام مرگ است که در سال ۱۳۰۵ در گان بلژيک نوشت؛ ۵ و بعد در سال ۱۳۰۶ که در پاريس بود، رساله ی « تميز و تقريبا بی ايراد » فوايد گياه خواری را به قلم آورد که در سلسله انتشارات ايرانشهر در برلين چاپ شد.۶
از آثار ديگر او در اين زمان، نمايش نامه ی سه پرده ای پروين دختر ساسان است که يکی دو سال بعد ( سال ۱۳۰۹ ) رد تهران چاپ کرد. و ديگر افسانه ی آفرينش که در سال ۱۳۰۹ نوشت و در سال ۱۳۲۵ به همت کتر حسن شهيد نورايی در صد پنج نسخه در پاريس چاپ شد.
هدايت در اواخر سال ۱۳۰۸ و اوايل ۱۳۰۹، نخستين داستان های زيبای خود را به نام مادلن، زنده به گور، اسير فرانسوی و حاجی مراد در پاريس به رشته ی تحرير کشيد؛ و پس از بازگشت به ايران داستان آتش پرست و سپس داستان های داود گوژپشت، آبجی خانم و مرده خورها را درتهران نوشت و آن ها را با نوشته های پاريس يک جا در مجموعه ای به نام زنده به گور در سال ۱۳۰۹ منتشر کرد؛ و سال بعد سايه ی مغول را در مجموعه ای با دو اثر از بزرگ علوی و دکتر شين پرتو انتشار داد.
از اين سال به بعد، تا سال ۱۳۱۵ که به هندوستان رفت، پربارترين دوره ی فعاليت ادبی هدايت بود؛ و هم در اين دوره بود که با سه تن از ديگر ادبای جوان و روشنفکر که عبارت بودند از بزرگ علوی، مجتبی مينوی و مسعود فرزاد آشتنا شد؛و اين چهار نفر، که اصول فکری و ديد واحد به ادب و دانش و هنر آنان را به هم نزديک کرده بود، اغلب عصرها در يکی از کافه های لاله زار نو به نام « رز نوار » گرد هم می نشستند و در افکار و انديشه های يکديگر بحث و انتقاد و نکته گيری می کردند و از يکديگر چيز می آموختند و به زودی در مقابل اديبان محافظه کار که آنان را « سبعه » ۷ ناميده بودند، موسوم به ربعه شدند.
پرفسور يان ریپکا از ايران شناسان چک گفته است:
« گروه ربعه » در مورد هنر و فلسفه می دانست چه می خواهد و آنچه را که می دانست به ديگران عرضه می کرد؛ و اين جنبه ی مثبت ايشان بر عقايد اغراق آميزشان می چربيد؛ و کسی که از پوسته ی سخت ريشخندها و مسخرگی هايشان می گذشت و به دل آنان نفوذ می يافت، چيزی جز احساسات ميهن پرستی پاک و آتشين نمی ديد. ۸
مجتبی مينوی، طرز فکر گروه ربعه و نقش هدايت را در جلسات آنان چنين تعريف می کند:
« ما با تعصب جنگ می کرديم و برای تحصيل آزادی کوشش می کرديم و مرکز دايره ی ما صادق هدايت بود. » ۹
و کمی پايين تر اضافه می کند:
« شايد ما آن روز گمان می کرديم چون قدر مقام نويسندگی هدايت را می شناسيم او را تشويق می کنيم؛ اما حقيقت مطلب اين بود که او موجب تشويق ما بود و در هر يک از ما لياقتی می يافت آن را به کار می انداخت. مرکز دايره بود و همه را دور خود می گرداند. » ۱۰
کم کم به شماره ی ياران هدايت افزوده شد و از جمله دو موسيقيدان ( سرهنگ مين باشيان و حسين سرشار ) و يک بازيگر و کارگردان هنرمند نمايش ( عبدالحسين نوشين ) به اين جمع پيوستند. ۱۱
هدايت دو مجموعه ی قصه به نام سه قطره خون و سايه روشن و داستان علويه خانم و سفرنامه ی اصفهان نصف جهان را نوشت. نسخه ای از ترانه های خيام را با مقدمه ی مفصل و شش مجلس تصوير از درويش نقاش ( سوريو گين ) منتشر کرد. سخنان موزون عاميانه را در مجموعه ای به نام اوسانه و عقايد عاميانه را در مجموعه ی ديگری به نام نيرنگستان انتشار داد، و با مسعود فرزاد کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب را در سخريه ی ادبای معاصر رقم زد. ۱۲
به تشويق او، علوی چمدان را نوشت، نوشين تئاتر تپاز ۱۳ را به نام مردم به معرض نمايش گذاشت. در موقع تشکيل کنگره ی فردوسی، نوشين و مين باشيان سه پرده نمايش از شاهنامه بيرون کشيدند و روی صحنه آوردند؛ و مجتبی مينوی در آن دوره نامه ی تنسر، تاريخ مازيار ۱۴ ، نوروزنامه، جلد اول شاهنامه، شاهنشاهی ساسانيان و ويس و رامين را تصحيح کرد که « در آن ها فکر هدايت و همه ی ربعه دخالت داشت ». ۱۵ اين بود خلاصه ای از کوشش هنری هدايت و دوستان او در دوره ی پنج ساله ی ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۵.
هدايت در سال ۱۳۱۵، به دعوت دکتر شيرازپور پرتو ( شين پرتو )، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام وايس کنسول ايران در بمبئی و با تحصيل مرخصی به ايران آمده بود، به عنوان متخصص تنظيم ديالوگ فيلم فارسی به هندوستان رفت؛ و در اين سفر، که کمتر از يک سال طول کشيد، با فرهنگ غنی هند آشنا شد و اطلاعات وسيعی در زبان و ادبيات فارسی ميانه ( پهلوی ) به دست آورد. نقل کرده اند که در بمبئی هر روز قسمت اعظم اوقات خود را در موزه ها و کتابخانه ها می گذرانيد و مثل شاگرد مکتبی دفتر و کتاب خود را بر می داشت و به نقطه ی دوری در بيرون شهر که اقامتگاه بهرام گور انکلساريا ۱۶ ، از دانشمندان پهلوی دان پارسی، بود می رفت و در محضر او به آموختن اين زبان ( که به گفته ی خودش نه به درد دنيا و نه به درد آخرتش می خورد ) می پرداخت؛ و هم در آن جا بود که کتاب کارنامه ی اردشير پاپکان و گزارش گمان شکن را به فارسی درآورد و دو داستان Lunatique ( ماه زده ) و Sampingue را به زبان فرانسه نوشت؛ و از آن پس شاهکار معروف و بی مانند خود « بوف کور » را، که در تهران شروع کرده بود، به اتمام رسانيد و آن را در همان سال ۱۳۱۵ با خط خود به صورت پلی کپی در پنجاه، و به قولی در صد و پنجاه نسخه چاپ کرد.
هدايت ظاهرا ميل نداشته به ايران برگردد و می خواسته در هندوستان بماند و کسب و کاری برای خود فراهم آورد.
با اين همه، چون از حيث معيشت در تنگنا افتاده بود در سال ۱۳۱۶ به ايران بازگشت و بار ديگر به استخدام بانک ملی ايران درآمد، ولی بيش از يک سال در آن جا نماند. سال های سخت و خفقان آوری بود. گردباد زمان آشيانه ی گرم ياران گروه « ربعه » را متلاشی کرده و دوستان هر يک به سويی پراکنده شده بودند: مجتبی مينوی به لندن رفته بود و در برنامه ی فارسی راديو BBC سخن پراکتی می کرد؛ و بزرگ علوی در زندان می زيست. تا چندی، دکتر خانلری، دکتر محمد مقدم و مسعود فرزاد در خانه ی هدايت جمع می شدند و از ادبيات و موسيقی و هنر سخن می گفتند، بعد مقدم به آمريکا رفت و جلسه ی هفتگی بی ترتيب شد.
هدايت، کسی که « در اين دنيا نمی خواست از کسی کمک، حتی از فلک ». ۱۷ در اين چند سال با شغل محقری در يکی از سازمان های دولتی کار می کرد و حوصله و توانايی اين که شاهکار تازه ای به وجود آورد نداشت؛ و بيشتر اوقات خود را به ترجمه ی متون پهلوی، که در هنگام اقامت هند روی آن ها کار کرده بود، می گذرانيد؛ و چون آثار عاميانه را جزء مهم فرهنگ ملی می دانست، در خلال سال های ۱۳۱۸ - ۱۳۲۰ در اوراق مجله ی موسيقی، که خود در آن کار می کرد، مقالات و تحقيقات گونه گون خود را منتشر می کرد.
جنگ دوم جهانی در حيات سياسی و اجتماعی ايران تغييراتی داد. اين سال ها، که دوران شکفتگی آثار اکثر نويسندگان و شاعران ايرانی بود، در زندگانی هدايت نيز دوره ی نوينی به وجود آورد و قريحه ی نويسندگی او را به حد کمال نمودار ساخت.
وی در فاصله ی سال های ۱۳۲۱ - ۱۳۲۳ مجموعه ی داستان های کوتاه سگ ولگرد و ولنگاری را انتشار داد که بعضی از داستان های آن دو مجموعه، آثار سال های قبل او بود که نخستين بار منتشر می شد؛ و نيز دو ترجمه ی پهلوی با عنوان های گزارش گمان شکن و زند و هومن يسن چاپ کرد؛ و دو ترجمه ی ديگر از همان زبان، که يکی فصولی بود از يادگار جاماسب در مجله ی سخن ۱۸ و ديگری رساله ی شهرستان های ايرانشهر در مجله ی مهر ۱۹ و سپس در مجله ی ايران ليگ منتشر نمود.
هدايت هميشه کار می کرد و وقتش، چه در اداره و چه در خانه، صرف مطالعه بود و کار اداريش را تنها برای رفع تکليف انجام می داد.
هدايت در فعاليت ادبی جمعيت ايرانی روابط با اتحاد جماهير شوروی که در سال ۱۳۲۲ تاسيس يافت، شرکت داشت و با مجله ی پيام نو، ارگان جمعيت مزبور، همکاری می کرد؛ و چند مقاله ی تحقيقی، از جمله مقاله ای با عنوان « چند نکته درباره ی ويس و رامين » ۲۰ و يک داستان به نام فردا ۲۱ در آن مجله انتشار داد. همچنين با مطبوعات ديگر، از جمله مجله ی سخن، که دکتر پرويز خانلری در خرداد سال ۱۳۲۲ داير کرده و در آن روزها يکی از مجلات پيشتاز و ترقی خواه بود، همکاری صميمانه داشت؛ و چندين ترجمه، قصه و مقاله ی تحقيقی او در دو سه ساله ی اين مجله منشر گرديد. از جمله ترجمه ی داستان مسخ از کافکا در دوره ی اول ۲۲ و سلسله ی مقالات او درباره ی فرهنگ عامه در دوره ی دوم و سوم ۲۳ سخن انتشار يافت. ژان پل سارتر را با ترجمه ی ديوار در اين مجله ۲۴ نخست او به خوانندگان فارسی زبان معرفی کرد؛ و علاوه بر اين ها، در هيئت تحريريه ی مجله هم شرکت داشت و کمک فکری می کرد.
هدايت روز شانزدهم آذر ماه ۱۳۲۴، همراه يک هيئت فرهنگی، برای شرکت در جشن يادبود بيست و پنجمين سال تاسيس دانشگاه تاشکند، به دعوت آن دانشگاه به ازبکستان رفت ۲۵ و دو ماه در آن جا ماند و در اوضاع و احوال مردم آن سرزمين مطالعه و تحقيق کرد و ذخاير نسخه های خطی نفيس و فراوان دانشگاه تاشکند را با علاقه و اعجاب از نظر گذرانيد؛ اما در بازگشت از اين سفر حاضر نشد مطابق معمول در انجمن فرهنگی ايران و شوروی درباره ی مشاهدات خود در آن سفر سخنرانی کند و يا در جايی مطلبی بنويسد.
هدايت در نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، که در سال ۱۳۲۵ تحت شعار « ادبيات نوين و مترقی ايران » تشکيل يافت و کليه ی دانشمندان و نويسندگان کشور را به خدمت و بيان افکار و اميال مردم دعوت کرد، شرکت نمود. ۲۶
اوضاع ايران در سال های ۲۷ - ۱۳۲۶ در وضع روحی هدايت تاثير شديد به جا گذاشت. دخالت امپرياليست های بيگانه در امور داخلی ايران تاثير ناگواری در هدايت داشت. وی از دل و جان طرفدار استقلال کشور و مبارزه به خاطر صلح و آزادی بود و کسانی چون احسان طبری، احترام عميقی برای او قايل بودند. با اين همه تا توانست خود را از جنجال ها و کشمکش های روز، که غرض از آن ماهی گرفتن از آب گل آلود بود، دور نگهداشت و به خصوص هرگز به حزب توده نپيوست. خليل ملکی ضمن مدافعات خود در دادگاه نظامی، از علل انشعاب حزب توده، چنين گفت:
« من بالاخره پيشنهاد نوشين را پذيرفتم و با دوستان او در منزل صادق هدايت تماس گرفتم. صادق هدايت هيچ وقت عضو حزب توده نبوده، اما با نوشين و غيره دوست صميمی بود و از حزب توده انتظاراتی داشت و سمپاتيزان بود و اتاق خود را در اختيار اين گروه ياغی نسبت به رهبری حزب قرار داده بود ». ۲۷
دکتر احمد فرديد نيز گفته است:
« هدايت هيچ گاه به مارکسيست نپيوست و گرايش او به روس از دل بستگی او به مارکسيسم و کمونيسم نبود؛ از تاثير ژرفی بود که ادبيات و روح عرفانی روس ( مانند داستايوفسکی ) در او بخشيده بود. وانگهی نوع نزديکی او با برخی از جريانات زمان، باز نماينده ی سرکشی و شورش خوی آزادمنش او بود که سال ها در زير فشار زورگويی و زورتوزی مثل خوره روح او را خورده و فرسوده بود ». ۲۸
بالاخره مجتبی مينوی، دوست نزديک او، در اين باره چنين آورده است:
« گروهی اصرار دارند که او را به فلان حزب بچسبانند و عده ای مدعی اند که با فلان مرام و مسلک توافق داشت. آنچه از اين ميان درست است، اينکه آن دوست ما ( هدايت ) از بيست سال پيش از اين که او را می شناختيم، با هرگونه رذالت و دورويی و بی حيايی و قلدری و جباری مخالف بود و کسانی را دوست او می دانيم که مانند او از اين صفت ها مبرا و به انسانيت و معرفت و نجابت و آزاده خويی پايبند باشند! » ۲۹
در سال ۱۹۴۹ ميلادی ( ۱۳۲۸ خورشيدی )، که نخستين کنگره ی جهانی طرفداران صلح در پاريس منعقد شد، فردريک ژوليو کوری از هدايت دعوت کرد که در آن کنگره شرکت نمايد. او اين دعوت را نپذيرفت، ولی پاسخی که داد دستور کنگره را تاييد و کوشش ملت ها را در راه صلح تمجيد کرد.
« ... امپرياليست ها کشور ما را به زندان بزرگی مبدل ساخته اند. سخن گفتن و درست انديشيدن گناه شمرده می شود. من نظر شما را در دفاع از صلح می ستايم ... » ۳۰
آخرين اثر ادبی هدايت ( اگر از قطعه ی کوچک فردا ( ۱۳۲۵ )، و مقدمه ی معروف او به نام « پيام کافکا » بر گروه محکومين کافکا، ترجمه ی حسن قائميان ( ۱۳۲۷ ) بگذريم، داستان حاجی آقاست، که به ضميمه ی دوره ی دوم مجله ی سخن در سال ۱۳۲۴ انتشار يافت؛ و پس از آن تاريخ، داستانی نيز به نام قضيه ی توپ مرواری نوشت که متن کامل آن به چاپ نرسيده بود و تنها خلاصه ای از آن را حسن قائميان، ضمن حواشی خود بر ترجمه ی فارسی کتاب ونسان مونتی درباره ی صادق هدايت، نقل کرده بود.
در سال ۱۳۲۹، کاسه لبريز شده و فصل آخرين قمار زندگی نويسنده فرا رسيده بود. هدايت از دانشگاه تهران چند ماه مرخصی گرفت و ظاهرا به نام معالجه روز دوازدهم آذرماه ۱۳۲۹، با وجه ناچيزی که از فروش کتاب هايش به دست آورده بود، به پاريس رفت. ۳۱ او نمی خواست به ايران بازگردد و اميدوار بود که در آن جا آسايش روحی و شرايط و محيط مناسبی برای کارهای هنری خود به دست آورد. اما در آن جا هم روی مساعد نديد و با دشواری های گوناگون روبرو شد؛ و در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۲۹ به برادرش محمود هدايت نوشت: « عجالتا با اشکالات زياد دو ماه تمديد جواز اقامت در فرانسه را گرفتم، لکن خيال دارم سويس يا جای ديگری بروم. اشکالات زياد يرای ايرانيان است ». ۳۲
اما به سويس و جای ديگر نرفت و بامداد روز دوشنبه ۱۹ فروردين ماه ۱۳۳۰ در پاريس، در آشپزخانه ی آپارتمان اجاره ای خود در بلوار سن ميشل، کوچه ی شامپيونه، با گشودن شير گاز به زندگی خود پايان داد؛ و روز بعد، دانشجويان ايرانی، که در آموزشگاه های پاريس تحصيل می کردند، جسدش را در کنار خاکستر آثار چاپ نشده اش يافتند و جنازه ی او را تا گورستان پرلاشز تشييع کردند؛ و بدين قرار، دفتر زندگانی چهل و هشت ساله ی يکی از تابناکترين قريحه های هنری ايران معاصر بسته شد.
هدايت مرگش نبز همچون زندگيش زيبا بود. رحمت مقدم، که او را در بستر مرگ ديده، گفته است:
« يک ژاکت به تن داشت خيلی تميز با پيراهن سيد، و شلوار هم به پا داشت. صورتش را اصلاح کرده بود، انگار می خواسته به مهمانی برود يا در مجلس رسمی شرکت کند. لباس تميز، صورت تراشيده و موها شانه خورده و مرتب. »

زهی حالت خوب مرد سخن                        که مرگش به از زندگانی بود ۳۳




پانوشت ها:
۱ - متوفی به سال ۱۳۳۴ ق.، پسر نيرالملک بزرگ، که مدت سی سال رييس دارالفنون و وزير علوم بود؛ و او پسر رضا قلی خان، نخستين مدير مدرسه ی دارالفنون و مولف مجمع الفصحاست.
۲ - محمود هدايت، مجله ی سپيد و سياه، سال پانزدهم، شماره ی ۱۴.
۳ - ونسان مونتی، صادق هدايت، نوشته ها و انديشه های او، ص ۲۹.
۴ - عقايد و افکار، ص ۱۷۷، حاشيه ی ۲.
۵ - اين حکايت نخست در مجله ی ايرانشهر برلين، شماره ی ۱۱ از دوره ی چهارم، به تاريخ يکم بهمن ماه ۱۳۰۵ و بعد در مجموعه ی پروين دختر ساسان، تهران، ۱۳۳۳ چاپ شد.
۶ - هدايت از بيست سال پيش از مرگش لب به گوشت نيالود و نخستين کس و يا يکی از نخستين کسانی بود که گياهخواری را در ايران متداول کرد.
۷ - يک گروه هفت نفری يا کمتر يا بيشتر از نويسندگان بنام آن زمان را، که اغلب مقالات ادبی در مطبوعات به نام آنان بود ( همچون نفيسی و فلسفی ياسمی و سعيدی )، حاج محمد رمضانی، از ناشران پرکار آن روز، « ادبای سبعه » ناميده بود؛ و کلمه ی « ربعه » بر وزن سبعه يک کلمه ی غلط عمدی بود که هدايت و ياران او در برابر آنان بر خود نهاده بودند؛ و تفاوت اين دو کلمه از نوع تفاوت « رند » و « زاهد » در شعر حافظ بود. ( مسعود فرزاد در چندين مصاحبه با ارباب جرايد ).
۸ - ی. ريپکا، « يادبودهای من از صادق هدايت »، سخن، دوره ی پانزدهم، شماره ی ۵، ارديبهشت ۱۳۴۴. پرفسور ريپکا، که خاطرات شيرينی از آن ديدارها دارد، اضافه کرده: « من هنوز يک شب زنده داری در سالن داغ و دودآلود کافه ژاله را با آسايش در تمام سالن های خنک تهران برابر نمی کنم ».
۹ - عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۰۶ - ۱۰۷.
۱۰ - عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۰۶ - ۱۰۷.
۱۱ - در سال های ۱۴/۱۳۱۳ غير از کسانی که در متن نام برده شد، دوستان ديگر هدايت عبارت بودند از دکتر حسن شهيد نورايی، رضا جرجانی، دکتر شين پرتو ( شيراز پور )، احمد قاضی ( دکتر ارانی )، ا. جمشيد ( ايرج اسکندری )، م. قباد ( فتح الدين فتاحی ) مدير روزنامه ی دماوند، دکتر محمد مقدم، دکتر پرويز ناتل خانلری و جلال صالحی. پرفسور يان ريپکا هم که برای شرکت در جشن هزاره ی فردوسی به ايران آمده بود، چند ماه با ياران « ربعه » معاشر بوده است.
۱۲ - نام نويسندگان در کتاب ذکر نشده بود ولی خوانندگان به فراست دريافتند که اين طنزهای تلخ و گزنده درباره ی نويسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان به قلم هدايت و مسعود فرزاد است. ( نخستين کنگره ی نويسندگان ايران، تهران، ۱۳۲۶، ص ۱۷۱؛ و نيز احسان طبری، « صادق هدايت »، مجله ی مردم، شماره ی ۱۰، تهران، ۱۳۲۶. )
۱۳ - Topaz اثر مارسل پاينول ( Marcel Pagnol )، نويسنده ی فرانسوی ( ۱۸۹۵ - ۱۹۷۴ ).
۱۴ - تاريخ مازيار در دو بخش است: بخش اول تاريخ زندگانی و اعمال اوست به قلم مينوی، و بخش دوم يک درام تاريخی در سه پرده از هدايت.
۱۵ - عقايد و افکار درباره ی هدايت، ص ۱۰۷.
۱۶ - T. D. Anklesaria
۱۷ - وغ وغ ساهاب، قضيه ی ميزان تروپ.
۱۸ - سخن، دوره ی اول، شماره های ۳، ۴ و ۵.
۱۹ - مهر، سال هفتم، شماره های ۱، ۲ و ۳.
۲۰ - پيام نو، شماره های ۹ و ۱۰، مرداد و شهريور ۱۳۲۴.
۲۱ - پيام نو، دوره ی دوم، شماره های ۷ و ۸، خرداد - تير ۱۳۲۵ ( اين داستان به صورت جزوه ی مستقل هم منتشر شد ).
۲۲ - مجله ی سخن، شماره های ۱ - ۸، خرداد - اسفند ۱۳۲۴.
۲۳ - سخن، شماره های ۳، ۴، ۵ و ۶، اسفند ۱۳۲۳ - خرداد ۱۳۲۴.
۲۴ - سخن، سال دوم، شماره ی ۱۱ - ۱۲ ، دی و بهمن ۱۳۲۴.
۲۵ - همراهان او در اين سفر دکتر سياسی و دکتر کشاورز بودند.
۲۶ - ملک اشعرای بهار رياست کنگره را بر عهده داشت و کسانی مانند کريم کشاورز، سيد نقی ميلانی، بانو هنگامه ی محصص، علی اکبر دهخدا، فروزانفر، علی اصغر حکمت، دکتر شايگان، هدايت و نيما در آن عضويت داشتند.
۲۷ - روزنامه ی اطلاعات، شماره ی ۱۲ اسفند ۱۳۴۴.
۲۸ - احمد فرديد، « انديشه های هدايت »، کتاب صادق هدايت، ص ۳۸۵.
۲۹ - مجتبی مينوی، سخنرانی در جلسه ی يادبود هدايت، ۲۵ فروردين ماه ۱۳۳۱.
۳۰ - روزنامه ی شاهد، تهران، ۲۷ فروردين۱۳۳۰؛ عقايد و افکار درباره ی صادق هدايت، ص ۱۶.
۳۱ - بيماری او را با تدبير دکتر تقی رضوی پسيکوز مغزی و يا چيزی شبيه به آن قرار دادند و يکی از آن شوخی های دردناک او خلق شد که « تصديق ديوانگی هم کف دستمان گذاشتند! »
۳۲ - استاد سعيد نفيسی، « او ديگر چرا رفت؟ »، مجله ی کاويان، سال دوم، شماره ی ۴۲، ۵ ارديبهشت ۱۳۳۰. و نيز عقايد و افکار، ص ۵۰.
۳۳ - قبر هدايت در گورستان پرلاشز، در قطعه ی ۸۵ در ميان ديوارکی از شمشاد سبز قرار دارد و بر روی سنگ تيره ی قبر او تصويری از بوف کور و اين عبارت کوتاه با خط زيبای فارسی نقش شده است:

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 13:45 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

شرق

 

  

 

 

 

 

 

 


 


                                                   د.
 

 

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 13:24 |  لینک ثابت   • 

86/02/17

ایران

شناخت اجمالی مجاهدین خلق (1) 

چند نفر از شاگردان جوان مهندس بازرگان ، عمدتاً دانشجو که در دهه سی در نهضت مقاومت ملی و سپس در نهضت آزادی تجربه سیاسی اندوخته بودند در سال 1344 سازمان مجاهدین خلق (1) را پایه گذاری کردند ، محمد حنیف نژاد (2) و سعید محسن (3) و حسن نیک بین معروف به عبدی (4) هسته اولیه سازمان مجاهدین را تشکیل دادند .
اندکی بعد بدیع زادگان ، علی باکری ،عبدالرسول مشکین فام ، ناصر صادق ، علی میهن دوست، حسين روحانی و شماری دیگر به آنان پیوستند ، در سال 48 مرکزیت سازمان عبارت بود از : حنیف نژاد ، سعید محسن ، بدیع زادگان ، علی باکری ، بهمن بازرگانی محمود عسکری زاده ، ناصر صادق ، نصرالله اسماعیل زاده ، حسین روحانی و علی میهن دوست .
پدید آمدن فضای جدید در فرهنگ سیاسی نسلی که طی تحولات 39 تا 43 بالیده بود می توانست پدید آمدن جریان هایی مانند مجاهدین را توجیه کند ، بیشتر این افراد از اعضا یا سمپات های نهضت آزادی بودند که به تدریج از مشی سیاسی آنان روی گردان شده و چاره را در مبارزه مسلحانه بر ضد شاه جستجو کردند .
آنچه در جریان قیام پانزدهم خرداد پیش آمده بود، در ایجاد نوعی مبارزه قهر آمیز کاملاً مؤثر بود و دقیقاً همین امر سبب شد تا گروه هایی مانند مؤتلفه ، حزب ملل و سازمان مجاهدین استراتژی جدیدی را در پیش گیرند .
به عبارت دیگر پیدایش این گروه به لحاظ سیاسی ، معلول برخوردهای خشن حکومت شاه با مخالفان در جریان رویدادهای نهضت اسلامی است که در رویارویی با آن پاسخ ها و روش های سیاسی نهضت آزادی در نگاه آنان پاسخ های معقول و راه گشا به حساب نمی آمد .
عامل مؤثر دیگر در رویکرد جدید این گروه تأثیر پذیری از جنبش های انقلابی _ مارکسیستی معاصر بود .
فعالیت گروهی آنان به طور رسمی از شهریور سال 44 آغاز شد و مؤسسین به دلیل ناکافی دانستن تفسیر رسمی از دین ، با ایجاد گروه های بحث به تدوین ایدئولوژی دینی و سیاسی خود پرداختند و کوشیدند تا متونی را تدوین کنند که بتواند به عنوان متن آموزشی در سازمان مورد استفاده قرار گیرد .(5)
_______________________________

1 ) : سازمان تا زمانی که اولین قربانی خود ، احمد رضایی را که بر اثر مصرف سیانور در خیابان در گذشت از دست نداد ، نامی برای خود انتخاب نکرده بود ، تا آن زمان ساواک این تشکیلات را سازمان آزادیبخش ایران وابسته به نهضت آزادی می شناخت . بنگرید : ( یاران امام به روایت اسناد ساواک ، آیت الله ربانی املشی ، ص 146 )
همچنان که رژیم رضایی را یک عضو مهم نهضت آزادی معرفی کرد ، بنگرید : بر فراز خلیج ، ص 309 . سازمان مجاهدین اکثریت قریب به اتفاق نیروهایش از دانش آموختگان دانشگاه بودند و طلبه و بازاری میان آنان جز به ندرت دیده نمی شد .
2 ) : محمد حنیف نژاد ، متولد 1317 دوره دبیرستان را در تبریز گذراند و سپس به دانشکده کشاورزی کرج آمد ، در سال 40 وارد نهضت آزادی شد و در آنجا با سعید محسن آشنا گردید ، به دنبال دستگیری سران نهضت در سال 41 آنان نیز برای مدتی به زندان افتاده و در آنجا با بررسی و جنبش ایران زمینه را برای فعالیت بعدی خود آماده کردند .
یکی دیگر از افراد وابسته به نهضت ، حسین روحانی ، دانشجوی دانشکده کشاورزی کرج بود ، در شمار نخستین افراد سازمان بود ، وی نیز با عضوگیری توسط حنیف نژاد به سازمان مجاهدین پیوست ، جالب است که شهید رجایی در بازجویی خود ضمن نام بردن از اسامی چهره های نخست نهضت آزادی در کنار نام بازرگان ، سحابی و طالقانی از حنیف نژاد نیز یاد می کند .
بنگرید : یاران امام به روایت ..... شهید رجایی ، ص 573 .
3 ) : وی نواده آیت الله میرزا یوسف اردبیلی است که مجتهد و مدرس بزرگی در نجف اشرف در حوالی مشروطه بود و از نزدیکان آیت الله آخوند خراسانی به حساب می آمد ، پدر سعید محسن ، شیخ سلیمان در زنجان اقامت داشت و از موجهین این شهر بود ، در جریان غائله پیشه وری وی به مخالفت با حکومت برخاست و گریزان به تهران آمده مدتی برای سرنگونی او ، در حرم حضرت عبدالعظیم (ع) مقیم و متوسل شد .
نام خانوادگی این خانواده به مناسبت نام نیایشان آیت الله میرزا محسن اردبیلی انتخاب شده که فقیه و مجتهد خطه اردبیل در دوره ناصری بوده است ، شرح حال زندگی این خانواده توسط آقای یوسف محسن ( برادر سعید محسن ) در فهرست منشورات کنگره مقدس اردبیلی آمده است .( یادداشت آقای ابوالحسنی )
4 ) : این فرد در مقایسه با دو نفر دیگر فوق العاده به مارکسیسم نزدیک بود و بیشتر کار تهیه جزوات سیاسی را در سازمان بر عهده داشت ، وی به مرور از سازمان کناره گرفت و بعدها نیز کمتر از وی یاد می شد ، کناره گیری او از سازمان توسط سران چنین تحلیل شد که سازمان به لحاظ ایدئولوژی ضعیف است و باید در اینباره کارهای بیشتری صورت گیرد .
5 ) : گروه ایدئولوژی رسماً در سال 1346 پدید آمد که یکی از افراد فعال آن علی میهن دوست بود که به علی عقیدتی شهرت داشت و کتاب تکامل را نوشت ، وی در فروردین سال 51 به همراه شماری دیگر از مجاهدین اعدام شد ، پس از تدوین متن اولیه ایدئولوژیک از سال 1347 به بعد در سازمان بحث استراتژی پیش آمد که طی آن نبرد مسلحانه را برای ساقط کردن نظام پهلوی انتخاب کرد و قدم در این راه گذاشت .
منابع مطالعاتی سازمان :
کسانی که به سازمان پیوستند به طور عمده عبارت از دانشجویان یا فارغ التحصیلان دانشگاه ها بودند ، بیشتر اینان در جریان فعالیت انجمن های اسلامی و شاخه دانشجویی نهضت آزادی طی سال های 44 _ 40 با مسائل مذهبی آشنا شده بودند.
آشنایی آنان با مذهب به طور معمول از طریق آثار مهندس بازرگان بود ، به طوری که بنا به نوشته خود سازمان پس از قرآن و نهج البلاغه ، آموزش های دینی بر محور کتاب راه طی شده بود که مورد بحث و بررسی قرار می گرفت .
محمد حنیف نژاد که در واقع تئوریسین اصلی سازمان به حساب می آید درباره منابع مطالعاتی خود می نویسد : " کتاب هایی که مطالعه کرده ام عبارتند از ، راه طی شده، خدا در اجتماع ، بی نهایت کوچک ها ، ذره بی انتها ، کار در اسلام ، اسلام و قرآن راشد ، تفسیر پرتوی از قرآن ، اقتصاد کشورهای توسعه نیافته ....، ویتنام در آتش ، تحلیل انقلاب الجزایر ، حقوق بین الملل ، نهج البلاغه فیض الاسلام ...."
و در جای دیگر می نویسد : " ما حدود سه سال و نیم با عده معدودی مطالعه می کردیم و سپس تا سال 47 تعداد افراد ما بیشتر شد ... ابتدا فقط قرآن و گاهی هم نهج البلاغه می خواندیم و برای بالا بردن سطح اعتقادات افراد از کتاب های آقای مهندس بازرگان و طالقانی استفاده می کردیم .... ما برای وارد شدن به نظریات مارکسیست ها ، کتابهای آنها را هم مطالعه می کردیم .(1)
یکی از نخستین مسائلی که در این مطالعات به چشم می آمد آشنایی با آثار مارکسیستی بود ، این آشنایی سبب شیفتگی سران مجاهدین نسبت به این تفکر شد و افزون بر مسائل فکری ، روش های سازمانی آنان را پذیرفته بودند .
حنیف نژاد در سال 50 در زندان گفته بود : " یک مارکسیست خوب نمی تواند مسلمان خوبی نباشد ." یعنی می تواند باشد ، بلکه الزاماً هست ، در شرح آن محمد محمدی گفته بود : " مثلاً به نظر ما " مائو " یک موحد است و فی سبیل الله گام بر می دارد ! "
در واقع حنیف نژاد محو اندیشه های " مائو " شده بود ، وی در کتاب راه انبیاء راه بشر ، ص 241 نوشت : " بدون آشنایی با فرهنگ انقلابی عصر حاضر درک عظمت آیات قرآن هیچ ممکن نیست ." در اینجا حتماً کتب زیر را بخوانید ، کتابچه سرخ مائو ، امپریالیسم و کلیه مرتجعین تاریخ ببر کاغذی هستند ، دو نوع همزیستی مسالمت آمیز به کلی متضاد که هر سه کتاب از مائو است .
نجات حسینی که سالها مأمور سازمان در سوریه و لبنان بوده است ، پس از نام بردن از متون مورد مطالعه و نقش آثار بازرگان و طالقانی که می کوشیدند دین را به علوم جدید تطبیق دهند ، می نویسد :
" با یک نگاه کوتاه به فرهنگ آموزشی و پر محتوای سازمان مجموعه ای از دو دیدگاه متضاد ، یعنی ماتریالیسم و مذهب در آن به چشم می خورد ، این فرهنگ مختلط نه ماتریالیستی بود و نه مذهبی .
در آموزش ناهمگن سازمان هر کجا که مذهب از پاسخ منطقی به سؤالی عاجز بود ، با توسل به ماتریالیسم علمی جواب داده می شد و هر وقت که مسأله ای احساسی و عاطفی مطرح بود که در قالب ماتریالیسم مجرد نمی گنجید ، با توجیه مذهبی و وظیفه شرعی پاسخ می گرفت .

این دوگانگی در آموزش ، خواست یک فرد و یا تصمیم خودسرانه یک سازمان نبود ، بافت اجتماعی و سرشت عناصری که به تشکیلات پیوسته بودند چنین اختلاطی را ایجاب می کرد ."

همین نویسنده از هیئتی از سازمان یاد می کند که قرار بود با نمایندگان یک سازمان مبارزاتی غیر ایرانی دیدار کنند ، اینان در حالی که نامه ای به همراه داشتند که در آن نوشته شده بود که " ما در مبارزه خود از سرچشمه فیاض قرآن بهره می گیریم " قرار گذاشتند که اگر آنان از ایدئولوژی سازمان سؤال کردند ، خود را مارکسیست _ لنینیست معرفی کنند .
به نظر وی انشعاب که به غلبه مرتدین انجامید ، در سازمان امری کاملاً طبیعی بود که در آن زمان کساني که از این دگرگونی در حیرت شده بودند ، آنهایی بودند که از ساختار سازمان مجاهدین اولیه و بافت اجتماعی آن برداشتی نادرست و اطلاعاتی اندک داشتند .(2)
حسین روحانی عنصر فعال و ایدئولوژیک سازمان فهرست کتاب هایی که در جلسات مطالعه می شد چنین آورده است : راه طی شده ، خدا در اجتماع ، عشق و پرستش ، مسأله وحی ، اسلام مبارزه و مولد ( همه از مهدی بازرگان )
جهاد و شهادت و تفسیر پرتوی از قرآن ( آیت الله طالقانی ) ، خلقت انسان و قرآن و تکامل ( یدالله سبحانی ) آیا انسان زاده میمون است ( محمود بهزاد ) ، انسان و کهکشان ( جان ففر ) ، منشأ تکامل و حیات (اپارین ) ، علم به کجا می رود ( ماکس پلانک ) ، چهار مقاله فلسفی ( استالین ) ، دوزخیان روی زمین ، مبارزات مردم الجزایر ، سرگذشت ویتنام ، تاریخ مشروطه ایران (کسروی ) ، چه باید کرد ( لنین )
و تألیفات متعدد مائو از قبیل : علیه لیبرالیسم ، اصلاح سبک کار حزبی ، آموزش خود را از نو بسازیم و کتاب هایی مانند : چگونه می توان یک کمونیست خوب بود از (شائوچی )
کتاب دیگری که به ویژه در ادامه تحلیل های طبقاتی _ مارکسیستی مطالعه می شد و به نظر میثمی در تحول درونی سازمان در فاصله سال های 52 تا 54 مؤثر بود ، کتاب سیر تحولات اجتماعی بود که ادوار پنجگانه تاریخ را بر اساس دیدگاه ماتریالیسم تاریخی تشریح کرده بود ، این کتاب متن آموزشی در درون سازمان بود .3)
حسین روحانی در جای دیگر می نویسد : " آموزش سازمان در چهار قسمت خلاصه می شد : یک قسمت ایدئولوژی که ابتدا " راه طی شده " ، " انسان و خدا " ، "ترمودینامیک انسان " و سایر کتاب های مهندس بازرگان و سپس پرسش و پاسخی راجع به همین کتاب ها و تفسیر قرآن و نهج البلاغه تدریس می شد ."
یکی از اعضای مجاهدین درباره آموزش متون دینی مانند قرآن و نهج البلاغه می نویسد : " در این راستا متون مذهبی ( قرآن و نهج البلاغه ) از دیدگاهی روشنفکرانه بازشکافی می شد ، به طوری که برداشت نوینی از مفاهیم اسلامی ارائه می داد ، این برداشت غالباً با تفاسیری که در مساجد و توسط روحانیت سنتی تبلیغ می شد همسان نبود ."(4)
________________________

1 ) : نهضت امام خمینی ، ج 3 ، ص 558 _ 557 از پرونده حنیف نژاد

2 ) : بر فراز خلیج فارس ، ص 419 _ 415

3 ) : بنگرید : از نهضت آزادی تا مجاهدین ، ج 1 ، ص 279

4 ) : بر فراز خلیج فارس ، ص 51

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 13:5 |  لینک ثابت   • 

86/02/15

آزادي مطبوعات

آزادي مطبوعات از نگاه سوم

گروهى بر اين باورند كه مطبوعات آزاد، مى‏توانند جامعه‏اى را به سعادت و بهروزى رسانده و اسباب پيشرفت و ترقى يك كشور را فراهم سازند. سيدجمال‏الدين اسدآبادى، كه از جمله انديشمندان و مصلحان بزرگ معاصر است، چنين انديشه‏اى درباره مطبوعات دارد. او وجود مطبوعات آزاد را يكى از علل ترقى و پيشرفت ملل اروپا به شمار آورده و مى‏گويد: «يكى از وسائلى كه باعث ترقى غرب شده، آزادى مطبوعات است. اين آزادى خوب و بد حكام را بدون استثنا نشر مى‏دهد. آنهايى كه صفات خوب دارند بر آن مى‏افزايند و آنان كه به فساد و خودپرستى مبتلا هستند، ناچار به ترك آن مى‏شوند. هيچ كس به آزادى نشريات اعتراضى نمى‏كند، مگر وقتى كه ضد حق و حقيقت‏بوده و يا تهمت ‏باشد. كسى كه از طرف مطبوعات به او تعدى شده حق دارد حق پايمال شده خود را در محكمه قانونى بخواهد، ولى جرايد ما در ايران كاملا بر ضد اين مطلب‏اند. از كار خوب، خوب مى‏گويند و از كار زشت هم خوب. نزد آنها تفاوت ندارد و ميان خوب و بد تميزى نيست و سراسر آنها اغراق است و علت اين كار مايل نبودن حكام و امرا به اصلاح جرايد است‏»!(1)

آيا به راستى آنگونه كه سيدجمال مى‏گويد، يكى از اسباب ترقى جوامع و به اصطلاح امروز، توسعه، مطبوعات آزاد و مستقل است؟ اساسا كاركردهاى مطبوعات در يك جامعه كه مى‏تواند يكى از عوامل پيشرفت و ترقى ملتها تلقى شود، چيست؟ آيا مطبوعات از آزادى مطلق برخوردارند و يا اينكه داراى مرزها و محدوديت‌هايى هستند؟ هدف از اين پژوهش، بررسى نوع نگرش امام خمينى نسبت ‏به جايگاه و كاركرد مطبوعات است. بنابراين پاسخ به پرسش‌هاى فوق در انديشه امام خمينى(ره)، راهنماى مباحث اين پژوهش خواهد بود.

آزادى مطبوعات كه در حوزه آزادي‌هاى سياسى قرار مى‏گيرد، در واقع يكى از مهم‌ترين و برجسته‏ترين مصاديق آزادي‌هاى سياسى است. آزادى سياسى در جامعه اسلامى به اين معنا است كه: «افراد جامعه اسلامى در تكوين و هدايت نظام سياسى جامعه داراى نقش و اثر باشند، نه اين كه تنها يك قشر يا جمع يا وابستگان به يك نژاد در جامعه حق و توانايى تصرف در اداره امور كشور را داشته باشند. آزادى سياسى يعنى اينكه همه مردم با قطع از وابستگي‌هاى قومى، زبانى و نژادى و دينى در يك جامعه بتوانند آن نظام را به سوى مطلوب خودشان هدايت كنند. طبيعى است وقتى در جامعه‏اى اختلاف رأى و نظر پيدا شد، عقيده‏اى كه طرفداران بيشترى دارد (البته در چارچوب اصول و ارزشهاى پذيرفته شده آن نظام) رأى و حرفش متبع خواهد بود و ديگران بايد از آن تمكين كنند».(2)

در ادامه همين تعريف مى‏خوانيم: «وقتى گفته مى‏شود در جامعه اسلامى مردم آزادى سياسى دارند، به اين معنا است كه هم حق انتخاب دارند و هم حق فعاليت ‏سياسى، انتشار مطبوعات، روزنامه، ايجاد تشكلها، سازمانها، احزاب، اجتماعات سياسى و بيان افكار و نظرات سياسى».(3) در واقع مى‏توان گفت، آزادى سياسى، بيان ارتباط متقابل حاكمان و شهروندان است و اينكه مردم در تكوين و هدايت نظام سياسى خويش داراى نقش و اثرند و مى‏توانند نظام سياسى را به سوى مطلوب و خواست‏خويش هدايت كنند؛ البته با قطع‏نظر از وابستگي‌هاى قومى، زبانى، نژادى و دينى كه در تمامى افراد يك جامعه ممكن است وجود داشته باشد.

به هر روى بنا بر تعريفى كه از آزادى سياسى ارايه شد، مردم مى‏توانند با استفاده از مطبوعات به بيان آزادانه نظرات و افكار سياسى خويش مبادرت ورزيده، در نظام سياسى مشاركت جويند و داراى نقش و اثر شوند و نظام سياسى را به سوى اهداف و خواسته‏هاى خويش هدايت كنند. ضمن اينكه مى‏توانند درخواست‌ها و انتظارات خود را نيز از نظام سياسى مطرح سازند. در يك نظام سياسى اسلامى با توجه به آموزه‏ها و آموخته‏هاى دينى، همه مردم مى‏توانند در اداره امور كشور دخالت و مشاركت نمايند. (4) يكى از بهترين شيوه‏هاى ابراز نظر و راى، استفاده از مطبوعات و رسانه‏هاى عمومى است. مطبوعات آزاد و مستقل از نظام سياسى به واقع زبان گويايى هستند كه خواست‌ها، مطالبات، انتقادات و اعتراض‌هاى مردم را به گونه‏اى شفاف در معرض ديد مسؤولان نظام قرار مى‏دهند. همان طور كه مطبوعات وابسته به حكومت نيز تنها به انعكاس خواست‌ها و نظرات اصحاب قدرت مى‏پردازند ولاغير.

شايد از ارايه تعريف براى مفهوم «آزادى مطبوعات‏» بى‏نياز باشيم، اما براى ايضاح اين مفهوم و ديدگاه اين مقاله به ذكر تعريفى از آن بسنده مى‏شود. به موجب اصل آزادى مطبوعات «افراد، حق نشر افكار و عقايد خود را از طريق نوشته‏ها يا مطبوعات دارا مى‏باشند. بدون اينكه نشر آنها موكول به تحصيل اجازه يا محكوم به سانسور باشد».(5)

سيدجمال‏الدين اسدآبادى تعريف جالب توجهى از روزنامه به دست مى‏دهد و آن اين است كه: «معنى روزنامه آن است كه حقيقت را بايد بنويسد و فصلهايى كه نافع به حال ملت است‏باز كند، عيب را بگويد و علاج معايب را بنويسد، نه آنكه روزنامه را پر از اغراقات و مملو از مبالغات كراهت‏آميز كند. بهتر است كه اين جور روزنامه‏ها را كسى طبع و نشر نكند و خود را ذليل و رسواى خاص و عام نسازد».(6)

بنابراين در انديشه سيدجمال روزنامه و به طور كلى رسانه‏هاى عمومى بايد به بيان حقايق مبادرت ورزيده و آنچه به حال ملت نافع است منتشر سازند، نه اين كه در حق صاحبان قدرت سياسى به تملق‏گويى و چاپلوسى بپردازند.

امام خميني نيز در بيان ويژگى ممالك متمدن، وجود مطبوعات آزاد را از شاخصهاى عمده آن به شمار مى‏آورد. در انديشه ايشان در چنين جوامعى مردم بايد بتوانند به طور آزادانه عقايد و آراى خود را در سطح عموم و بويژه مطبوعات منعكس سازند: «مملكت متمدن آن است كه آزاد باشد، مطبوعاتش آزاد باشد، مردم آزاد باشند در اظهار عقايد و رأيشان». (7)


الگوهاى نظرى نظام مطبوعات


امروزه با توجه به فضاى حاكم بر جامعه سياسى و مطبوعاتى كشور به ديدگاههاى متعدد و متعارض درباره نظريه حضرت امام خمينى درباره مطبوعات برخورد مى‏كنيم. پرسش اساسى اين است كه الگوى نظرى حاكم بر انديشه‏هاى حضرت امام كدام است؟

در باره نظام مطبوعات تا كنون نظريه‏هاى متفاوت و گوناگونى از سوى صاحب‏نظران ارائه شده است. (8) گر چه در اينجا مجالى براى شرح و بسط همه الگوهاى نظرى نظام مطبوعات نيست، اما به مهمترين اين نظريه‏ها براى انتخاب چارچوب نظرى اين پژوهش اشاره‏اى كوتاه مى‏شود. به طور كلى مى‏توان الگوهاى نظرى حاكم بر نظام مطبوعات را در قالب سه نظريه كلى مطرح ساخت: اقتدارگرايى، آزادى‏گرايى و مسؤوليت اجتماعى.


الف ـ نظريه اقتدارگرايى

بر اساس اين نظريه كه متاثر از فضاى اقتدارگرانه اواخر دوران رنسانس ست‏حقيقت‏بيش از آن كه محصول تلاش توده‏ها باشد، حاصل تلاش انسانهايى معدود و خردمند است كه بار هدايت توده‏ها را بر دوش مى‏كشند. انسانهاى خردمند نيز همان نخبگان حاكم‏اند كه به دليل بهره هوشى و فكرى بالا قيم توده‏ها هستند و وظيفه هدايت و آگاهى بخشى به آنها را بر عهده دارند. به سخن ديگر، حقيقت و قدرت دو روى يك سكه‏اند و هر چه افراد به كانون قدرت نزديكتر باشند، دسترسى به حقيقت نيز بيشتر مى‏شود.

در اين نظريه مطبوعات عمدتا در دست دولت است، لذا هرگونه اعتراض و انتقادى به مثابه تهديدى براى امنيت و ثبات دولت، زيان‏آور تشخيص داده شده و با آن مقابله مى‏شود.

به طور كلى مى‏توان گفت در اين نظريه، نخبگان سياسى حاكم تصميم مى‏گيرند كه روزنامه يا نشريه‏اى منتشر كنند يا خير. در واقع براساس اين الگو نخبگان به جاى مردم مى‏انديشند، جريان‏سازى مى‏كنند و هدايت فكرى مردم را از اين طريق بر عهده مى‏گيرند. (9) به هر حال اين نظريه نگاهى حداقل‏گرايانه از مطبوعات و آزادى آنها دارد.

برخى نظريه حضرت امام درباره مطبوعات را در قالب اين الگو تبيين و تفسير مى‏كنند. (10) بنابراين از سخنان و انديشه امام محدوديت و مرزهاى مطبوعات را مى‏فهمند و به طبع خواستار ايجاد محدوديتهاى هر چه بيشتر (قانونى و غيرقانونى) در اين باره مى‏شوند. اين برداشت و ديدگاه از سخنان امام، مطبوعات را نه يك عامل مثبت‏بلكه عامل تخريب و تضعيف دين و نظام دينى جامعه و نيز تزلزل نظام سياسى حكومت دينى به شمار آورده و آن را به حال جامعه مخل و مضر مى‏داند. بر اين اساس وجود مطبوعات آزاد و مستقل از حكومت در جامعه اسلامي باعث‏سست‏شدن و متزلزل گشتن بنيادهاى دينى مردم و تضعيف نهادهاى دينى مى‏گردد.

همچنين در اين نگاه، فعاليت مطبوعات مستقل و آزاد حتى در چارچوب قانون نيز ممكن است امنيت ملى و نظم عمومى را مخدوش سازد. بنابراين مطبوعات بايد در خدمت ‏حاكميت‏باشند و هر آنچه را كه حاكمان مى‏گويند و اراده مى‏كنند، برآورده سازند. مردم مصالح خود را درست تشخيص نمى‏دهند و بايد براى آنان تصميم‏گيرى نمود و به محدوديت هر چه بيشتر مطبوعات پرداخت. اين ديدگاه رسانه‏ها را در خدمت‏حاكميت و قدرت سياسى مى‏داند و بس. گر چه مى‏توان يادآور شد كه ممكن است چنين مخالفتى با مطبوعات ريشه در انگيزه‏ها و پيكارهاى سياسى جناحى و حزبى داشته باشد؛ اما واقعيت اين است كه چنين ديدگاهى را به وضوح مى‏توان در سطح جامعه و نظام رسانه‏اى كشور يافت.


ب ـ نظريه آزادى‏گرايى

اين نظريه كه متاثر از رشد دموكراسى سياسى و آزادى دين، گسترش تجارت آزاد، قبول اقتصاد آزاد و جو فلسفى روشنگرى است، فضاى اقتدارگرايى را تقليل داد و مفهوم جديدى به نام آزادى‏گرايى را مطرح ساخت. به هر حال اين نظريه در اواخر سده هفدهم شدت گرفت و وارد قرن هجدهم شد و در قرن نوزدهم جريان يافت. ليبراليسم به مثابه نظام اجتماعى و سياسى نوظهور، چارچوبى بود كه نهادهاى مختلف از جمله نهاد مطبوعات با توجه به اصول فلسفى حاكم بر آن نقش خود را ايفا مى‏كردند.

اين نظريه از آنجا آغاز شد كه در سده هفدهم انگليس شاهد كنترل بيش از اندازه ولت‏بر فعاليتهاى مطبوعاتى بود. دولت انواع و اقسام كنترل‌ها و سانسورها را با اين توجيه كه آزادى مطبوعات تهديدى براى امنيت و ثبات دولت است، اعمال مى‏كرد، نداهاى آزادى‏خواهانه متفكران ليبراليسم در واقع واكنشى بود عليه اعمال قدرت بيش از اندازه. به هر تقدير اين نظريه عمدتا بر پايه ليبراليسم كلاسيك و بر ايده دولت محدود، حكومت قانون، منع قدرت خودسرانه و بسته به صلاح‌ديد و تقديس مالكيت‏ خصوصى و نيز آزادى فى‏مابين مردم و مسؤوليت افراد در قبال سرنوشت‏خويش استوار است. براساس اين نظريه سهم ليبراليسم در رسانه‏هاى همگانى شامل اصرار بر اهميت فرد، تكيه بر قدرت استدلال فردى و مفهوم حقوق طبيعى است كه آزادى دين، آزادى بيان و مطبوعات جزئى از آن محسوب مى‏شود.

بر طبق اين الگو، انسان حيوانى منطقى و خردمند و داراي يك هدف است و نبايد به مثابه يك وسيله صرف به او نگاه كرد. انسان به مثابه يك ارگانيسم متفكر قادر به تصميم‌گيري در مورد منافع خود است و مى‏تواند محيط اطراف خود را سامان بخشد. موجودى است كه به دليل توانايى تفكر، يادآورى، بهره‏گيرى از تجارب مختلف، تجزيه، تحليل و نتيجه‏گيرى منحصر به فرد بوده و از ساير حيوانات متمايز است. تحقق ابعاد بالقوه انسانى از اهداف نهايى محسوب مى‏شود و جامعه و دولت نيز نبايد هدفى جز انسان و شكوفايى ابعاد وجودى او دنبال كنند. (11) به هر روى اين ديدگاه نگاهى حداكثرگرايانه نسبت‏به آزادى مطبوعات دارد.

گروهى ديدگاه امام خمينى را در چنين چارچوبى مطرح مى‏سازند و از سخنان امام آزادى مطلق مطبوعات را مراد مى‏كنند. (12)

و طبعا خواستار ايجاد زمينه‏هايى هستند كه مطبوعات بهتر و بيشتر بتوانند به انعكاس رويدادها، وقايع و حقايق بپردازند. از اين منظر مطبوعات مى‏توانند در راه رشد و ترقى و نيز توسعه سياسى جامعه گام بردارند و سعادت و بهروزى را براى مردم به ارمغان آورند. همچنين در اين نگاه فعاليت مطبوعات و رسانه‏ها در چارچوب قانون نه تنها مخل امنيت ملى و نظم اجتماعى و برهم زدن آرامش جامعه نيست، بلكه مقوم امنيت ملى نيز شمرده مى‏شود. از زاويه اين نظريه، حاكميت و قدرت سياسى در خدمت رسانه‏ها و مطبوعات هستند.

به هر تقدير هر دو ديدگاه مورد اشاره (ديدگاه محدود و اقتدارگرايانه و ديدگاه حداكثر و آزادى‏گرايانه) تفسير و قرائت‏خويش درباره مطبوعات را به سخنان حضرت امام مستند مى‏سازند و از كلام ايشان براى برداشت‏خود سود مى‏جويند. پرسش اين است كه كدام نظريه با انديشه‏هاى حضرت امام همخوانى بيشترى دارد؟ آيا مى‏توان گفت‏بررسى انديشه امام در ارتباط با مطبوعات در قالب هيچ‏كدام از اين دو ديدگاه نمى‏گنجد و با هر دو ناسازگارى دارد و بايد به ديدگاه سومى قائل شد؟ پاسخ اين پرسش پس از ذكر الگوى سوم روشن خواهد شد.


ج ـ نظريه مسؤوليت اجتماعى

اين نظريه كه در واقع تكامل يافته نظريه آزادى‏گرايى است، علاوه بر پذيرش كاركردهاى آزادى خواهانه مطبوعات، كاركردهاى ويژه‏اى از قبيل تعهد و مسؤوليت در برابر مردم و جامعه نيز براى آن قائل مى‏شود. مضمون اصلى اين نظريه اين است كه آزادى و تعهد دو روى يك سكه‏اند و همانطور كه مطبوعات حق دارند از دولت و ساير نهادها انتقاد كنند، مسؤوليتى نيز در قبال مصالح و منافع ملى و امنيتى و پاسخ به نيازهاى جامعه دارند. مطابق اين نظريه دسترسى عموم به اطلاعات صحيح بر دسترسى مطبوعات به آزادى كامل بيان ارجحيت دارد. به ميزانى كه مطبوعات مسؤوليت‏خود را بفهمند و آن را پايه‏اى براى سياستهاى عملى خود قرار دهند، اين نظريه مى‏تواند پاسخگوى نيازهاى جامعه باشد. اما اگر مطبوعات مسؤوليتهاى خود را فراموش كنند، بر دوش نهادها و مراكز ديگر است كه بر كاركردهاى اساسى ارتباطات جمعى نظارت كنند و اطمينان حاصل كنند كه اين كاركردها به بهترين شكل انجام مى‏گيرد.

طرفداران اين نظريه مى‏گويند: 1. مطبوعات بايد شرحى واقعى، جامع و روشن از حوادث روزمره ارائه كنند؛ 2. مطبوعات بايد ابزارى براى مبادله آرا و انعكاس انتقادات باشند؛ 3. مطبوعات بايد آيينه تمام‏نماى گروههاى موجود در جامعه باشند؛ 4. مطبوعات بايد منعكس كننده و تصريح كننده اهداف و ارزشهاى جامعه باشند. 5. مطبوعات بايد به اطلاعات دسترسى داشته و به دانش روز مجهز باشند.

از سويى در اين نظريه مردم نيز در برابر مطبوعات تعهداتى دارند. مردم بايد علاوه بر آگاهى از قدرت قابل ملاحظه رسانه‏هاى همگانى متوجه باشند كه اين قدرت در دست افراد معدودى متمركز است و مطبوعات در تامين نيازهاى جامعه با ناكامى‏هايى نيز مواجه است.

اگر در نظريه آزادى‏گرايى عمدتا بعد منفى آزادى، يعنى «آزادى از» (آزادى از قيد و بندهاى بيرونى) مورد نظر بود، در نظريه مسؤوليت اجتماعى سعى مى‏شود بر مفهوم آزادى مثبت تاكيد شود، يعنى آزادى براى دستيابى به اهدافى مطلوب بر طبق اين نظريه حكومت نبايد صرفا آزادى را مجاز سازد، بلكه بايد به طور فعال آن را تقويت كرده و گسترش دهد و در مواقع ضرورى از آزادى شهروندان خود حمايت كند. (13) در اين نظريه آنچه قابل مشاهده است، ديدگاهى است كه در ميان دو نظريه پيشين جاى مى‏گيرد.

شايد بتوان گفت چارچوب نظرى مناسب با سخنان امام در باره مطبوعات، نظريه «مسؤوليت اجتماعى‏» است. چرا كه در نگاه ايشان مطبوعات كاركرد دوگانه‏اى مى‏يابند: هم مى‏توانند در جنبه مثبت و پيشبرد استعدادهاى مردم و رشد و تعالى آنان و توسعه نظام اسلامى حركت كنند و به تعهد و مسؤوليت‏خود عمل نمايند و هم اينكه مى‏توانند در جهت منفى و به ركود و سكون و ابتذال كشيدن جامعه و خلاف مصالح عمومى مشى نمايند و برخلاف تعهد و مسؤوليت‏خود عمل كنند.

اين نظريه قادر خواهد بود انديشه‏هاى امام خمينى درباره مطبوعات را هم در قبل و هم در بعد از پيروزى انقلاب اسلامى توضيح و تبيين نمايد. ايشان در قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در مواردى از اينكه مطبوعات آزاد هستند و به مقدسات تعرض مى‏كنند اعتراض نموده و خواستار محدوديت آنها مى‏شود: «چرا اين مطبوعات را آزاد مى‏گذارند؟ چرا نسبت ناجوانمردانه و ناروا مى‏دهند؟ اگر روحانيت‏برود، مملكت پشتوانه ندارد. چرا اين مطبوعات اين قدر آزاد است؟ » (14) در اين موارد، توجه و تاكيد امام بر اين موضوع است كه مطبوعات حافظ ارزشهاى مردم باشند و به باورها و مقدسات اسلامى كه مورد پذيرش عموم مردم مسلمان ايران است اهانت و تعرض نكنند.

همچنين در همان ايام در كلام امام مشاهده مى‏كنيم كه ايشان از فقدان آزادى مطبوعات سخن گفته‏اند و در انتقاد از رژيم اين مساله را مطرح مى‏كنند كه چرا بر طبق قانون اساسى نمى‏گذارد مطبوعات آزاد باشند تا آنچه به آن عقيده دارند را مطرح سازند: «شما بنشينيد به اين قانون اساسى عمل كنيد. قانون اساسى مطبوعات را آزاد كرده است؛ شما آزاد مى‏كنيد؟ ! ما مرتجعيم كه مى‏گوييم بگذاريد به قانون اساسى عمل بشود، بگذاريد مطبوعات آزاد باشد. . ». (15) و نيز «ما حرفمان اين است كه آقا به قانون اساسى عمل كنيد؛ مطبوعات آزادند؛ قلم آزاد است؛ بگذاريد بنويسند مطالب را». (16) آنچه در اين جا مورد نظر امام است اين است كه مطبوعات بتوانند خواست و اراده عمومى را منعكس كنند و از رژيم و مسؤولان و سياستهاى آن انتقاد كنند و كسى آنان را وادار به سكوت و سانسور ننمايد.

بنابراين بر طبق اين الگو تناقضى در كلام حضرت امام درباره مطبوعات نمى‏توان يافت و اين نظريه مناسبترين الگويى است كه در قالب آن مى‏توان سخنان امام درباره مطبوعات را تجزيه و تحليل نمود. بر طبق اين الگو، ديدگاه سومى درباره انديشه امام شكل مى‏گيرد. از اين منظر مطبوعات كاركردى دوگانه مى‏يابند: هم بايد به منافع و مصالح مردم توجه كنند و به روشنگرى درباره آن بپردازند و هم اينكه از آنچه به ضرر منافع و مصالح عمومى است دورى گزينند. در اين نظريه دولت هر زمان كه تخلفى از سوى مطبوعات مشاهده كند وارد عمل مى‏شود و به وظيفه نظارتى خود در قبال مطبوعات عمل مى‏نمايد.

به هر روى اين نظريه را مى‏توان الگوى متوسط يا مطلوب آزادى مطبوعات به شمار آورد و ديدگاه حضرت امام را در چنين الگويى سنجيد و ارزيابى كرد.


كاركردهاى مطبوعات در اجتماع


مطبوعات امروزه به دلايل متعدد مورد توجه قرار گرفته‏اند. يكى از آنها نقشى است كه مطبوعات در رشد و توسعه سياسى جامعه و بسط فرهنگ عمومى ايفا مى‏كنند. چنان كه «در غرب آثار مكتوب، شمار نسخه‏هاى كتب، مجلات و نشريات، تعدد و تنوع عناوين آنها، ميزان بهره‏ورى مردم از كتاب و مطبوعات، ميزان مراجعه مردم به كتابخانه‏ها، ميزان سرانه خريد كتاب و نشريه و. . . از شاخصهاى اصلى رشد و توسعه محسوب مى‏گردند». (17)

در جامعه ما نيز هم‏اينك مطبوعات رونق قابل ملاحظه‏اى يافته‏اند. تنوع و تعدد نشريات به گونه‏اى است كه تقريبا جريانهاى فكرى - سياسى گوناگون در سطح جامعه را پوشش مى‏دهد.

به هر حال هدف بيان اين نكته است كه امروزه نه تنها از نقش مطبوعات در جامعه ما كاسته نشده است، بلكه روز به روز نيز بر رونق آن افزوده مى‏گردد و مخاطبان بيشترى را به سمت‏خود جلب مى‏نمايد. (18)

با توجه به الگوى پذيرفته شده براى تحليل سخنان امام يعنى الگوى مسؤوليت اجتماعى، مطبوعات كاركردى دوگانه مى‏يابند. در واقع مطبوعات چونان «ژانوس دو چهره‏» اى (19) است كه هر چهره آن كاركردى ويژه و سمت و سويى خاص مى‏يابد. به تعبير حضرت امام: «روزنامه‏ها و مجلات مى‏توانند كه يك كشورى را رشد بدهند و هدايت‏بدهند به راهى كه صلاح كشور است و مى‏توانند كه به عكس عمل بكنند». (20) بنابراين مديران مطبوعات مى‏بايست‏با توجه به مسؤوليت و نقش اين رسانه مهم در اجتماع، به حيات مداوم خويش بينديشند و همواره خير و صلاح جامعه را در نظر آورند و از هرگونه افراط و تفريط اجتناب ورزند و حد ميانه و مطلوب و مسؤوليت اجتماعى خويش را از كف ندهند.

بر همين اساس است كه امام انتظار دارد مطبوعات و به طور كلى تمامى رسانه‏هاى خبرى و اطلاع‏رسانى در نقش مربى‏گرى و هدايتگرى جامعه ظاهر گردند: «تمام رسانه‏ها مربى يك كشور هستند، بايد تربيت كنند كشور را، افراد يك كشور را و بايد خدمت كنند به ملت». (21) در اين كلام، هم به نقش تربيتى رسانه‏ها اشاره شده است و هم به خدمت آنها به ملت. در واقع انتظار ديگر حضرت امام از مطبوعات اين است كه در خدمت مردم باشند و آمال و آرزوهاى مردم را منتشر نمايند: «مطبوعات بايد در خدمت كشور باشند، مطبوعات بايد منعكس كننده آمال و آرزوهاى ملت‏باشند. مسائلى كه ملت مى‏خواهند، آنها را منعكس كنند». (22) بايد گفت مقصود ايشان از خدمت‏به كشور، داشتن نقش تربيتى و انسانسازى مطبوعات است. ايشان در اين باره مى‏فرمايد: «مجله بايد در خدمت كشور باشد، خدمت‏به كشور اين است كه تربيت كند، جوان تربيت كند، انسان درست كند، انسان برومند درست كند، انسان متفكر درست كند تا براى مملكت مفيد باشند». (23)

بنابراين يك كاركرد اساسى مطبوعات در انديشه امام انسانسازى و تربيت جوانان است. در واقع امام بر اين باور است كه مطبوعات نقش مهم و راهگشايى در تربيت متفكران و دانشمندان و سياستمداران آينده جامعه اسلامى بر عهده دارند. مطبوعات در الگوى مسؤوليت اجتماعى از هدر رفتن نيرو، انرژى و استعداد جوانان جلوگيرى كرده و آنان را به سمت و سويى سوق مى‏دهند كه قوه انديشه و عقلانيت و ايمان را در آنان بارور سازند. نه اينكه آنان را به سمت ابتذال و فساد سوق دهند و به پوچى و بيهودگى و سرگشتگى دچار سازند. به هر روى از آنجا كه آينده يك كشور بسته به ميزان كار و تلاش و بهره‏مندى جوانان آن به لحاظ انديشه، استعداد، ذوق، خلاقيت، عقلانيت و ابتكار است، مطبوعات مى‏توانند نقش اساسى و عمده‏اى در اين راه بازى كنند.

كاركرد ديگر مطبوعات در انديشه امام اين است كه مطبوعات يك عامل مهم براى حفظ آزادى و استقلال كشور هستند. تداوم و استمرار «آزادى‏» و «استقلال‏» كه با تاسيس نظام «جمهورى اسلامى‏» پديدار گشت، به هوشيارى و بيدارى همه اقشار جامعه بستگى دارد كه از مهمترين پاسداران اين اصل اساسى يعنى «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى‏» مطبوعات هستند. سخن حضرت امام چنين است كه مجله «اگر مطلبى دارد، مطلبى باشد كه بسيج كند اين را براى حفظ استقلال خودش، براى حفظ آزادى خودش، براى حفظ مملكت‏خودش. اگر مجله اين مجله است، مجله اسلامى است و مجله جمهورى اسلامى». (24)

بنابراين علاوه بر نقش اساسى مطبوعات در انسانسازى، كاركرد ديگر مطبوعات در نقش بسيج‏گرى افراد جهت‏حفظ استقلال و آزادى و جمهورى اسلامى، نمود مى‏يابد. طبيعى است كه اگر مطبوعات نقش نخست‏خود يعنى انسانسازى را درست انجام دهند و در سمت و سوى آن سير كنند، در نقش دوم يعنى بسيج‏گرى افراد نيز موفق خواهند بود. البته بسيج‏گرى براى حفاظت از استقلال و آزادى در ابعاد مختلفى تجلى مى‏نمايد.

در يك نگاه تئوريك مطبوعات نقش نورافكن را ايفا مى‏كنند. در واقع مطبوعات به مثابه نورافكن، صحنه سياسى را در مقابل مردم برملا مى‏كنند و زاويه‏اى را تاريك باقى نمى‏گذارند. با روشن شدن اين نورافكن، مسؤولان و دست‏اندركاران، در اين فضاى روشن كاملا احساس مى‏كنند كه در معرض ديد افكار عمومى قرار دارند. بنابراين در اين نگاه مطبوعات فضايى را ايجاد مى‏كنند كه عملكرد همه مسؤولان و همه نهادها و سازمانها (دولتى و خصوصى) در معرض ديد و قضاوت مردم قرار مى‏گيرد و مسؤولان خود را در مواجهه با مردم مى‏بينند و ملزم به پاسخگويى و تصحيح عملكردهاى نادرست و غيرموجه خود هستند.

از سوى ديگر مطبوعات مى‏توانند «مردم سالارى‏» را نهادينه كنند. هنگامى كه موازنه قوا بوجود مى‏آيد و قواى سياسى ديگر نمى‏توانند همديگر را هضم كنند، سعى مى‏كنند فضا را كمتر خشونت‏بار كنند. خاصيت اصلى مطبوعات اين است كه عدم تقارنهاى اطلاعاتى را رفع مى‏كنند. يعنى با توزيع مجدد اطلاعات و معرفتها باعث مى‏شوند در فضاى ذهنى، تكثر قدرت و موازنه قوا بوجود آيد.

از ديگر كاركردهاى رسانه‏ها و بويژه مطبوعات، نقد عملكرد مسؤولان نظام سياسى و دفاع از حقوق اوليه مردم در برابر حاكميت‏سياسى است. البته مفروض ما در اينجا اين است كه حاكميت‏سياسى در ايران، دينى است، پس طبيعى است كه در آن به حقوق مردم احترام گذارده شود و به خواسته‏هاى مشروع و قانونى آنان گردن نهاده شود. در يك حكومت دينى شيعى، مردم نظام سياسى را از خود مى‏دانند و به تبع سبت‏به كاركردهاى آن حساسيت‏بيشترى از خود نشان مى‏دهند. بنابراين بروز هرگونه نابهنجارى و انحراف در نظام سياسى و نيز در كارگزاران نظام، با واكنش مردم همراه است و حس مسؤوليت آنان را برمى‏انگيزاند و آنان را به انتقاد و اعتراض وادار مى‏سازد.

بى‏ترديد در يك حكومت مبتنى بر آموزه‏هاى دينى، مردم مؤمن، متدين و ديندار نمى‏توانند شاهد بى‏عدالتى و ستمگرى و رواج فساد و منكرات و. . . باشند. اكميت‏سياسى دين، به معناى برقرارى عدالت و احياى حقوق اساسى مردم و نفى هرگونه فساد در جامعه است. بنابراين مردم در برابر هرگونه ظلم و تجاوزگرى از سوى هر فرد و گروهى كه در حكومت اسلامى بروز و ظهور يابد، واكنش نشان مى‏دهند و در مقابل آن سكوت را روا نمى‏دانند.

مطبوعات، ابزار و وسيله‏اى مناسب براى رساندن صداى مردم و دادخواهان به مسؤولان است. يكى از پژوهشگران از آيه 148 سوره نساء (26) اينگونه استنباط كرده است كه «هر گاه ظلمى ديده شد بايد در رسانه‏ها منعكس شود. ضمن آنكه رسانه‏ها ابزار ارزيابيها از عملكرد حكومت و مركزى براى ارائه نظرات مشورتى مردم است و مى‏دانيم كه چنين كاركردى نيز از نظر قرآن، كاركردى ارزشمند است». (27)

كاركرد مهم ديگر مطبوعات در انديشه امام خمينى، ايجاد اميدوارى و اطمينان در مردم است. مطبوعات در اين نقش، منادى اميد و تقويت كننده حس اعتماد به نفس و اطمينان در مردم‏اند و از آنچه باعث‏ياس و نااميدى و دلسردى مردم مى‏شود بايد اجتناب ورزند. حضرت امام در اين باره مى‏فرمايد: «نويسنده‏هاى ما، گويندگان ما، همه‏شان دنبال اين باشند كه به اين ملت اميد بدهند، ماءيوس نكنند ملت را، بگويند توانا هستيم، نگويند ناتوان هستيم، بگويند خودمان مى‏توانيم و واقع هم همين‏طور است، مى‏توانيم، اراده بايد بكنيم. نويسنده‏هاى ما بهترين خدمتشان امروز اين است كه اين ملتى كه ايستاده در مقابل شرق و غرب و نمى‏خواهد تحت نظام شرق يا نظام غرب باشد، اميد به آنها بدهند كه مى‏توانيد تا آخر وابسته به شرق و غرب نباشيد. اگر اين نويسنده‏ها، اين گوينده‏ها به جاى اينكه به هم اشكالتراشى بكنند، به جاى اينكه به جان هم بريزند، با هم اميد در ملت ايجاد كنند، اطمينان در ملت ايجاد كنند، استقلال روحى در ملت ايجاد كنند، اگر اين خدمت را اين رسانه‏هاى گروهى، اين مطبوعات، اين نويسندگان، اين گويندگان، اين اطمينان را در ملت ايجاد كنند ما تا آخر پيروز هستيم». (28)


محدوديت‌هاى آزادى مطبوعات


مقصود از محدوديتهاى آزادى مطبوعات، مرزهايى كه نظامها و حكومتهاى استبدادى و ديكتاتورى بر مطبوعات اعمال مى‏كنند و نيز قيد و بندهايى كه از سوى جهال و نادانان (كه آزادى را تشخيص نمى‏دهند) بر جامعه و نظام مطبوعات ممكن است تحميل گردد، نيست، بلكه مقصود محدوديتهاى مشروع و قانونى‏اى است كه در سخنان امام ذكر شده است و در قانون اساسى و قوانين عادى نيز بر آنها صحه گذارده شده است. روشن است كه اجراى حدود و قيد و بند براى مطبوعات، به خاطر سوء استفاده‏هايى است كه از آزادى مى‏شود و مصالح عمومى جامعه و مبانى اسلامى را به خطر مى‏اندازد. چنين محدوديتهايى نه در قالب نظريه اقتدارگرايى، بلكه در قالب نظريه مسؤوليت اجتماعى قابل تفسير و تبيين است و با آزادى مطبوعات ناسازگارى ندارد.

محدوديتهاى آزادى مطبوعات كه در كلام امام خمينى به آنها اشارت رفته است‏به قرار زيرند:


الف ـ قانون

اين نگرش امام را در تمام سطوح آزادى به وضوح مى‏توان ديد. به طور كلى از ديد ايشان آزادى تا اندازه‏اى مجاز و روا است كه از مرز قانون نگذرد. از آنجا كه قانون تامين كننده امنيت‏براى عموم مردم است و رفتار افراد در اجتماع را به نظم در مى‏آورد، بنابراين نقطه قابل اتكا و اساسى‏اى براى حفظ و گسترش آزاديها و بويژه محدوده آزادى مطبوعات است. اين چنين است كه مطبوعات از تعرضها و تهاجمهاى احتمالى محفوظ مانده و به تعهد و مسؤوليت‏خود در سطح اجتماعى نيز عمل خواهند نمود.

اصل 24 قانون اساسى مى‏گويد: «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند، مگر آن كه مخل به مبانى اسلام يا حقوق عمومى باشند. تفصيل آن را قانون معين مى‏كند». در اين اصل از يك سوى آزادى بيان براى مطبوعات فرض گرفته شده است و از سوى ديگر با دو قيد، محدود شده است: نخست اينكه به مبانى اسلام خللى وارد نشود و ديگر اينكه مخل حقوق عمومى نباشند. همان گونه كه در پايان اين اصل نيز اشاره شده است، در فصل چهارم و ششم قانون مطبوعات، مصوب 1364 مجلس شوراى اسلامى، به تفصيل مصاديق اين دو قيد مشخص شده است. (29) حضرت امام در موارد متعددى آزادى را در محدوده قانون دانسته‏اند: «در هر مملكتى آزادى در حدود قانون است. مردم آزاد نيستند كه قانون را بشكنند». (30)


ب ـ مقدسات

«روزنامه‏ها آزادند آزادانه مطالب بنويسند، مسائل بنويسند، اما آزاد هستند كه اهانت‏به مثلا مقدسات مردم بكنند؟ » (31) در مواردى ديگر مى‏فرمايد: «روزنامه‏ها خودشان را اصلاح كنند. خيانت نكنند به اسلام و مسلمين. خون مظلومان ما را هدر ندهند. تبليغات سوء را منعكس نكنند. توطئه‏ها را جلوگيرى كنند». (32)


ج ـ توطئه، تحريك و تضعيف

«ما در طول پيروزى انقلاب گوشزد كرديم كه آزادى مطبوعات مورد نظر ما است، لكن از خيانت و توطئه به طور جدى و بدون اغماض جلوگيرى مى‏شود. مطبوعات موظفند از تيترهايى كه موجب تحريك و يا تضعيف مردم مى‏شود و يا مخالف واقع است‏خوددارى كنند و خود را با مسير انقلاب تطبيق دهند و نيز از درج مقالاتى كه مضر به انقلاب و موجب تفرقه مى‏شود خوددارى كنند كه اين خود توطئه محسوب مى‏شود». (33)


د ـ تهمت، دروغ و شايعه

«من ارباب جرايد و رسانه‏ها و گويندگان را نصيحت مى‏كنم كه دست از شايعه افكنى‏ها بردارند و مسائل بيهوده و مطالب دروغ را براى زيادشدن تيراژ پخش نكنند كه اگر احساس توطئه و فساد شود، ملت‏با آنها به طور ديگر عمل مى‏كنند. از آزادى سوء استفاده نكنيد و مسير ملت را رها ننماييد و از بزرگ نشان دادن وقايع كوچك بپرهيزيد كه صلاح ملك و ملت در آن است». (34) همچنين «. . . (روزنامه‏ها) آزادند كه فحش به مردم بدهند؟ آزادند كه تهمت‏به مردم بزنند؟ همچو آزادى نمى‏تواند باشد. آزادى توطئه نمى‏تواند باشد. اگر روزنامه‏اى بخواهد توطئه بكند و راهى برود كه دشمنهاى يك ملت آن راه را مى‏روند، ترويج‏بكند از كارهاى دشمنهاى يك ملتى اگر اينطور باشد، اينطور آزاديها را ملت ما نمى‏تواند بپذيرد». (35)


ه ـ غرض‏ورزى و استفاده نادرست از آزادى

«تويى كه حالا قلم به دست گرفته‏اى و براى همه مى‏نويسى، از همه ارگانها انتقاد مى‏كنى، آزادى، ولى آيا شما در سه سال پيش از اين مى‏توانستى قلم را به دست‏بگيرى و يك كلمه راجع به يكى از اين ارگانها صحبت كنى؟ قلمت را مى‏شكستند و پدرت را در مى‏آوردند. شما قدر آزادى را نمى‏دانيد. الان آزادى پيش بعضى از اشخاص ملعبه شده است كه هر چه دلشان مى‏خواهد بايد بنويسند و هر چه دلشان مى‏خواهد بگويند». (36)

در جمع‏بندى موارد ذكر شده مى‏توان گفت كه در انديشه سياسى امام خمينى اصل بر آزادى مطبوعات است. چنان كه در ابتداى پيروزى انقلاب اسلامى آزادى به نحو مطلق بر مطبوعات و جامعه حاكم بود. اما پس از مدتى به خاطر سوءاستفاده‏هاى فراوانى كه از آزادى شد، قوانينى در جهت تنظيم دامنه مطبوعات، وضع و به مورد اجرا گذارده شد. سخنان حضرت امام در اين زمينه راهگشا است. ايشان در اين باره مى‏فرمايد: «ما آزادى داديم به آنها، آزادى مطلق، كه در ظرف اين چند ماه قريب دويست‏حزب و گروه و زياد مطبوعات و مجلات و روزنامه‏ها منتشر شد و هيچ‏كس جلوگيرى نكرد. در عين حالى كه به همه مقدسات ما توهين كرديد، در عين حالى كه با حكومت آنطور رفتار كرديد، و با اسلام آنطور رفتار كرديد در مطبوعاتتان، معذلك به شما تعرضى نشد، تا آنكه فتنه را ديديم و فهميديم كه شما فتنه‏گر هستيد بعد از اينكه توطئه شما ثابت‏شد و مردم فهميدند شما چه اشخاصى هستيد، ديگر نمى‏توانيم اجازه بدهيم آزادانه هركارى مى‏خواهيد بكنيد، شما را سركوب خواهيم كرد». (37)

از اين سخنان حضرت امام نظريه آزادى‏گرايى استنباط مى‏شود. به عقيده ايشان در ابتداى پيروزى انقلاب اسلامى، آزادى مطلق براى همه افراد و گروهها وجود داشت، ولى اين آزادى به سوء استفاده منتهى شد و به سمت‏براندازى نظام نوپاى اسلامى پيش رفت. در نتيجه از آزادى مطبوعات به نحو محسوسى كاسته شد و محدوديتهايى بر مطبوعات اعمال شد.

در جايى ديگر نيز حضرت امام بر اين مطلب تاكيد دارند كه: «از اول كه انقلابمان واقع شد، تمام آزاديها در ايران بود و مجالى به تمام دستجات داديم و هيچ ابدا جلوگيرى از هيچى نشد. لكن توطئه‏ها شروع شد. وقتى كه ديدند آزادند، توطئه‏ها شروع شد، توطئه قلمى كه مى‏خواستند مسير ملت ما را منحرف كنند. ملت ما طرفدار آزادى است، طرفدار همه جور آزادى است وليكن طرفدار توطئه نيست، طرفدار تباهى نيست». (38) بنابراين در نگاه امام اصل بر آزادى مطبوعات است و تا زمانى كه مطبوعات به تعهد و مسؤوليت جمعى خود پايبند باشند، هيچ محدوديتى بر آنان اعمال نخواهد شد.

در ابتداى پيروزى انقلاب نيز اصل بر همين مبنا بود. اما با شيوع بحرانها و مسائلى كه ناشى از سوءاستفاده از اين «اصل مبارك‏» بود، دوران كوتاه و موقت آزادى‏گرايى به سرآمد و الگوى نظرى ديگرى خود را بر جامعه تحميل نمود. البته در مورد اين الگو اتفاق‏نظر حاصل نيست. برخى معتقدند الگوى نظرى اقتدارگرايى حاكم شد (39) و برخى نيز معتقدند الگوى نظرى مسؤوليت اجتماعى برقرار گشت. واضح است كه آن آزادى‏گرايى سالهاى آغازين پيروزى انقلاب از ميان رفت ولى بايد توجه داشت كه با وضع قوانين (قانون اساسى و نيز قانون مطبوعات مصوب شوراى انقلاب) (40) الگوى مسؤوليت اجتماعى حاكم شد.

يكى از پژوهشگران مسائل سياسى در تبيين الگوى مشروعيت نظامهاى سياسى در ايران معاصر از الگوهاى متفاوتى نظير آزادى و دموكراسى، دين، عدالت و عصر ترقى (41) سخن به ميان آورده و معتقد است كه الگوى آزادى هيچ‏گاه متولى نظم سياسى نبوده است. به همين دليل نيز به محض آنكه نظم سياسى قوام و ثبات يافته است، آزادى به عنوان اولين گفتار از نظم سياسى خارج شده است. به باور وى دوره‏هاى متناوبى از نظم سياسى، اقتدارگرايى و هرج و مرج وجود دارد و همواره يك نظم سياسى مستقر به پرسش گرفته مى‏شود و به چالش فراخوانده مى‏شود تا نظم سياسى اقتدارگراى ديگرى به جاى آن بنشيند. به اين ترتيب آزادى و دموكراسى گفتار اين دوره‏گذراست و بلافاصله پس از جابه‏جايى و استقرار نظم جديد حذف مى‏شود. وى حذف الگوى آزادى پس از پيروزى انقلاب اسلامى و استقرار نظم جديد را با همين الگو توجيه مى‏نمايد.

بنابراين در اين نگاه، الگوهاى ديگر مشروعيت نظامهاى سياسى، همه نظم‏آفرين‏اند اما الگوى آزادى و دموكراسى جنبه سلبى دارد و به نقد نظم سياسى موجود مى‏پردازد كه همواره مخالفين نظام سياسى به دنبال آن بوده‏اند و از آن سخن گفته‏اند. به هر روى مخالفان يك نظام سياسى با استفاده ابزارى از الگوى آزادى و دموكراسى، نظم موجود را به چالش مى‏كشند، اما پس از استقرار نظم سياسى جديد، اين الگو به فراموشى سپرده مى‏شود و به عبارتى از اولين قربانيان استقرار نظم جديد است.

اما به راستى پرسش اين است كه آيا مى‏توان چنين مطالبى را به حضرت امام نسبت داد و قائل شد كه ايشان از الگوى آزادى و دموكراسى به عنوان ابزارى عليه رژيم پهلوى دوم سود جسته است و نمى‏توان در انديشه ايشان نشانى از ثبات و قوام اين الگو يافت؟ به عبارت ديگر آيا امام خمينى عالما آزادى را به عنوان ابزارى براى مخالفت‏با نظم سياسى موجود به كار گرفته است و در غير اين صورت در انديشه ايشان مساله‏اى با عنوان آزادى مطرح نبوده است؟

پاسخ من به اين پرسش منفى است. به نظر مى‏رسد طرح مساله آزادى و بويژه آزادى مطبوعات در انديشه سياسى امام فقط براى مبارزه با نظم سياسى مستقر نبوده است، بلكه طرح بحث آزادى در انديشه سياسى حضرت امام ناشى از بنيادهاى نظرى تفكر سياسى ايشان بوده است. همانگونه كه پيش از اين نيز ذكر شد، تحليل و تبيين آزادى مطبوعات در انديشه امام خمينى بيش از هر الگويى با الگوى مسؤوليت اجتماعى ميسر است ولاغير. با توجه به اين الگوى نظرى است كه مى‏توان به بررسى آراى امام در اين باره در دوره‏هاى مختلف (قبل از انقلاب اسلامى، سالهاى آغازين پيروزى انقلاب اسلامى و پس از آن تا رحلت ايشان) پرداخت. همان طور كه ايشان به دفاع از آزادى مطبوعات در دوره پهلوى پرداخته است، در دوره جمهورى اسلامى نيز از اين وضعيت دفاع كرده است؛ و همان‏گونه كه به آزادى بى‏حد و حصر مطبوعات در تعرض به مقدسات مردم در دوره پهلوى هشدار داده است در دوره جمهورى اسلامى نيز اين مطلب را گوشزد كرده است كه مطبوعات حريم مقدسات را نگهدارند و به آنها تعرض نكنند.

بنابراين از كلام امام مى‏توان فهميد كه مطبوعات هنگامى تحديد شدند كه به سمت‏براندازى نظام سياسى جمهورى اسلامى پيش رفتند و صرف استقرار نظم سياسى جديد نمى‏تواند استدلال مناسبى براى حذف الگوى آزادى و دموكراسى باشد. در شرايط پس از پيروزى انقلاب اسلامى مطبوعات رشد چشمگيرى داشتند و حتى برخى مطبوعات ارگان رسمى گروههاى مسلحى بود كه به مبارزه با نظام سياسى جديد پرداخته بودند. طبيعى بود كه نيروهاى نظم سياسى جديد براى حفظ آنچه براى آن مبارزه كرده بودند، به سمت راه كارهايى بروند تا نظم سياسى قوام و ثبات و دوام بيشترى بيابد و از هرج و مرج موجود در جامعه كاسته شود.

و اين‏گونه بود كه دوران الگوى آزادى‏گرايى، كه در واقع به محك تجربه گذاشته شده بود، به سرآمد و دوران الگوى مسؤوليت اجتماعى آغاز گشت. علاوه بر اين برگزارى قريب بيست انتخابات سراسرى در كشور با توجه به شرايط حساس و بحرانى نظير جنگ تحميلى و. . . نشانه روشنى است‏بر اينكه جنبه‏هاى آزادى‏گرايانه در الگوى مسؤوليت اجتماعى برجسته بوده است. به هر تقدير آزادى جزو مسائل بنيادين انديشه سياسى امام به شمار مى‏رود، نه اينكه صرفا به سبب مبارزه با نظم سياسى و به عنوان ابزارى از آن سود جسته باشد. علاوه بر اين مدعاى ما اين است كه الگوى آزادى و دموكراسى مشروعيت نظام سياسى در سالهاى پس از پيروزى انقلاب اسلامى خاتمه نيافته است، بلكه آنچه تغيير و تبديل يافته است، سير از الگوى نظرى آزادى‏گرايانه به نظريه مسؤوليت اجتماعى بوده است.


جمع‏بندى و نتيجه‏گيرى


آنچه در صفحات پيشين ذكر شد، بخشى از مباحثى است كه حول و حوش آزادى مطبوعات قابل طرح است. در اين نوشتار بيش از اين مجالى نيست تا به ابعاد و زواياى ديگر اين بحث‏به نحو مبسوط پرداخته شود. نتايج و يافته‏هاى اين پژوهش عبارتند از:

يكم. آزادى مطبوعات از جمله مصاديق مهم و اساسى آزاديهاى سياسى است. با سنجش ميزان آزادى مطبوعات مى‏توان به مقايسه نظامهاى سياسى پرداخت و وابستگى و استقلال نشريات را در حكومتهاى گوناگون مورد بررسى و مقايسه قرار داد و ميزان مردم‏سالارى را در آنها سنجيد. در نظامهايى كه مطبوعات داراى ارج و قرب‏اند و فضاى سياسى مساعدى بر جامعه حاكم است، مردم به بيان آزادانه نظرات و افكار سياسى خود در محدوده قانون مبادرت مى‏ورزند. در جوامع استبدادى بيان آزادانه ديدگاهها در مطبوعات ميسر نيست.

دوم. الگوى نظرى حاكم بر انديشه سياسى حضرت امام درباره مطبوعات، نظريه مسؤوليت اجتماعى است. با اين الگو مى‏توان به بررسى و تحليل انديشه امام پرداخت و به تناقضهاى احتمالى كه در متن، محتوا و انديشه ايشان رخ مى‏نمايد، پاسخ داد و به تبيين و توجيه آنها پرداخت. اساسا در انديشه ايشان نمى‏توان از الگوى اقتدارگرايى سخن گفت. اين الگوى نظرى با توجه به محدوديتهاى گسترده‏اى كه بر مطبوعات و نيز مردم اعمال مى‏نمايد، با انديشه حضرت امام ناسازگار است. همچنين الگوى آزادى‏گرايى نيز در نگاه امام تا آنجا ارزشمند است كه از آن سوءاستفاده نشود. اما چون جامعه و گروههاى سياسى هنوز به آن مرحله از رشد فكرى نرسيده‏اند و يا اين كه منافع آنها اقتضا نمى‏كند كه از آزادى به گونه‏اى درست و صحيح و بدون نظارت نهادهاى نظارتى استفاده كنند، لذا چاره‏اى جز گرايش به سمت الگوى نظرى مسؤوليت اجتماعى نمى‏ماند. اين الگو تكامل يافته نظريه آزادى‏گرايى است. بر طبق اين الگو ديدگاه سومى از انديشه حضرت امام مى‏توان داشت كه يك ديدگاه متوسط و مطلوب از آزادى مطبوعات را به نمايش مى‏گذارد و افراط و تفريط در آن راه ندارد.

سوم. در انديشه امام خمينى مطبوعات در جامعه كاركردى دوگانه مى‏يابند؛ هم مى‏توانند نقش مثبتى در رشد و تعالى جامعه و نيز توسعه سياسى ايفا نمايند و هم اينكه در جهت اضلال و گمراهى و عقب‏ماندگى فرهنگى و علمى جامعه مشى كنند. كاركرد مثبت مطبوعات در انديشه امام ظهور در نقش هدايتگرى و مربيگرى جامعه است. به عبارتى نشريات چونان مربى و معلمى دلسوز بايد به تربيت و ساختن استعدادهاى افراد بپردازند. كاركرد ديگر، حفاظت و حراست از استقلال ميهن و آزادى در نظام جمهورى اسلامى است و تشويق و تحريك مردم در اجراى چنين نقشى از وظايف مطبوعات در نظام اسلامى است. همچنين مطبوعات در فقدان احزاب سياسى و نهادهاى جامعه مدنى در نقش واسط ميان مردم و حاكمان ايفاى نقش مى‏كنند و عملكرد مسؤولان را به زير تيغ نقد مى‏كشند و كارهاى كارگزاران نظام را در معرض ديد همه قرار مى‏دهند. روشن كردن فضا و بيان وقايع و حقايق به جريان آزاد اطلاعات نيز كمك مى‏رساند. بنابراين در اين كاركرد وظيفه مطبوعات و رسانه‏هاى عمومى نقد عملكرد مسؤولان نظام سياسى و دفاع از حقوق اوليه مردم در برابر حاكميت و قدرت سياسى است. كاركرد ديگر مطبوعات در انديشه امام، بارور ساختن نور اميد در دلهاى مردم است و اينكه ايمان و اعتماد به نفس و اطمينان به خويش و عدم اتكاى به بيگانگان را در ذهن و جان مردم شعله‏ور سازند.

بنابراين در پاسخ به پرسش ابتداى اين نوشتار مى‏توان گفت كه مطبوعات نقش عظيمى در بسط فرهنگ و توسعه سياسى در جامعه ايفا مى‏كنند و به پيدايش نهادهاى جامعه مدنى مدد مى‏رسانند. علاوه بر اين زمينه نقد حاكمان را در جامعه فراهم مى‏آورند و با انعكاس درست وقايع و حقايق، عملكرد مجموعه دولت را در معرض قضاوت افكار عمومى قرار مى‏دهند.

چهارم. از آنجا كه تبيين سخنان امام در الگوى نظرى مسؤوليت اجتماعى ميسر است، طبعا مطبوعات در عين برخوردارى از آزادى، محدوديتهايى را نيز متحمل مى‏شوند. در انديشه حضرت امام نخستين چيزى كه مطبوعات را محدود مى‏كند، قانون است. بنابراين ايشان معتقد به اصل آزادى است اما در محدوده قانونى آن. قانون تضمين كننده بقا و سلامت آزادى مطبوعات و عامل نظم در جامعه است. محدوديتهاى ديگر آزادى مطبوعات در انديشه امام عبارتند از: اهانت‏به مقدسات، توطئه، تحريك و تضعيف، تهمت، دروغ و شايعه، غرض‏ورزى و استفاده نادرست از آزادى و ترويج فساد و ابتذال در سطح جامعه.

به هر روى در پاسخ به پرسشهايى كه در ابتداى اين پژوهش مطرح شدند مى‏توان گفت كه امروزه يكى از اسباب ترقى و تعالى جوامع، رونق مطبوعات و رسانه‏ها است. نشريات مستقل و آزاد به عنوان ركن چهارم قدرت در نظامهاى مدعى مردم‏سالارى و دموكراسى، نقش اساسى در هدايت جامعه به سمت اهداف مطلوب و معقول بر عهده دارند. همچنين برطبق نظريه مسؤوليت اجتماعى، مطبوعات از آزادى مطلق برخوردار نيستند و محدوديتهاى قانونى بر آنان اعمال مى‏شود.

البته اين محدوديتها تا اندازه‏اى است كه به آزادى بيان مطبوعات و استقلال آنها لطمه جدى وارد نسازد و آنها را كه بايد سخنگوى مردم باشند، وابسته به حكومت و حاكمان نگرداند. در چنين وضعيتى است كه مطبوعات بر طبق الگوى نظرى مسؤوليت اجتماعى هم به تعهد و هم به مسؤوليت‏خويش در قبال جامعه عمل مى‏كنند.


پى‏نوشتها:


1ـ نامه‏ها و اسناد سياسى سيدجمال‏الدين اسدآبادى، به كوشش ابوالحسن جمالى اسدآبادى، چاپ سوم، تهران، كتاب‌هاى پرستو وابسته به مؤسسه انتشارات اميركبير، 1360، ص 69 و 70.

2. انديشه حوزه، سال پنجم، تابستان 1378، پياپى 17، ص 102. اين تعريف را مقام معظم رهبرى ارايه داده‏اند. ذكر اين تعريف علاوه بر اينكه تعريفى در حوزه انديشه اسلامى است، معرف ديدگاهى است كه بر نظام جمهورى اسلامى ايران نيز حاكم است. گفتنى است، در ميان تعاريفى كه از مفهوم آزادى سياسى ارايه شده است نيز اين تعريف جامع‏تر از آنهاست. براى مطالعه بيشتر درباره اين مفهوم بنگريد به: دكتر منوچهر طباطبايى مؤتمنى، آزادي‌هاى عمومى و حقوق بشر، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1370؛ كارل كوهن، دموكراسى، ترجمه فريبز مجيدى، تهران، خوارزمى، 1373؛ فرانس نويمان، آزادى و قدرت و قانون، ترجمه عزت‏الله فولادوند، تهران، خوارزمى، 1373.

3ـ انديشه حوزه، همان، ص 106.

4ـ اصل امر به معروف و نهى از منكر، اصل مشورت، نصيحت ائمه مسلمين و. . . همه به مسأله مشاركت در امور عمومى اشاره دارد. همچنين مى‏توان به روايت زير نيز استناد جست: «من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم‏» بحار، ج 71، چاپ بيروت، ص 336.

5ـ على‏آقا بخشى و همكاران، فرهنگ علوم سياسى، تهران، مركز اطلاعات و مدارك علمى ايران، 1375، ص151، عبدالرحيم طالب‏اف در تعريف آزادى مطبوعات مى‏گويد: فرد حق دارد آنچه را كه نوشته انتشار دهد و نبايد او را از اين كار بازداشت مگر آن كه نشريه او مانعى براى آزادى ايجاد كند و يا موهن و افتراآميز باشد. دكتر سيدمحمود هاشمى. حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، تهران، دانشگاه شهيد بهشتى، 1374، ج 1، ص5 و نيز بنگريد به دكتر محمد جعفر لنگرودى، ترمينولوژى حقوق، تهران، كتابخانه گنج دانش، 1374، ص 32.

6ـ نامه‏ها و اسناد سياسى سيدجمال، به كوشش سيد هادى خسروشاهى، ص 55، به نقل از كاظم قاضى‏زاده؛ انديشه‏هاى فقهى ـ سياسى امام خمينى، تهران، مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهورى، 1377، ص 291.

7ـ كوثر، مجموعه سخنراني‌هاى حضرت امام خمينى، همراه با شرح وقايع انقلاب، تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1371، ج 1، ص 346، 28/8/1357.

8ـ در مورد نظريه‏هاى مربوط به آزادى مطبوعات اظهار نظرهاى مختلفى مطرح شده است كه از دو تا شش نظريه را در برمى‏گيرد. براى تفصيل اين نظريه‏ها بنگريد به گفت‌و‌گوى روزنامه «انتخاب» با دكتر على اصغركيا، يكشنبه 24 مرداد 1378، ش 103، ص 5. گفتنى است، در مقاله‏اى ديگر از وى مطالب گفت‌‌وگو با روزنامه «انتخاب» تكرار شده است، ايران، يكشنبه 31 مرداد 1378، ش 1311.

9ـ دكتر على‏اصغر كيا، روزنامه انتخاب، همان روزنامه ايران، همان.

10ـ كتاب ششمين جشنواره مطبوعات. اداره كل تبليغات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، چاپ اول، 1378، ص 18.

11ـ دكتر على‏اصغر كيا، دو منبع پيشين.

12ـ كتاب ششمين جشنواره مطبوعات. پيشين، ص 18.

13ـ دكتر على اصغر كيا، دو منبع پيشين.

14ـ كوثر. پيشين، ج 1، ص 25، 11/4/1341. اين سخنان انتقادآميز امام ناظر است‏ بر آزاد بودن مطبوعات در اهانت‏به مقدسات و روحانيت كه در آن ايام امرى شايع و رايج‏بوده است.

15ـ همان، ج 1، ص 115، 26/1/1343.

16ـ همان، ج 1، ص 120، 26/1/1343.

17ـ محمد ابراهيم انصارى لارى. نظارت بر مطبوعات در حقوق ايران، تهران، سروش، 1375، ص 14.

18ـ البته امروزه از جايگزينى مطبوعات الكترونيك به جاى مطبوعات چاپى مكتوب سخن به ميان آمده است و پيش‌بينى‏ها نيز حكايت از رونق مطبوعات الكترونيك دارد. بنابراين تا چندى بعد شايد اثرى از روزنامه‏ها و مطبوعات چاپى نتوان يافت. بنگريد به گفت‌وگوى روزنامه «ايران» با صاحب‏نظران در اين‌باره، 16 آبان 1378، ش 1375، سال پنجم، ص 6.

19ـ ژانوس نخستين پادشاه افسانه‏اى كشور لاتيوم (در ايتالياى كنونى) بود. براساس اين افسانه، خداوند به اين پادشاه آن چنان روش‏بينى داد كه هم به گذشته و هم به آينده عارف و آگاه است. گذشته‏بينى و آينده‏نگرى وى سبب شد كه با دو چهره نمايش داده شود. در پول مردم رم نيز اين پادشاه با دو چهره آمده است. موريس دو ورژه در كتاب اصول علم سياست از تشبيه سياست‏ به ژانوس پادشاه خداگونه خواسته است دوگانگى ماهوى سياست را به تصوير بكشد. موريس دو ورژه اصول علم سياست، ترجمه دكتر ابوالفضل قاضى، تهران، دادگستر، 1376.

20ـ صحيفه نور، ج 14، ص 248.

21ـ همان، ج 6، ص 193.

22ـ همان، ج 6، ص 192.

23ـ همان، ج 8، ص 24.

24ـ همان.

25ـ كتاب ششمين جشنواره مطبوعات. اداره كل تبليغات وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى، تهران، 1378، ص 53، نيز روزنامه «انتخاب»، پنجشنبه، 16 ارديبهشت 1378، ص 8.

26ـ لا يحب‏الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان‏الله سميعا عليما، خداوند بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر از كسى كه به او ستم شده باشد و خداوند شنواى داناست. ترجمه از بهاءالدين خرمشاهى. گفتنى است، در آيات متعددى آهسته سخن گفتن توصيه شده است و صدا بلند كردن ناپسند شمرده شده است. تنها استثناى آن در جايى است كه به فردى ظلم شده باشد كه در اين صورت لاجرم عنان اختيار از دستش به در رفته است و عذرى بر او نيست. براى توضيح بيشتر بنگريد به توضيحات بهاءالدين خرمشاهى ذيل همين آيه.

27ـ دكتر مهدى حسينيان راد، «مرز آزادى رسانه‏ها، جدلى ديرينه در ايران‏»، روزنامه «صبح امروز»، 14 ارديبهشت 1378، ص 6.

28ـ صحيفه نور، ج 13، ص 286-287، 29/10/59.

29ـ مصاديق اخلال به مبانى اسلام در قانون مطبوعات عبارتند از: 1. نشر مطالب الحادى و مخالف موازين اسلامى و ترويج مطالبى كه به اساس جمهورى اسلامى لطمه وارد كند؛ 2. اهانت‏به دين مبين اسلام و مقدسات آن؛ 3. اهانت‏به مقام معظم رهبرى و مراجع مسلم تقليد؛ 4. اشاعه فحشا و منكرات و انتشار عكسها و تصاوير مطالب خلاف عفت عمومى؛ 5. تبليغ و ترويج اسراف و تبذير. همچنين مصاديق اخلال به حقوق عمومى نيز در اين قانون عبارتند از: 1. افترا به مقامات، نهادها، ارگانها و هر يك از افراد كشور؛ 2. توهين به اشخاص حقيقى يا حقوقى كه حرمت‏شرعى دارند؛ 3. تحريض و تشويق افراد گروهها به ارتكاب اعمالى عليه امنيت، حيثيت و منافع جمهورى اسلامى ايران در داخل يا خارج؛ 4. فاش نمودن و انتشار اسناد و دستورها و مسائل محرمانه؛ 5. انتشار مذاكرات غيرعلنى مجلس شوراى اسلامى؛ 6. انتشار مذاكرات محاكم غيرعلنى دادگسترى و تحقيقاتى مراجع قضايى بدون مجوز قانونى؛ 7. ايجاد اختلاف مابين اقشار جامعه، بويژه از طريق مسائل نژادى و قومى؛ 8. سرقتهاى ادبى و همچنين نقل مطالب از مطبوعات و احزاب و گروههاى منحرف و مخالف اسلام به نحوى كه تبليغ از آنها باشد. جرايم مطبوعاتى نيز در اين قانون به قرار زيرند: 1. توهين و افترا و هتك حرمت از اشخاص؛ 2. اهانت‏به دين مبين اسلام و مقدسات آن؛ 3. اهانت‏به رهبر، شوراى رهبرى يا مراجع مسلم تقليد؛ 4. افشاى اسرار؛ 5. تهديد؛ 6. انتشار عكس و تصوير و مطالب خلاف عفت عمومى؛ 7. تحريك و تشويق مردم به ارتكاب جرم بر ضد امنيت كشور؛ 8. انتشار نشريه بدون داشتن پروانه؛ 9. تقليد از علامت‏يا نام نشريه‏اى ديگر. به نقل از محمد ابراهيم انصارى لارى. پيشين، ص 171، 172، 177 و 178.

30ـ صحيفه نور، ج 7، ص 18. 8/3/58. و نيز ج 6، ص 271.

31ـ همان، ج 7، ص 19.

32. همان، ج 5، ص 130.

33ـ همان، ج 8، ص 284 و 285. 6/6/58.

34ـ همان، ج 8، ص 221، 8/5/58.

35ـ همان، ج 7، ص 19.

36ـ همان، ج 13، ص 252، 15/10/59.

37ـ همان، ج 8، ص 267، 2/6/58.

38ـ همان، ج 10، ص 234، 5/9/58.

39ـ اين ديدگاه را در منبع ذيل مى‏توان مطالعه نمود: كتاب جشنواره ششم، پيشين، ص 54. و نيز روزنامه انتخاب، پنجشنبه، 16 ارديبهشت 1378، ص 8. اين ديدگاه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى را دوران حاكميت الگوى اقتدارگرايى مى‏داند و معتقد ست‏سالهاى اول انقلاب، الگوى آزادى‏گرايى حاكم است. وى بر اين باور است كه پس از اين مرحله به لحاظ شرايط اجتماعى كشور الگوى اقتدارگرايى حاكم مى‏شود. اين ديدگاه معتقد است در سالهاى اخير الگوى مسؤوليت اجتماعى را داشته‏ايم.

40ـ اولين قانون مطبوعات نظام جمهورى اسلامى در تاريخ 20 مرداد 1358 يعنى شش‏ماه پس از پيروزى انقلاب اسلامى توسط شوراى انقلاب اسلامى ايران به تصويب رسيد. در هنگام تصويب اين قانون هنوز ايران صاحب قانون اساسى جديد نشده بود. لذا اين قانون متكى به اصلى در قانون اساسى و در توضيح و تفصيل آن نبود و صرفا پاسخى بود به هرج و مرج مطبوعات آن زمان و راهى بود براى نظارت بر چاپ و انتشار نشريات متعدد و متنوعى كه بدون هيچ ضابطه و معيار مشخصى در سراسر كشور چاپ و منتشر مى‏شدند. به نقل از محمدابراهيم انصارى، پيشين، ص 118 و 119.

41ـ براى تفصيل بيشتر بنگريد به گفت و گوى «صبح امروز» با محمدجواد غلام‏رضا كاشى، «مشروعيت‏سياسى در ايران معاصر»، دوشنبه، 3 آبان 1378، ش 247، ص 6.

نوشته شده توسط مصطفی 57 در 14:17 |  لینک ثابت   • 

86/02/15

پهلوي

نتيجه معکوس سياست هاي اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي دو شاه پهلوي
بومرنگ پهلوي



انقلاب سال 57 آنقدر دليل داشت که محمدرضا شاه هم با تمام بي خبري اش از اوضاع مملکت وقتي در هلي کوپتري بر فراز آسمان تهران هزاران هزار مشتان گره کرده را ديد متوجهش شود. آن لحظه شايد آخرين شاه پهلوي به ياد 50 سال حکومت خاندانش افتاد و اينکه چه کردند که کشوري که قرار بود ژاندارم منطقه شود و جزيره ثبات به يک باره فروپاشيد. وقتي رضاخان ميرپنج سوادکوهي، قزاق قوي هيکل ارتش شاهنشاهي، همان نوکر فرمانفرما و سرباز ژنرال يپرم خان يکايک رقيبانش را به کناري زد و بر تخت سلطنت جلوس کرد شايد خيلي ها بودند که مي پنداشتند چه اوضاعي در انتظار ايران است؛ ايراني که به دست يک قزاق بي سواد افتاده است.

بي اعتنا به مذهب

رضاشاه همزمان با کمال آتاتورک بر سرير قدرت نشست و در بسياري از سياست ها از همتاي ترکي اش تبعيت جست. دولت مقتدر مرکزي را بنا نهاد، ارتش مدرن ساخت، پست و تلگراف و راديو و تلويزيون و ادارات و سازمان هاي مدرن نيز به راه انداخت و کلاً مدرنيته را به ايران آورد. آتاتورک بر تاريخ عثماني شوريد و رضاشاه بر فرهنگ اسلامي. آتاتورک رسم الخط اسلامي عثماني را تغيير داد و به جايش از رسم الخط غربي استفاده کرد و رضاشاه نيز چادر از سر زنان برداشت و کلاه شاپو بر سر مردان گذاشت تا شايد کشورش در ظاهر مدرن و البته غربي شود. اما رضاشاه در محاسباتش يک اشتباه بزرگ داشت. رقابت با همسايه عثماني و تبعيت از کمال پاشا يک گير اساسي براي شاه ايراني داشت و آن تفاوت بنيادين در فلسفه سياسي سني و شيعه بود.

اگر در سنت سياسي مسلمانان اهل سنت، امير يا خليفه يا رهبر يک کشور، رهبر بلامنازع ديني محسوب نمي شود و پادشاه حتي با «استيلا» - تصاحب قدرت با زور و شمشير - نيز مي تواند حکومت را صاحب شود و اميرالمومنين شود در سنت سياسي مسلمانان اهل تشيع، رهبر يک کشور، رهبر ديني محسوب مي شود و جانشين اولياي خدا و هيچ حکومتي با « استيلا» مشروعيت ندارد و تنها منبع مشروعيت نيز خداوند است. پس خروج از حاکم غيرمسلمان واجب است. نقطه اختلاف ترکيه و ايران در 75 سال پيش حوزه علميه قم بود؛ نهادي که اگرچه رضاشاه را به تفکر وا مي داشت اما تمام توجه شاه ايران را به قدرت ريشه دارش جلب نکرد. رضاشاه نفهميد که در راه مدرنيزاسيون مي بايست رضايت علماي دين را هم جلب کند. آتاتورک اين مشکل را نداشت که اصلاً نهاد متمرکزي از علماي ديني ترکيه در اين کشور وجود نداشت. حوزه علميه قم نهادي مستقل از حکومت بود که به سبب رابطه مستقيم مالي و معنوي اش با مردم يک قدرت غيرقابل انکار در جامعه ايراني محسوب مي شد اما رضاشاه اين نهاد را آنطور که بايد جدي نگرفت. محمدرضا شاه هم به بيراهه رفت. اگرچه خود را مقلد و دوستدار آيت الله بروجردي نشان مي داد اما بعد از فوت آن حضرت فکر کرد زمان مناسبي است براي محدود کردن قم. پس سياستش شد انتقال مرجعيت شيعه از قم به نجف. پس از فوت آيت الله بروجردي، بي اعتنا به علماي قم نامه تسليت فقط براي آيت الله حکيم در نجف فرستاد. اما ظهور امام خميني و رشد اسلام سياسي و نظريه ولايت فقيه کار را بر محمدرضا شاه پهلوي سخت تر کرد و اما او باز راه درست انتخاب نکرد. محمدرضا شاه پهلوي همچنان بر غربي کردن کشورش اصرار ورزيد و اين سياستي بود که در کنار اخبار هرروزه فساد در دربار و خاندان پهلوي براي مردمان سنتي و به شدت مذهبي ايران گران تمام مي شد و آنها را که دينشان را در معرض خطر مي ديدند زير لواي رهبر مذهبي شان گرد هم آورد.

خشونت سياسي

اگر رضاشاه پهلوي براي ثبات حکومتش و به پادشاهي رسيدن فرزندش، تمام دوستان و همرزمانش را از دم تيغ گذراند، محمدرضاشاه پهلوي نيز ساواک را تاسيس کرد تا نه تجربه تلخ مصدق براي او تکرار شود، نه چپ ها مجالي براي رشد دوباره پيدا کنند و نه روحانيون در اجراي سياست هايش مداخله کنند تا شايد ستون هاي سلطنتش استوار بماند. ساواک آمده بود تا نگذارد خاطره ننگين 28 مرداد به ناچار دوباره تکرار شود. از اين رو تمامي فعالان سياسي از هر نحله و تفکري وارد سياه چاله هاي سرد و نمناک ساواک شدند و اگرچه اين اخبار براي مردمان عادي ملموس نبود اما اين ستمگري را تبديل به زخمي عميق کرد که در سال 57 سر باز کرد. شاه از چپ ها با نام ارتجاع سرخ ياد کرد و از روحانيون با نام ارتجاع سياه، و در تمام سال هاي حکومتش سعي اش برآن بود که اين دو را کنترل کند حتي به قيمت خشونت و کشتار. اينگونه بود که چپ ها يک به يک در خانه هاي تيمي شان گرفتار مي آمدند و به جوخه هاي آتش سپرده مي شدند؛ خسرو روزبه، خسرو گلسرخي، حنيف نژاد، برادران رضايي، صفايي فراهاني، کرامت الله دانشيان، بيژن جزني، اميرپرويز پويان و صدها نفر ديگر که وارثان راه گروه 53 نفره تقي اراني بودند همه با گلوله هاي پهلوي گلگون شدند. روحانيت هم حمله سنگين و تلخي را تجربه کرد. حادثه خونين قم حرم حضرت معصومه(س) را به خون صدها طلبه رنگين کرد. شاه حتي با ملي ها نيز از در دوستي درنيامد؛ چه آنکه آنها همان ياران مصدق بودند؛ هم او که کابوس آخرين شاه پهلوي شد تا پايان عمرش. بازرگان، آيت الله طالقاني، يدالله سحابي، داريوش فروهر و ده ها تن ديگر از پيروان خط مصدق بودند که بارها توسط ساواک دستگير شدند.

اين دستگيري ها و شکنجه هاي وحشيانه به مرور در جامعه پيچيد؛ در جامعه يي که فرهنگ شنيداري اش قوي است و شايعات و اخبار دهان به دهان تاثير زيادي بر آن مي گذارد. وقتي افسانه هاي مقاومت مبارزان در شکنجه گاه هاي پهلوي در جامعه پيچيد ديگر کسي را قدرت مقابله با اين خشم عمومي نبود. اينگونه شد که در بهمن 57 هيچ گروه سياسي يافت نمي شد که سر سوزني هم دلبسته حکومت پهلوي باشد جز خود سلطنت طلبان، و اين خود سزاي خشونت سياسي رژيم پهلوي بود.

معضلات اقتصادي

اگرچه ايران عصر پهلوي در سوداي مدرنيته مي سوخت اما سير تحولات اجتماعي و اقتصادي به گونه يي بود که طبقات در حال شکل گيري جامعه ايراني را راضي نگه نداشت.

بورژوازي ملي در بخش صنعتي در عصر پهلوي - به جز در دوره مصدق - حال و روز خوشي نداشت. تجار و بازاريان (بورژوازي سنتي) هم که در عصر قاجار برو و بيايي داشتند زير سياست هاي صنعتي و بازرگاني شاه سرخم کرده بودند. به جاي آنها دو گروه طبقه سرمايه داران ايران را تشکيل مي دادند؛ اولي بخش بزرگي از مالکان و زمين داران بودند که با فروش اراضي شان وارد سرمايه گذاري و خريد کارخانجات شدند تا در سياست هاي صنعتي رژيم نقش داشته باشند. گروه دوم هم مديران دولتي بودند که اگرچه سابقه سرمايه داري نداشتند اما با پيوند و ارتباطي که با دربار و خاندان سلطنتي برقرار کرده بودند در حلقه سرمايه داران جاي گرفتند.

با اين حساب سرمايه داري اصيل غيروابسته به دولت در ايران رو به افول نهاد و سرمايه داران وابسته به حکومت رشد کردند. ثروت در دست خاندان سلطنتي چرخيد و البته افرادي که عضو بنياد پهلوي و ديگر موسسات اقتصادي اين خاندان مي شدند يا ارتباط مالي خوبي با آنها داشتند. اما سرمايه داري غيروابسته به کمک شاه ايران نيامد آنگونه که در هيچ کجاي ديگر هم نيامده بود. بورژوازي ملي و سنتي که اختلاف و تنفرشان از شاه پهلوي ريشه در گذشته داشت، در فرآيند انقلاب يکي از اصلي ترين اهرم ها و ياري دهندگان مالي به انقلابيون محسوب شدند اما بورژوازي دولتي و سرمايه داراني که در قبال بده بستان هاي خاندان پهلوي به ثروت رسيده بودند با شعله ور شدن آتش انقلاب، حفظ و نگهداري از ثروت بادآورده شان را به حفظ و نگهداري از ميراث پهلوي ترجيح دادند و بي هيچ کمکي به شاه ايران ثروت خود را به خارج از مرزها منتقل کردند.

طبقه متوسط هم حامي محمدرضا شاه پهلوي نشد با آنکه وجودش را مديون سياست هاي رضاشاه پدر مي دانست. تمرکزگرايي رضاشاه، اسکان کوچ نشينان، رونق بخشيدن به شهرها، تاسيس دانشگاه ها و مدارس مدرن و... ازجمله سياست هايي بود که منجر به تشکيل طبقه متوسط شهري در ايران شد. اما شايد رضاشاه پهلوي در خيالش هم نمي گنجيد که اولين دانشجويان ايراني عازم فرنگ سال ها بعد تبديل به اولين مخالفان سلطنت پسر مي شوند. رضاشاه و پسرش شايد آن روزها فکر مي کردند که با توسعه ادارات و سازمان هاي دولتي و افزايش کارمندان و کارگران، طبقه يي را شکل مي دهند که همواره نگاهشان به دست دولت است و حقوق بگير دولت محسوب مي شوند اما در سال 57 براي آخرين شاه ايران باورکردني نبود که چگونه کارمندان دولت و کارگران در اعتراض به دستمزدهاي کم ادارات و کارخانه ها را خالي مي کردند. وابستگي اقتصاد ايران به نفت به نحو بدي يقه رژيم را گرفته بود و سياست هاي اقتصادي محمدرضاشاه با کاهش ناگهاني قيمت نفت نتيجه معکوس داد و شاهي که مي خواست ايران را جزء 5 کشور ثروتمند و قدرتمند دنيا کند با خرج بي رويه و غيرکارشناسي پول نفت و گسترش رانت خواري در نظام اداري و اقتصادي ايران، فقر و فاصله طبقاتي را در ايران گسترش داد.

وقتي در سال 1342 اصلاحات ارضي اعلام شد اگرچه در ذهن اميني، رمز پيشرفت بود اما آنقدر غيرکارشناسانه و عجولانه پياده شد که تنها نتيجه اش رشد روزافزون مهاجرت روستاييان به شهرها شد. روستايياني که براي يافتن کار و ازدواج، به شهرها مي آمدند در نهايت جزء زائدات مدرنيته به حساب آمدند و اگر نبود آن خبرنگار ايتاليايي که کنجکاوي اش گل کرد و خطر را به جان خريد تا در جشن هاي 2500ساله شاهنشاهي سري هم به زاغه نشينان بزند و عکس حلبي آبادي هاي تهران را به تمام دنيا مخابره کند، شايد کسي در دنيا به توخالي بودن شعارهاي شاهنشاه آريامهر پي نمي برد. حلبي آبادي ها نماد خوبي بود از تزلزل نظامي که سياست هاي اصلاحات ارضي و خرج بي رويه درآمد نفتي اش فلاکت و بيچارگي را براي اقشار فرودست جامعه به ارمغان آورده بود. اينگونه بود که حاشينه نشيناني که طبق وعده هاي شاه قرار بود اصلاً وجود نمي داشتند در صف اول انقلابيون قرار گرفتند تا رهبران انقلاب بعد از پيروزي از «پابرهنگان» و «مستضعفين» تشکر ويژه يي داشته باشند.

وابستگي به غرب

ايران عصر پهلوي اگرچه در آمارها شايد به رشد و ترقياتي رسيده بود اما خانه اش از پاي بست ويران بود. از لحاظ سياسي گوش به فرمان غرب بود، اقتصادش وابسته بود، ارتشش حتي يک روز بدون مستشاران سلاح هاي امريکايي پشيزي هم ارزش نداشت؛ آنگونه که در انقلاب به کارش نيامد، صنايعش هم هيچ کدام مستقل و ملي نشده بودند و به ساز غربي ها مي رقصيدند.

اما وقتي جيمي کارتر رئيس جمهور امريکا شد خاطرات تلخ جان اف کندي را براي محمدرضاشاه تکرار کرد. دفاع از حقوق بشر سياست جهاني کاخ سفيد شده بود و ايران نيز به عنوان يکي از متحدين موظف به رعايتش. از اينجا بود که بدبيني هاي محمدرضاشاه به دموکرات هاي امريکايي به وجود آمد و شاه ايران در هر انتخاباتي صراحتاً از جمهوري خواهان حمايت مي کرد تا اينکه در زمان يکي از همين روساي دموکرات امريکا سلطنتش ساقط شد.

کنفرانس گوادالوپ، پاسخ نهايي غرب به خوش خدمتي هاي رژيم پهلوي بود. ژيسکار دستن رئيس جمهور فرانسه از اشتباهات محمدرضاشاه گفت و جيمي کارتر و صدراعظم آلمان هم به نشانه تاييد سرشان را تکان دادند. هنوز چند ماهي به پيروزي انقلاب مانده بود، محمدرضاشاه هم که به بيماري سرطانش پي برده بود با حقيقتي ديگر روبه رو شد؛ اينکه بايد دندان طمع از غرب بکشد و امريکا و ژنرال هويزر هيچ گاه با تانک هاي امريکايي کودتا نخواهند کرد تا به مانند 28 مرداد 1332 سلطنت پهلوي را احيا کنند.

- - -

نظريه هاي مختلفي درخصوص علل اصلي وقوع انقلاب سال 57 بيان شده است؛ از فرضيه توطئه گرفته تا نظريه اقتصاد و مذهب. حال چه غرب نخواست که شاه بماند، چه به قول مارکسيست ها مشکلات اقتصادي باعث سقوط شاه شد، چه به نظر سنتي ها مدرنيزاسيون شاه جواب معکوس داد و چه اينکه قبول کنيم اصلي ترين دليل انقلاب، مذهب يا عامل استبداد بود يک امر مسلم است و آن اينکه سياست هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي دو شاه پهلوي به مانند بومرنگي عمل کرد و نتيجه معکوسش به خودشان بازگشت. انقلاب ايران مديون اشتباهات فاحش پدر و پسر پهلوي بود که هيچ گاه به رهنمودها و توصيه هاي کارشناسان گوش نسپردند و ديکتاتوري پيشه کردند.

آيت الله صانعي در گفت وگو با شبکه سي ان ان مطرح کرد
رد سازگاري تروريسم با مباني اسلام

گروه سياسي؛ آيت الله العظمي صانعي اظهار داشت؛ شواهد زيادي در عالم در حال وقوع است که همه اش زمينه ساز آمدن مهدي موعود (عج)است. کريستين امانپور خبرنگار شبکه سي ان ان که براي تهيه گزارشي درباره حضرت مهدي(عج) در ايران به سر مي برد با آيت الله صانعي گفت وگويي انجام داد.

آيت الله صانعي در اين گفت وگو افزود؛ مهدي موعود (عج) که ما منتظر ظهور آن حضرت هستيم در زمان ايشان از ظلم اثري نيست و دموکراسي واقعي در زمان ايشان محقق مي شود، انسان ها همه با يکديگر هستند و تمام بشريت انسان مي شوند و امروز هم بهتر است ما به جاي بحث پيرامون مسيحيت و اسلام از انسان و کرامت انساني صحبت کنيم، چرا که خداوند جنس انسان را داراي کرامت و ارزش دانسته پس بهتر است پيرامون ارزش هاي والاي انساني که مورد اتفاق همه اديان است، صحبت کنيم. به گزارش ايسنا وي همچنين در پاسخ به سوالي مبني بر اينکه در غرب برخي ها اسلام را يک دين خشن و افراطي معرفي مي کنند، وقتي در برابر اين ديدگاه ها قرار مي گيريد به عنوان يک مرجع تقليد چه احساسي به شما دست مي دهد؟ اظهار داشت؛ بسيار متاسفم که در غرب اين گونه راجع به اسلام قضاوت مي شود چون اسلامي که همه چيز آن عدالت است و عاطفه، وقتي به عنوان دين حامي تروريسم معرفي شود جاي تاسف است. صانعي افزود؛ اسلام به ما اجازه نمي دهد حتي يک مورچه را زير پا له کنيم با اين وصف چگونه مي توان گفت که اسلام طرفدار ترور و تروريسم است و من در تمام مصاحبه هايي که با رسانه هاي خارجي داشته ام مکرراً گفته ام که اسلام با ترور و تروريسم مخالف است اما چه کنيم که قدرت هاي تبليغي بزرگي به نفع تروريست ها فعاليت مي کنند و مانع از آن هستند که صداي ما به دنيا برسد.

وي همچنين در پاسخ به سوالي مبني بر اينکه آيا امکان دارد افراطيون حامي تروريسم برنده شوند؟ اظهار داشت؛ خير، چرا که بشر قبل از آنکه اسير عقل باشد، اسير عاطفه است و ترور با عاطفه سازگاري ندارد انسان ها با آدم کش ها مخالف هستند لذا اين جماعت هيچ موقع نمي توانند پيشرفت کنند و شاهد مثال هم اين است که هيچ کس امروز جرات نمي کند در جامعه اعلام کند که طرفدار ترور و تروريسم است، البته نبايد فراموش کرد که بحث دفاع با بحث ترور متفاوت است. وي افزود؛ باز تکرار مي کنم اگر مي خواهيم اسلام را بشناسيم و اينکه آيا اسلام با ترور موافق است يا خير بايد رجوع کنيم به سيره بهترين مسلمان، انقلابي ترين و عارف ترين مسلمان عصر حاضر يعني امام خميني سلام الله عليه که ايشان در طول مبارزاتش هيچ گاه موافق با مبارزه مسلحانه نبود و اجازه ترور هيچ فردي را ندادند. صانعي افزود؛ من نيز به سهم خود بارها انتقاد کرده ام و ترور را به طور کلي محکوم کرده ام چراکه کشتن انسان از نظر اسلام بزرگترين جرم است. وي همچنين در پاسخ به سوالي درخصوص تضاد اسلام و دموکراسي گفت؛ اسلام عين دموکراسي است زيرا دموکراسي يعني رعايت حقوق همه انسان ها و در اسلام حقوق همه انسان ها به حساب آمده و حق هيچ کس ناديده گرفته نشده و اگر شما کاستي يا احياناً تخلفي را مي بينيد اين مساله مربوط به حوزه اجراست.

وزير خارجه هند در راه تهران



قرار است يک بار ديگر ايران زميني ها و هندوستاني ها ديدار کنند. اين بار در پايتخت ايران آن هم در شرايطي که ايران دوباره ايران زمين شده و همه جهانيان - لااقل غربي هاشان - عزم جزم کرده اند تا از نفوذ ايران بر منطقه نفت خيز خليج فارس بکاهند. به خصوص در شرايطي که اين روزها گفته مي شود با سقوط صدام حسين در عراق و بيرون راندن طالبان از افغانستان و همچنين در پي ناکام ماندن اسرائيل براي درهم کوفتن حزب الله لبنان ايران دوباره يلي شده و يک جورهايي تعادل قدرت در منطقه را به هم ريخته و اين به هم ريختگي امنيت روان بودن نفت خليج فارس را به خطر انداخته است.

ايران و هند دوست هستند اما هند از سلاح هسته يي خوشش نمي آيد لااقل نه در دست ايراني ها. اين قضيه به اين هم هيچ ربطي ندارد که مقامات ايران بارها اعلام کرده اند دنبال سلاح هسته يي نيستند.

در همان روزهايي که محمود احمدي نژاد تازه سکان دولت را در دست گرفته بود و علي لاريجاني دبير شوراي عالي امنيت ملي شده بود، هند در شوراي حکام آژانس بين المللي انرژي هسته يي کنار کشورهايي ايستاد که با توسعه برنامه هاي غني سازي اورانيوم ايران مخالف بودند. راي «نه» هند در رسانه هاي غربي صدا کرد و پيام يک جانبه غربي ها را چند جانبه و حتي جهاني کرد که ديگر نه تنها غربي ها بلکه جهانيان با توسعه فناوري هاي دو منظوره غصلح آميز و غيرصلح آميزف هسته يي ايران مخالف هستند. از آن روز تا 17 بهمن که قرار است پراناب موکرجي 72ساله، وزير امور خارجه هند، به ايران بيايد روابط با هند اندکي گرگ و ميش بود اگر چه سرانجام چنين به نظر مي رسد که روياي انتقال گاز ايران به هند از طريق پاکستان برآورده شدني تر شده است. زمستان سال گذشته وزير مشاور در امور خارجه هند از ايران بازديد کرد. اين سفر نخستين ديدار يک مقام ارشد هند از ايران در پي راي هند عليه ايران در آژانس بين المللي انرژي هسته يي بود.

موکرجي 2 آبان وزير امور خارجه هند شده است. او عضو کنگره ملي هند يعني همان حزبي است که زماني جواهر لعل نهرو و اينديرا گاندي آن را نمايندگي مي کردند.

او به نمايندگي از دولتي راهي ايران مي شود که نخست وزيرش مان موهان سينگ، اولين سيک و باسوادترين نخست وزيري است که هند از زمان استقلالش به خود ديده است.

دولتي که با سرعت بيش از هشت درصد در سال دارد پرشتاب گام هاي توسعه را مي پيمايد و بيشتر از گذشته تشنه انرژي است. دولتي که اين روزها نماينده ويژه هند براي منطقه آسياي غربي خود را اين روزها براي مطالعه آخرين تحولات خاورميانه همچنين راهي اردن، اسرائيل، فلسطين و مصر کرده است.

موکرجي که خود حقوقدان است، قبلاً وزير دفاع بوده و روابط نزديکي هم با سينگ دارد در حالي به ايران مي آيد که از يک سو دولتش در حال پيشبرد يک قرارداد ساخت نيروگاه هاي هسته يي با ايالات متحده امريکا است و از سوي ديگر به تازگي ميزباني مقامات عاليرتبه روسيه را مثل ولاديمير پوتين پشت سر گذاشته که آنها هم براي هند نيروگاه هسته يي مي سازند و در روز استقلال هند کنار موهان سينگ در دهلي نو از ارتش هند که بخشي اش مارک ساخت روسيه را يدک مي کشيد سان ديدند.

جرج دبليو بوش رئيس جمهور امريکا و سينگ اسفند سال گذشته توافق کردند که امريکا به هند فناوري هاي هسته يي صلح آميز بفروشد. کنگره هند هم آذر گذشته با انجام اين معامله موافقت کرد. اين روزها که موکرجي دارد به ايران مي آيد، شيام ساران، نماينده ويژه نخست وزير هند، سرگرم ديدار با نيکلاس برنز، معاون وزير خارجه امريکا، براي از سرگيري مذاکرات با مقام هاي امريکايي در مورد معامله هسته يي بين دو کشور است.

در پي ديدار پوتين از هند، خبرگزاري روسي ريانووستي نوشت روسيه موافقت کرده علاوه بر دو رآکتور هسته يي که هم اکنون دارد در نيروگاه کوندانکولام مي سازد چهار رآکتور ديگر هم بسازد. هر کدام از اين رآکتورها 1000 مگاوات برق توليد خواهند کرد.

تا زماني که نيروگاه هاي هسته يي هند بخشي از انرژي مورد نياز اين کشور يک ميليارد و حدود صد ميليون نفري را تامين کنند، سوخت فسيلي فعلاً همان چيزي است که اقتصاد چهار تريليارد دلاري اين کشور را مي گرداند و بخش مهمي از اين سوخت فعلاً از خليج فارس تامين مي شود. هند به عنوان نهمين واردکننده بزرگ نفت جهان سالانه حدود 70 درصد از نفت مورد نياز خود را در قالب بيش از دو ميليون بشکه در روز وارد مي کند. هند در سال مالي 2006-2005 ميلادي بالغ بر 44 ميليارد دلار صرف واردات نفت کرد.

آنجا که صحبت از گاز مايع مي شود گفته مي شود که هند 50 درصد از گاز LNG (مايع) مورد نياز خود را بايد تامين کند. علاوه بر قطر که قول داده گاز يک نيروگاه توليد برق 2150 واتي هند را تامين کند، نيجريه، اندونزي و مالزي در صف تامين کنندگان گاز هند قرار گرفته اند.

به اين ترتيب، چنين به نظر مي رسد تشنگي بيش از اندازه هند به سوخت نمي تواند به آن بينجامد که هند منابع سرشار انرژي ايران را ناديده بگيرد. ديدار مقام هاي هند از ايران يک جورهايي مخالف خواست امريکا است. اما به نظر مي رسد بنا بر يک جمله قديمي که از زمان استقلال هند به بعد در ميان ديپلمات هاي اين کشور سر زبان هاست هندي ها معتقد هستند منافع ملي شان بيش از هر چيزي برايشان اهميت دارد و به نظر مي رسد بهبود روابط با تهران و اجرايي کردن پروژه انتقال گاز ايران به هند در همين راستا تعريف بشود.رام ويلاس پاسوان وزير مواد شيميايي و فولاد هند از ايجاد خط لوله گاز ايران به هند استقبال کرده، تا آنجا که او مي گويد؛ «رابطه خوب با ايران علاوه بر شرکت هاي بخش خصوصي هند به نفع منافع ملي ما است. اکثر کارخانه هاي کود شيميايي وزارتخانه خود من گازسوز هستند. به عنوان مثال، کارخانه هاي کود شيميايي در «گوراکپور»، «باروني»، «هالديا»، «دورگاپور»، «کانچال» و «راماگوندام» به دليل فقدان گاز تعطيل شده اند.»

تامين سوخت از يک سو و تامين امنيت روان بودن سوخت از سوي ديگر بخش مهمي از ديپلماسي هند را تشکيل داده است. تا آنجا که موضوع به تامين سوخت مربوط مي شود ايران و هند دوست هستند و پروژه انتقال گاز به هند هم دارد پيش مي رود اگر چه با چانه زني هاي عرف بازار و تعيين نرخ سوخت و مثل آن اما آنجا که بحث تامين امنيت روان بودن سوخت مطرح مي شود بحث فقط چانه زني نيست و اهرم هاي جهاني هم به کار گرفته مي شوند.

در يک بيانيه مشترک که پنجم بهمن صادر شد سينگ و پوتين هر دو خواستار يک راه حل مسالمت آميز ديپلماتيک براي مساله هسته يي ايران شدند.

اما هر دو مغاير آنچه مطابق ميل ايران است تاکيد کردند از تحريم هاي شوراي امنيت يعني جلوگيري از همکاري موشکي و فروش تجهيزات هسته يي دو منظوره به ايران حمايت مي کنند. آنها گفتند اين تحريم ها مهم است چون باعث مي شود تا ايران به طور شفاف با آژانس بين المللي انرژي هسته يي همکاري کند.

در اين بيانيه مشترک همچنين نوشته شد واکنش مناسب و به وقت تهران مي تواند به شروع دوباره مذاکرات بينجامد.

مطبوعات هندي نوشته اند بخشي از سفر موکرجي به تهران حول و حوش همين موضوع امنيت روان بودن نفت خليج فارس استوار خواهد بود.

قرار است که موکرجي در تهران با همتاي ايراني خود منوچهر متکي و احمدي نژاد ديدار کند.

از همين حالا مقامات امريکايي نسبت به اين ديدار ابراز نگراني کرده اند و ديويد ملفورد سفير امريکا در هند- چنانکه يک نشريه انگليسي زبان چاپ هند نوشت- گفته است اين کشور ديدار موکرجي از تهران را «با علاقه زيادي» دنبال خواهد کرد. دولت امريکا چنانکه پيش تر هم اعلام شده از رساندن گاز ايران به هند راضي نيست. وزير امور خارجه هند به منظور حضور در نشست کميسيون مشترک هند و ايران به تهران سفر مي کند. اين نشست به دليل استعفاي ناتوار سينگ وزير خارجه پيشين هند برگزار نشده بود.

منزوي کردن تهران و دمشق اشتباه است

گروه سياسي؛ وزير امور خارجه روسيه با انتقاد از دولت بوش، منزوي کردن ايران و سوريه را يک اشتباه دانست. به گزارش ايسنا به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس، سرگئي لاوروف، وزير خارجه روسيه گفت؛ امريکا سعي در منزوي کردن ايران، سوريه و حزب الله دارد در حالي که آنها عاملان اصلي در حل مساله خاورميانه هستند. لاوروف گفت؛ به رغم مواضع ما و اتحاديه اروپا حل و فصل مساله خاورميانه به اين دليل معلق مانده است که سياست واشنگتن بر مبناي اين قانون قرار گرفته است؛ «هر که با ما نيست عليه ماست.» لاوروف تاکيد کرد، منطق هجومي واشنگتن روند حل و فصل بحران خاورميانه را مسدود مي سازد. وزير امور خارجه روسيه در يک گفت وگو با تلويزيون روسيه، امريکا را مسوول تداوم مشکلات خاورميانه دانست و تاکيد کرد که اين کشور «سخت ترين» شريک روسيه در حل بحران منطقه محسوب مي شود.لاوروف تصريح کرد؛ با وجود تمامي تلاشي که جهت ايجاد نتايج مشترک و مقبول با امريکا صورت مي گيرد بايد بگوييم امريکا شريک آساني براي روسيه نيست بلکه سخت ترين شريک ما محسوب مي شود. وي افزود؛ با وجود احترام متقابلي که بين ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه و جرج بوش رئيس جمهور امريکا وجود دارد و طرفين در خصوص پذيرش تصميم گيري هاي کليدي و مهم اعلام آمادگي کرده اند اما در زمينه اجرايي وضعيت متفاوت است. وزير امور خارجه روسيه بيان داشت؛ مسکو با واشنگتن در خصوص سياست خارجي امريکا کاملاً صريحانه برخورد مي کند و معتقد است که امريکا بايد از تجربه هاي قبلي خود درس بگيرد و با اقداماتي عجولانه موجب افزايش بحران در عراق و افغانستان نشود. وي که هفته گذشته نيز از سياست هاي واشنگتن انتقاد کرده بود در تکرار انتقادهايش مخالفت امريکا با برخورد ديپلماتيک با برخي از کشورهاي خاورميانه را محکوم کرده و افزود؛ ما شاهد کوتاه نظري امريکا در برخورد با برخي از کشورهاي منطقه هستيم که توانايي کمک به پايان دادن به مشکلات عراق، لبنان و حتي درگيري فلسطين و اسرائيل را دارند. وي بار ديگر تاکيد کرد؛ حل و فصل مشکلات خاورميانه به رغم موضع گيري هاي روسيه و اتحاديه اروپا به دليل سياست هاي هجومي واشنگتن با مانع روبه رو شده است. لاوروف ادامه داد ؛ امريکا، ايران، سوريه، جنبش حماس و حزب الله لبنان را با وجود نقش مهم اين طرف ها در حل بحران خاورميانه از روند صلح طرد کرده است.